كارها به سامان ميشود
صبح وقت گوشي به لرزه افتاد و مثل مار به خود ميپيچيد. برداشتم.
– هلو تاكسي! مشاور حقوقي رييس هستم. بيا مرا ارگ ببر.
رفتم. مشاور سوار شد و تاكسي حركت كرد.
گفتم چطور است وضعيت كشور؟
گفت همه چيز به سامان است. يمگان به سامان شد و جلريز عبدالرحمني.
گفت كمي سرعت بگير، بايد زود بروم دفتر. رييس صاحب راشا رفته و تا آمدن ايشان بايد كارها سر و سامان گرفته باشد.
گفت ما آنچه را به مردم وعده داده بوديم بهش عمل ميكنيم. اوايل آرزويم اين بود كه “عبدالرحمن آيد تا كارها به سامان آيد” ولي حالا كه به رييس غني مي بينم هيچ نياز نيست تا شاهان مستبد را از گور بيرون بكشيم. كارهاي غني را ديده به روح عزيز و ملكوتي عبدالرحمن دعا مي فرستم.
ميگويم چطور؟
ميگه خود تان شاهد بوديد كه رييس غني يمگان بدخشان و جلريز ميدان را به سامان كرد. انشاالله در بخشهاي شمال كشور برنامه عبدالرحمني در حال تطبيق شدن است و اميد داريم شمال كشور هرچه زودتر به سامان شود.
گفتم شما نسبت به رويداد جلريز اظهار نظر نكرديد؟
گفت من در اين مورد با رييس غني هيچ اختلاف نظر ندارم.
گفت رييس مطابق وعده مناطق مركزي را از زندان طبيعي بيرون ميكشد. گفت كوچيها از طرف رييس غني موظف شده اند تا اول مردم ولسوالي بهسود را از منطقه شان بيرون بكشند و بعدا اگر كوچي جواب نداد توسط داعش ساير مردم از مناطق شان با زور اسلحه مجبور به ترك خانه و كاشانه شان ميشود.
گفت: يكبار عبدالرحمن مردم هزاره را از زندان طبيعي نجات داد و از ارزگان بيرون كشيد. خانههاي شان را ويران كرد تا آنها ديگر به اين زندان بر نگردند.
مشاور جلو دفترش پياده شد گفت كرايهات باشد بعدا حساب ميكنم.
