گزارشگر: اسلامالدین جرأت
نزدیک ۱۱ شب بود که او را دیدم. رستورانت افغانستانی در بوردبازار پشاور داشت تعطیل میشد. شاگردان میزها را پاک میکردند و چوکیها را یکییکی بالا میگذاشتند. بوی پلو و گوشت هنوز در هوا مانده بود. من داشتم از جا بلند میشدم که چشمم به زنی در پشت شیشه افتاد.
چادرش مرتب بود. قامتش صاف. دستهایش آرام در هم. طوری ایستاده بود که اگر کسی از بازار رد میشد، فکر میکرد منتظر تاکسی است. یا شاید منتظر کسی که دیر کرده باشد. از مردی که کنارم بود پرسیدم: «مشتری است؟» گفت: «نه.» بعد توضیح داد.
زن تقریبا هر شب میآید. شاگردان رستورانت نانهای مانده از سفرهی مشتریها را در خریطهی پلاستیکی میگذارند و از لای در به او میدهند. بعضی شبها چیزی باقی نمیماند. آن شبها آرام برمیگردد.
من تازه غذا خورده بودم.
چند روز بعد با او نشستم. اسمش فریده است؛ ۵۰ ساله و اهل ولسوالی غوربند ولایت پروان. ۳۶ سال پیش، زمانی که جنگ افغانستان هنوز جنگ شوروی بود، با خانوادهاش به پاکستان آمد. پشاور قرار بود توقفی کوتاه باشد. اما بعضی توقفها تمام نمیشوند.
شوهرش ۱۱ سال پیش در همین شهر، از مرگ طبیعی، درگذشت. کارگر ساختمانی بود. فریده او را در گورستانی در حاشیه پشاور به خاک سپرد؛ در همان شهری که قرار نبود خانه شود. بعضی جمعهها به سر قبرش میرود. میگوید آنجا تنها جایی است که هنوز میتواند بیدغدغه چند دقیقه بنشیند.
دخترش نیلاب ۲۴ سال سن دارد. در پشاور به دنیا آمده است. اردو و پشتو را روانتر از فارسی حرف میزند. راههای شهر را بلد است؛ داروفروشیهایی که نسخهی بدون مهر داکتر میپیچند و کوچههایی که پولیس کمتر در آنها توقف میکند. برای او، افغانستان بیشتر شبیه جایی است که در قصههای مادرش وجود دارد.
اما پاکستان این ۳۶ سال را نمیبیند. فریده از گرسنگی شروع نکرد. از مرگ شوهرش هم نه. فقط یک جمله را چند بار تکرار کرد؛ آرام، بدون عصبانیت: «اگر سیمکارت داشتم، مشکلم حل میشد.»
نیلاب کارت پیاوآر دارد؛ کارتی که کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل برای مهاجران افغانستانی صادر کرده است. تا زمانی که این کارت معتبر بود، کمک نقدی سازمان ملل میرسید؛ پولی که صرف کرایهی خانه، دارو و غذا میشد. از جون ۲۰۲۵ که کارت باطل اعلام شد، کمکها نیز قطع شد. از همان وقت است که بعضی شبها فریده پشت رستورانتها میایستد.
سیستم یواناچسیآر برای هر نوع پیگیری، یک شمارهی تلفون فعال پاکستانی میخواهد. سیمکارت فریده از جون ۲۰۲۵ قطع شده؛ از روزی که اعتبار کارت پیاوآر از بین رفت. برای گرفتن سیمکارت جدید، ثبت اقامت معتبر میخواهند؛ چیزی که دیگر ندارند.
هر هفته، مادر و دختر پیاده تا دفتر یواناچسیآر میروند. راه برای فریده آسان نیست. فشار خون، شکر و چربی خون دارد. زانوهایش هنگام بالا رفتن از پلهای عابر درد میگیرند. بیشتر وقتها چیزی نمیگوید. نیلاب از طرز راه رفتنش میفهمد که کدام روز درد شدیدتر است.
صف از صبح زود شکل میگیرد. زنها پوشههای پلاستیکی در دست دارند. مردها شمارهها را چند بار چک میکنند. کودکان روی جدول کنار جاده خوابشان میبرد. وقتی نوبت فریده و نیلاب میرسد، پرسش اول همیشه یکی است: «شمارهی پاکستانی دارید؟» نیلاب توضیح میدهد. کارمند گوش میدهد. چند دقیقه پشت کمپیوتر چیزی میبیند. بعد همان پاسخ تکرار میشود: بدون شماره، سیستم اجازهی ادامه نمیدهد.
فریده همانجا ساکت میماند. فقط هنگام بلند شدن، دستش را لحظهای به دیوار میگیرد. داروهایش تمام شده. نه این هفته، نه هفتهی پیش. بعضی شبها فقط چای میخورند و میخوابند. نیلاب هر بار میگوید: «هفتهی آینده شاید درست شود.» فریده سر تکان میدهد.
خانهیشان در یکی از کوچههای فرعی بوردبازار است؛ اتاقی با دیوارهای نمکشیده و پنجرهای که به کوچه باز میشود. یخچال کوچک بیشتر وقتها خالی است. روی طاقچه، قطی داروهایی مانده که تاریخ بعضیشان گذشته است. نیلاب گاهی بستههای دارو را جابهجا میکند؛ انگار اگر نظمشان را حفظ کند، اوضاع هم کمی مرتبتر میشود.
فریده تنها نیست. در بوردبازار و محلههای اطراف، خانوادههای زیادی مثل او با چنین شرایطی زندگی میکنند. کارت پیاوآر ثابت میکند که زمانی در سیستمی ثبت شدهاند؛ اما ثابت نمیکند که حق دارند بمانند، کار کنند یا حتا یک خط تلفون داشته باشند. خط تلفونی که بدون آن، سازمان ملل آنان را نمیبیند.
آن شب، وقتی شاگرد رستورانت خریطهی پلاستیکی را از لای در به فریده داد، جادهی بوردبازار تقریبا خالی شده بود. صدای بسته شدن دکانها از دور میآمد. بوی برنج هنوز در هوا مانده بود.
فریده خریطه را گرفت و آرام راه افتاد. پشتش خم نبود. عجله هم نداشت. طوری راه میرفت که اگر کسی از آن کوچه رد میشد، شاید هیچوقت متوجه نمیشد این زن برای نان پسمانده آمده بود.
در پشاور، آدمها یاد میگیرند بعضی نیازها را طوری حمل کنند که دیده نشوند.
یادداشت: نام افراد این گزارش برای حفظ حریم خصوصیشان تغییر داده شده است. گزارش براساس گفتوگوی مستقیم با فریده و دخترش در پشاور تهیه شده است. فریده از اعمال نام مستعار آگاه است و رضایت داده است.
