نویسنده: احمدشاه بیان
ساعت ۹:۳۰ دقیقهی صبح است. طبق روال هر روز این موقع سر کارم هستم. حسن، پسر صاحبکارم، هیجانزده و با چهرهی نسبتا خوشحال به من نزدیک میشود و میگوید: «حمله کردن» و بعد رو به پدرش که کمی آنطرفتر مصروف جوشکاری است، ادامه میدهد: «زدن تهرانو پوکوندن، ساعت سه امریکا هم شروع میکنه.»
پدر حسن اندکی دستپاچه میشود، کارش را رها نموده و به سمت در ورودی کارگاه خیز برمیدارد. از دکاندار روبهرویمان میپرسد: «چی چی میگن مرتضی، حمله کردن؟ اصفهان چه، اینجا رو نزنن..»
مرتضی که مرد قدبلند، ریشو و شوخطبع است، با لهجهی اصفهانیاش در جواب میگوید: «آری! بالاخره حمله کرد، بزا بزنن، آخوندا رو مزنن، به ما که کاری ندارن که…» و بعد بلندبلند میخندد. تمام دکانداران که آن بیرون ایستاده و به حرفهای مرتضی گوش تیز کرده بودند، به تعقیب او قاهقاه خنده سر میدهند.
همه چیز عادی به نظر میرسد، مردم در رفتوشد اند و صدای جنگ هنوز به گوش نمیرسد.
…
حالا دیگر شب شده است. صدای انفجار از دوردستها به گوش میرسد، آسمان اصفهان پر است از طرحهای زیگزاکی دود سفیدرنگ که از موشکهای «سجیل» برجای مانده و هرازگاهی میتوانی تقابل ضربات پدافندهای دفاعی را در مقابل جنگندههای دشمن که آسمان را پر از جرقههای آتشین میکند، ببینی. صداهای انفجار نزدیکتر میشود. دو انفجار پیهم در فاصلهی دو یا سه دقیقهای از هم آنقدر شدید است که وادارم میکند از حیات خلوت به داخل خانه فرار کنم.
شب را با ترس و دلهره میگذرانیم. صبح وقتی از خواب برمیخیزم، اولین چیزی که سراغاش میروم تلفن است. تنها پلتفرمی که از طریق آن در روزهای جنگ و قطعی اینترنت میتوانیم به اخبار دسترسی داشته باشیم، روبیکا است؛ اما تنها خبرهای داخلی از رسانههای وابسته به حکومت را میتوانیم آنجا دنبال کنیم. اینترنت بهشدت ضعیف است. روبیکا بعد از اندکی انتظار اخبار را برایم بالا میآورد. خبرگزاری دانشجو: «شهادت رهبر انقلاب اسلامی…»
شوکه میشوم، غیرممکن است. مگر میشود حفاظتشدهترین آدم ایران را به این آسانی ترور کنند؟ با خودم داشتم کلنجار میرفتم، گفتم شاید خبر جعلی باشد؛ اما نه، تسنیم، خبرگزاری بسیج و روزنامه شرق هم تأیید کرده بودند. در اولین روز حمله به تهران، رهبر و چندین نفر از سران نظامی را ترور کرده بودند. شاید دیروز همان موقع که حسن از حمله به تهران خبر آورده بود، این اتفاق افتاده بوده.
…
در ایستگاه اتوبوس ایستادهام. خیابانها خلوتتر از همیشه میباشد، رفتوشد آدمها کمتر است و اتوبوس خیلی دیرتر از موعد همیشگیاش میآید. مردی که کنارم ایستاده است میگوید: «اتوبوسها بیشترشان رفتهاند میدان امام (میدان تاریخی نقش جهان).»
در مسیر راه چندین بار با موترهایی برخوردم که در خیابانها میچرخیدند و به رسم خوشحالی بوق میزدند؛ در حالی که اینچنین رفتارها در مواقع شادی یا هم در عروسیها معمول است. پیرمردی که کنارم نشسته است، با عصبانیت به یکی از رانندههای موتر که داشت بوق میزد میگوید: «مرگ! پدرسوختهی عوضی، ملت ماتم داره تو بوق بوق میکنی، خوشحالی.»
راننده که مرد جوان و خوشقیافهای است، رو به پیرمرد برمیگرداند و با خونسردی میگوید: «حاجآغا هرچه میخوای فوش بده، سر مار قطع شد دیگه تمومه.»
پیرمرد اینبار بیشتر عصبانی میشود. تا میخواهد چیزی بگوید، راننده اما دیگر رفته است.
وقتی به ایستگاه مترو میرسم، حدود چهار پنج تا دختر نوجوان که چادرهای عربی سیاهرنگ پوشیدهاند با پرچمهای در دست منتظر مترو هستند. شاید آنان هم میدان امام/میدان نقش جهان میروند؛ زیرا امروز هزاران نفر زن و مرد در میدان امام خمینی جمع شدهاند تا در سوگ رهبر «شهید»شان عزاداری کنند.
زمانی که به کارگاه رسیدم، دیدم حسن با جمع زیادی از دکانداران که در همسایگی ما هستند، جلو کارگاه ایستاده بودند و با ولع و هیجان به موشکهای شلیکشده در آسمان نگاه میکردند. وقتی من نزدیکشان شدم، حسن گفت: «این دفعه فرق میکنه، اینا موشک کروزن، خیلی صداش وحشتناکه.»
آنچه برای من سؤالبرانگیز مینمود، تضاد در رفتار مردم از مرگ رهبرشان بود. بهطور مثال، مردی که از دوستان صاحبکارم بود، در نزدیکهای چاشت به کارگاه آمد و از سر شوخی به گریه کردن افتاد. آنقدر خوب نقش بازی مینمود که در اول فکر کردم به راستی دارد گریه میکند و بعد یکهو قاهقاه به خنده افتاد و هربار میگفت: «من خیلی داغدارم، امروز رهبرم شهید شد…» و بعد دوباره قاهقاه میخندید.
صاحبکارم که مرد مؤمن و شیفتهی خامنهای است، از رفتار مضحک دوستاش سخت برآشفته میشود؛ اما حرفی نمیزند.
امروز سومینروز حملهی مشترک امریکا و اسرائیل به شهرهای ایران است. به اصرار مادر امروز را سر کار نرفته و در خانه نشستهام؛ زیرا تمام دیشب صداهای انفجار و جنگندهها ما را به وحشت انداخته بود و از طرفی صدای تفنگ و باتوم هم از نزدیکیها به گوش میرسید. همسایهها میگفتند دوباره شاهزاده پهلوی گفته به خیابانها بیایید و حالا یک عده ریختهاند به خیابانها و صدای تفنگ شاید ناشی از برخورد پولیس با مردم باشد.
چهارمینروز حملهی ائتلافی امریکا و اسرائیل به ایران است. ساعت ۱۰:۳۰ دقیقهی صبح است و ما مشغول کار در منطقهی ملکشهر اصفهان هستیم. صاحبکارم که من برایش میگویم آقای رضایی، از آنسوی کارگاه با لهجهی غلیظ دوتوییاش صدا میکند: «امروز یه چایی بزار، از اون چای تلخ افغانی که بلدی درست کنی.»
تازه آماده میشوم چای درست کنم که صدای دو انفجار شدید پیهم در نزدیکی ما به گوش میرسد و بعد صدای غرش جنگنده و پهپاد. همه به سمت بیرون خیز برمیداریم و صدای یک انفجار دیگر و انبوهی دود از لای ساختمانهای آنطرف خیابان بلند میشود.
قاسم که در همسایگی ما جوشکاری دارد و حالا روی بام دکان خود ایستاده، دستاش را سایهبان نموده با دقت به آنسوی شهر مینگرد. ناگهان داد میزند: «زدن، زدن یکی از پهپادها را زدن، لاشهاش افتاد، من دیدم.»
مهندس که تازه رسیده و دارد موترش را پارک میکند میگوید: «کاوه رو زدن، من اونجا بودم الان، فلم هم گرفتم، یه ماشین با زن و بچهاش که داشته از خیابون رد میشده موشک خورده بهش، کشته شدن..»
حاج عبدالله که تا حالا بهگفتهی مهندس گوش تیز کرده بود، عصبانی میشود و عصایش را میکوبد به دروازه. با صدای زیر و گرفتهاش، در حالی که چشمانش از حدقه بیرون زده، داد میکشد: «هووم، دیروز که این عوضیا شیرینی پخش میکردن، خوشحالی میکردن که خامنهای رو زده، دنیا گل و گلزار میشه، اسرائیل که با ما دشمن نیست، مردم رو نمیزنن که، الان چه، الان که دارن مردمو قتلعام میکنن.»
سرش را تکان میدهد و افسوس میخورد که چقدر مردم ایران سادهلوح اند.
