همیشه این سوال در خاطر همهی ما هست که مملکت به کجا میرود. وقتی که این پرسش را به پرسشهای خردتر میشکنیم، باز دنبال یافتن نشانههایی هستیم که از روی آنها بتوان چشم انداز آیندهی کشور را حدس زد. مثلا نمیدانیم آیا داعش بر افغانستان مسلط خواهد شد یا نه. نمیدانیم که مثلا در بیست سال پیشرو وطن مان به وضعیتی بهتر از این خواهد رسید یا عقب گردی تند خواهد کرد و روزگار ما سیاهتر از این خواهد شد. برای فهمیدن آنچه «ممکن است» فراروی ما باشد، باید بتوانیم نشانههای موجود و زیگنالهای فعال در حیات جمعی امروزین مان را درست بخوانیم.
به نظر من، مطمئنترین نشانه برای کشف آنچه در آیندهی نزدیک و دور با آن رو به رو خواهیم شد، نوع برخورد امروزین ما با «زن» است. رشد و توسعهی اجتماعی افسانهیی دل شکن و دست نیافتنی خواهد ماند، اگر نوع رفتار و طرز اندیشیدن ما در بارهی زن همینی بماند که اکنون هست. منطقاش هم ساده است:
وقتی که نیمی از جمعیت کشور (یعنی مردان) بخش مهمی از ظرفیتهای ذهنی و روانی خود را صرف مقابله با نیمی دیگر از همین جمعیت (یعنی زنان) بکند، و وقتی که این نیم دوم جمعیت، یعنی زنان، تمام توان خود را برای آسیب ندیدن از نیم دیگر جمعیت، یعنی مردان، بکند، آنگاه نیروی ذهنی و ظرفیت روانی بسیار ناچیزی برای توسعه و رشد اجتماعی برجا خواهد ماند. زنان افغانستان نه فقط خود از مشارکت در اعمار یک جامعهی توسعه یافته محروم اند، که صرف حضور شان در حیات جمعی بهانهیی برای به صفر رسیدن تفکر خلاق مردان هم شده است.
سابق، هنگامی که زمان به دنیا آمدن کودکی فرا میرسید، همه منتظر میماندند که ببینند آن که چشم بر جهان میگشاید دختر است یا پسر. جملهی «دختر است» آب سردی بود که بر آتش اشتیاق منتظران میریخت. یا بهتر است بگویم پتک سنگینی بود که بر مغز مردان خانواده فرود میآمد و آن را برای یک عمر آسیب میزد. مردان افغان عادت داشتند، زن را به صورتی خودکار تهدیدی به شمار آورند و در وجود او هیچ فرصتی نبینند.
امروز بسیاری گواهی میدهند که وضع ما از این جهت بهتر شده است. اما این ارزیابی مشکوکی است. چرا که همین امروز هم وقتی میشنویم که دختر تازه به دنیا آمدهیی را بر سر سرک گذاشته اند تا کسی بردارد (چون پدر و مادر شان او را نمیخواسته اند)، واکنش ما در برابر این جنایت همان «افسوس ملایم» جامعهیی است که در این کار چیز وحشتناکی نمیخواند. وقتی که میشنویم گوش و بینی زنی بریده شده، تکان میخوریم. اما این تکان خوردن مان هرگز به آنجا نمیرسد که برخیزیم و برای تغییر این وضعیت وقت و نیرو صرف کنیم. بدتر از این، آن عده از ما که بینی نمیبریم و گوش قطع نمیکنیم، خود را ناگزیر مییابیم که راههای مدنیتری برای مقابله با زنان پیدا کنیم و این یعنی تلاش سختتر و انرژی خوارتر، که مستقیما ارتباط دارد با کاهش توان و فرصتی که برای تمرکز بر رشد و توسعهی اجتماعی لازم است.
تقریبا با اطمینان میتوان گفت که در پاسخ به هر سوال معطوف به توسعهی اجتماعی افغانستان، تعیین کنندهترین پاسخ پاسخی خواهد بود که به مسئلهی «جنگ با زنان» میدهیم.
