از روستا تا کابل؛ قصه‌ی یک نسل در جست‌وجوی آینده

اطلاعات روز
Photo: AI Generated

نویسنده: نسیم کامگار


وقتی صنف دوازدهم می‌شویم، ما را از پشت کوه‌ها، از دره‌های صعب‌العبور، از چوپانی و هر کاروکاسبی دیگر جمع می‌کنند و به کابل می‌فرستند تا درس بخوانیم. پیش از آن، زمان ما یا پشت موتورسایکل‌ها در سرک‌ها -قل‌بالا و قل‌شیو- می‌گذرد، یا در کارهای شاقه‌ی دهقانی و چوپانی. نه درکی از تحصیل داریم و نه تصویری روشن از آینده. بسیاری از ما تا پیش از هجده‌سالگی، یکی‌ دو بار راه قاچاق ایران را هم امتحان می‌کنیم. این، نخستین شیرجه‌ی ما به بیرون از پوسته‌ی جغرافیای قل و روستای‌مان است؛ جایی که با تمام صمیمیت و تعلقش، برای دنیای بلندپروازانه‌ی ما تنگی می‌کند.

این سفر، همان دل‌به‌دریا زدنی‌ است که پی‌آمدهای خوب و بد خودش را دارد؛ یا معتاد برمی‌گردیم، یا پخته‌تر و مصمم‌تر برای ساختن آینده‌ای بهتر. چنان‌ که یادآور شدم، این سفر اغلب در سال‌های نوجوانی ما رخ می‌دهد؛ بی‌هیچ همراه و راهنمایی. اولین تجربه‌ی تنهایی؛ تجربه‌ای که خیلی زود، به شکل برهنه، خود را نشان می‌دهد.

با این همه، خانواده‌های ما -مطابق فرهنگی جاافتاده- نان‌شان را دونیم می‌کنند: نیمی برای اعضای باقی‌مانده‌ خانواده و نیم دیگر برای فرزندی که راهی کابل می‌شود. و ما می‌آییم؛ به شهری با تجربه‌ای متفاوت، به دنیای دیگر در پس‌کوچه‌های کابل. دنیای کاملا متفاوت.

ناگهان در شهری رها می‌شویم که ناگزیریم در آن، با بخورونمیر گذاره کنیم؛ اما درس بخوانیم، تحصیل کنیم و «آدم درست‌ و حسابی» شویم. کورس، مکتب، کتاب، قلم و چیزهایی که امروز در بسیاری از مناطق روستایی دیگر چندان جدی گرفته نمی‌شود، در کابل، مثل نان و غذا، به بخش جدایی‌ناپذیر از وجودمان تبدیل می‌شود. هرچند گپ مکتب در سال‌های اخیر -به لطف گروه حاکم- در بعضی مناطق به جوک بی‌مزه تبدیل شده؛ حنایی که رنگ باخته و کالایی که دیگر خریدار چندانی ندارد.

بااین‌حال، یکی از زیباترین جلوه‌های فرهنگ هزاره‌گی هنوز پابرجا است: ایستادن تمام‌قد والدین در کنار فرزندان‌شان تا آنان به کابل، مزار، هرات و دیگر شهرها بروند، درس بخوانند و کسب معرفت کنند. فرهنگی که شکل‌گیری آن را مدیون دودهه درخشش فرزندان ما در عرصه‌ی علم و آگاهی هستیم؛ درخششی که هنوز هم ادامه دارد.

این مقدمه را نوشتم تا بربنیاد تجربه‌ی زیسته‌ام و نسبتی که با اتاق‌های محصلی، فقر و تنگ‌دستی، سرگردانی پس از فراغت از دانشگاه، برخوردهای تحقیرآمیز نهادهای خصوصی و دولتی، احساس پوچی، فروپاشی ارزش‌ها و جابه‌جایی معناها داشته‌ام، از لایه‌های پنهان درد و زیبایی، تحمل و تنهایی، رویاها و امکان‌ها، و در نهایت، از چالش‌ها و فرصت‌های «قشر محصل» -نامی که حالا جا افتاده- بنویسم.

برچی، مسیر آینده

ما از همان روز نخست که وارد کابل، به‌ویژه برچی می‌شویم، سرنوشت‌مان تغییر می‌کند. از همان روز نخست، نسبت ما با برچی آغاز به تعریف شدن می‌کند. از یک‌سو با دنیای ناشناخته روبه‌رو می‌شویم که پیش‌تر هرگز نظیرش را ندیده‌ایم و از سوی دیگر، حس می‌کنیم سال‌ها در این‌جا زیسته‌ایم و مردمانش را می‌شناسیم.

برچی برای ما در آغاز، شهر درس و یادگیری است؛ جایی که گمان می‌کنیم همه کورس می‌روند، درس می‌خوانند و در پی آموختن‌ هستند. اما اندک‌اندک، وقتی کمی فراتر از برچی قدم می‌گذاریم، درمی‌یابیم که برچی همه‌ی کابل نیست؛ شهری کوچک و فقیر در حاشیه‌ی پایتخت. از خانه‌ها و فروشگاه‌هایش گرفته تا پس‌کوچه‌ها و سرک‌های عمومی‌اش، بوی محرومیت و بی‌توجهی را به‌ روشنی می‌توان حس کرد.

کم‌کم درمی‌یابیم که برچی تنها بخشی از غرب کابل نیست؛ بلکه ناف تپنده‌ی شهری‌ است که هنوز -با وجود تمام دشواری‌ها و موانع- در آن زندگی نفس می‌کشد. زن‌ها در سرک‌ها و فروشگاه‌ها حضور دارند و بودن‌شان امر عادی‌ است؛ همان‌گونه که مردمان مناطق دوردست دایکندی و بامیان نیز با حضور زنان در اجتماع مشکل جدی ندارند، این‌جا هم همان قاعده پابرجا است.

شروع محصلی

برای نسل جوان و محصل، که تنها وظیفه و مسئولیت‌شان درس خواندن است، نخستین کار پس از رسیدن به کابل، کرایه کردن اتاق است. خانه‌هایی وجود دارد که فقط محصلان در آن زندگی می‌کنند و در بازار از آن‌ها با نام «حویلی محصلی» یاد می‌شود.

نُه سال زندگی در اتاق‌های محصلی، مرا به عمق دنیایی برد که کم‌تر درباره‌اش سخن گفته شده است؛ دنیای عجیب و در عین حال زیبا. عجیب از آن جهت که دکان‌دار هنگام چانه‌زدن می‌گوید: «چون محصل هستی، فایده زیاد نمی‌گیرم.» یعنی محصل، قشر فقیر و ناداری‌ است که تا حدی حمایت جامعه را نیز با خود دارد. و زیبا، چون سراسر تجربه‌ای‌ است آمیخته با سادگی و صمیمیتی که روابط و شبکه‌های عمیق و پیچیده می‌سازد؛ شبکه‌هایی که در نهایت، تبدیل به سکویی می‌شود برای پرواز؛ به جهانی فراتر از آنچه زیسته‌ایم؛ به‌سوی فرصت‌های تازه.

فرصت‌ها و چالش‌ها

من از همان روزهای اولی که وارد کابل شدم، احساس کمبود می‌کردم؛ کمبود در برخورد با اجتماع، با استادان کورس و سپس دانشگاه، با هم‌صنفی‌ها و هم‌اتاقی‌هایی که باید با آنان زندگی می‌کردم و کارهای مشترک انجام می‌دادم.

پیوند خوردن با همه‌ی آن‌ها، هم‌زمان که شخصیتم را شکل می‌داد، فرصت‌هایی را نیز سر راهم قرار می‌داد. این‌که یکی در اتاق کتاب می‌خواند، یکی به‌دنبال بورسیه است، یکی از رشته‌ی دانشگاهی‌اش احساس رضایت می‌کند و دیگری با افراد نسبتا موفق ارتباط خوبی دارد. ذهن و دنیای من نیز آرام‌آرام با همین موضوعات پر شد و دغدغه‌هایم به سرعت بازتعریف شدند.

این‌جا فهمیدم که می‌شود خود را صیقل داد و از دنیای محدود ذهنی منطقه‌ای فراتر نگریست. بسیاری از مسائل، کم‌کم برایم رنگ خرافه گرفتند و پرسش‌های عمیق‌تر، شب‌ها مرا بیدار نگه می‌داشتند.

کابل و به‌ویژه برچی، دنیای کوچکی از فرصت‌های بی‌شمار است؛ دروازه‌ای به‌سوی جهانی جدید که خیلی‌ها از آن عبور کردند.

وقتی از روستای دوردست، با کفش‌های فوم‌مانند، به این‌جا بیایی، در صنف‌ها در آغاز احساس تحقیر می‌کنی. من و امثال من، در این وادی شدید رقابت، زندگی را از اول با پنج صفر باخته شروع کرده بودیم. نه انگلیسی بلد بودم و نه مهارت‌های کامپیوتری.

وارد دانشگاه که شدم، هم‌صنفی‌های شهرنشین من زرنگ و مجهز به مهارت‌های ارتباطی و زبانی بودند. یادم می‌آید در سمستر اول دانشگاه، یکی از همان شهرنشین‌ها، در غیاب استاد، برای ما انگلیسی تدریس کرد. بدون شک، این جرقه‌ای از نوع بیدار شدن بود که بیشتر دچار سرخوردگی و احساس کمبودم نمود.

باید شش برابر تلاش می‌کردم تا حداقل یک صفر جلو می‌افتادم. نمی‌دانم چقدر موفق بودم، اما همیشه تلاش کردم این فاصله کم‌تر شود. این انگیزه و انرژی، البته از فکر کردن به خانواده‌ای می‌آمد که پشت سرم روزهای سخت را تحمل می‌کردند تا من تحصیل کنم.

تصور این‌که مادر در روستا، علوفه بر سر، و پدر دهقان، از صبح تا شب کارهای شاقه انجام می‌دهد تا فرزندش تحصیل کند و آینده‌ای متفاوت‌تر از آن‌ها را رقم بزند، باید خواب را از چشم‌های یک محصل بپراند.

یادآوری این حس، تحصیل را عملا از سطح موفقیت فردی بیرون می‌آورد و آن را به نوعی بدهکاری اخلاقی و عاطفی پیوند می‌زند.

جنبه‌ی پنهان محصل بودن، روایتی از احساس تنهایی و گاهی پوچی و سردرگمی نیز هست. قربانی این وضعیت بیشتر افرادی هستند که راهنمای خوبی در خانه یا در حلقه‌ی دوستان و آشنایان خود ندارند.

بسیار پیش می‌آید که حلقه‌ای دور فرد شکل بگیرد و آرام‌آرام او را از هدفی که برایش به کابل آمده، دور کند. رفتن به‌سوی اعتیاد و شب‌نشینی‌های پی‌درپی، رفته‌رفته از او فرد افسرده، بیکار و تنبل می‌سازد.

در این شهر فرصت‌ها، افراد بسیاری نیز هستند که با وجود منفک شدن از دانشگاه، همچنان در اتاق‌های محصلی، غرق در سرگرمی‌ها و دنیای پرت خود مانده‌اند و در عین حال، مخارج ماهانه‌ی‌شان را از خانه طلب می‌کنند.

نمونه‌های بسیاری هم هستند که شب تا صبح «قطعه» بازی می‌کنند و روزها خواب‌ اند؛ دریغ از یک صفحه درس خواندن و لحظه‌ای اندیشیدن به حال پدر و مادر غریبی که تنها امیدشان، فرزندشان در کابل است.

البته این جنبه، ابعاد پیچیده‌تری هم دارد و نمی‌توان کسی را به‌ سادگی مقصر دانست. اما با درنظرگرفتن فشار محیط و چالش‌هایی که این افراد با آن دست‌وپنجه نرم می‌کنند، باز هم می‌توان آن را نوعی بی‌مسئولیتی در برابر کسانی دانست که به آنان امید بسته‌اند و روزهای سختی را پشت پرده‌ی بدبختی‌های‌شان تحمل می‌کنند؛ به این امید که شاید روزی زندگی، روی خوشش را نیز نشان دهد.

به‌گفته‌ی مارک منسون، «رشد و آگاهی، با چاشنی اندوه همراه است» و قطعا در این مسیر، رنج، تنهایی، فشار شدن و نشدن، و تقلای رسیدن، تجربه‌ی زیسته‌ی نسلی‌ است که کابل را نه یک شهر، که مرحله‌ای وجودی می‌بینند. اما در پس همه‌ی این‌ها، نیرویی پنهان و در عین حال نیرومند وجود دارد که معمولا نقش آن نادیده گرفته می‌شود: زحمت و فداکاری خانواده‌هایی که پشت سر فرزندان‌شان محکم ایستاده‌اند تا رویاهای دفن‌شده‌ی خود را در آیینه‌ی زندگی آنان ببینند؛ شاید چون نمی‌خواهند جبر جغرافیا، تبعیض و سال‌ها نابرابری، نسل امروز را نیز قربانی کند.

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه