نویسنده: عبدالله فایض
افغانستان در مرحلهی حساس سیالیت ژئوپلیتیکی قرار گرفته است که در آن، مشروعیت سیاسی، ظرفیت نهادی و انسجام دولت-ملت، بیشتر از هر زمان دیگری با چالشهای جدی مواجه شده است. بازگشت طالبان به قدرت و حذف سازوکارهای مشارکت سیاسی، به جای تقویت دولت فراگیر، زمینهی تعمیق شکافهای هویتی و تضعیف اقتدار مرکزی را فراهم کرده است. برای تعریف وضعیت کنونی کشور، مفهوم «بالکانیزاسیون نرم» که با ظهور مرکزهای قدرت موازی و بازتعریف حوزههای نفوذ همخوانی دارد، گزینهی مناسبی خواهد بود. در چارچوب تحلیل این روند، آنچه این یادداشت بر آن متمرکز است، همانا درک بازتوزیع قدرت و جایگاه گروههای قومی، بهویژه ترکان افغانستان، است که از اهمیت بنیادین ژئوپلیتیکی برخوردار میباشد.
در ادبیات علوم سیاسی و بهویژه در چارچوب تحلیلهای ژئوپلیتیک، «بالکانیزاسیون» به فرآیندی اطلاق میشود که طی آن یک دولت چندقومی، تحت تأثیر تعامل مؤلفههایی چون تشدید سیاستهای هویتی، تضعیف اقتدار دولت مرکزی و مداخلهی بازیگران خارجی، به سمت فروپاشی و چندپارگی پیش میرود. این مفهوم در تحلیل مواردی چون فروپاشی امپراتوریها و دولتهای چندملیتی، بهعنوان الگوی کلاسیک برای توضیح گسستهای ساختاری و سرزمینی بهکار گرفته شده است. در مورد افغانستان، پس از سقوط نظام جمهوری و استقرار مجدد طالبان، میتوان از نوعی «بالکانیزاسیون نرم» سخن گفت که نه لزوما به تجزیهی رسمی، بل به فرسایش اقتدار حاکمیت و شکلگیری نظمهای موازی و غیررسمی در جغرافیای سیاسی کشور انجامیده است. کاهش ظرفیت دولت در اعمال حاکمیت سراسری، غلبهی یک الگوی تکقومی و انحصارگرایانه در ساختار قدرت و نادیدهانگاری تنوعهای قومی و اجتماعی، از جمله شاخصهایی هستند که این وضعیت را تقویت مینمایند. همزمان، تقسیم عملی فضاهای جغرافیایی به حوزههای مطیع، معترض و مقاوم، نشاندهندهی نوعی واگرایی فضایی در درون مرزهای رسمی کشور به شمار میرود.
از سوی دیگر، رقابتهای درونگروهی میان فرماندهان محلی بر سر دسترسی به منابع اقتصادی، گذرگاههای تجاری، عواید گمرکی و شبکههای اقتصاد جرمی، به تضعیف انسجام ساختاری قدرت دامن زده است. این پویاییها در کنار مداخلات غیرمستقیم بازیگران منطقهای که از طریق حمایت از شبکهها و حوزههای نفوذ خاص صورت میگیرد، به پیچیدهتر شدن معادلهی قدرت در افغانستان انجامیده است. در چنین بستری، عدم شکلگیری اجماع میان نخبگان قومی و فقدان کنش هماهنگ میان آنان در برابر بحران مشروعیت، زمینههای واگرایی بیشتر را فراهم ساخته است. از منظر تئوریهای مطرح در حوزه علوم سیاسی و جامعهشناسی، این وضعیت را میتوان در چارچوب بحران مشروعیت دولت، ضعف ظرفیت نهادی و فعالشدن نیروهای گریز از مرکز تحلیل کرد که در صورت تشدید، میتوانند به بازتعریف جغرافیای قدرت و حتا تغییر در الگوهای حاکمیت منجر شوند. بااینحال، تحقق سناریوی کامل بالکانیزاسیون در افغانستان صرفا تابع متغیرهای داخلی نیست، بل بهشدت به ملاحظات ژئوپلیتیک و موازنههای منطقهای وابسته میباشد.
از منظر نظریهی «امنیت منطقهای» در روابط بینالملل نیز دولتهای پیرامونی، بهدلیل نگرانی از سرایت الگوی تجزیه به مناطق دارای شکافهای هویتی در قلمرو خود، عموما ترجیح میدهند از تداوم یک افغانستان واحد، بهمثابهی دولت ضعیف، حمایت کنند. زیرا هرگونه تغییر بنیادین در مرزهای سیاسی افغانستان میتواند اثرات دومینویی بر سایر مناطق حساس، از جمله حوزههای دارای تنوع قومی و منازعات هویتی، بر جای گذارد و نظم شکنندهی موجود در منطقه را با چالشهای جدی مواجه سازد.
داعیهی «ترکستان جنوبی» را میتوان در چارچوب سیاستهای هویتی و تحلیلهای ژئوپلیتیکی، بهمثابهی محصول گفتمانی فهم کرد که در آن، هویتهای قومی فراملی با جغرافیای تاریخی و پیوندهای تمدنی ترکستان قدیم انطباق مییابند. این مفهوم، فراتر از یک پروژهی صرفا سرزمینی، بازتابی از نوعی آگاهی ژئوپلیتیکی و تلاشی برای بازتعریف و بازتوازن مناسبات قدرت در ساختار دولت-ملت افغانستان است که از دید برخی از نخبگان ترک، همچنان متأثر از الگوهای مرکزگرای تاریخی و توزیع نامتوازن قدرت ارزیابی میشود. تجربهی تاریخی ترکان افغانستان نیز در بازتعریف این مفهوم واجد اهمیت میباشد؛ گسستهای سیاسی و افول پیوندهای ساختاری آنان پس از قرن هجدهم، تا به حاشیهراندهشدن تدریجی ایشان از منابع قدرت، ثروت و فرصت در یک سدهی اخیر و حتا حضور محدود و گاه نمادین آنان در هرم قدرت سیاسی در قرن بیستویکم نیز به بازتولید احساس نابرابری ساختاری در میان آنان انجامیده است.
آنچه در این برههی حساس تاریخی قابل ملاحظه میباشد، همانا امکانسنجی عملی این گفتمان با توجه به شرایط حاکم منطقهای است که خود تابع متغیرهای چندلایه و درهمتنیده میباشد؛ از جمله موازنهی قوای منطقهای، جهتگیری منافع قدرتهای بزرگ، سطح ظرفیت بسیج سیاسی در میان نخبگان و تودههای محلی و میزان انسجام یا شکنندگی ساختار دولت که دارای اولویت میباشند. بر بنیاد مفروضات واقعگرایی ژئوپلیتیک، هرگونه دگرگونی در هندسهی سیاسی افغانستان، نهتنها پیآمدهای داخلی را به همراه دارد، بل بازتابهای گستردهای در معادلات امنیتی آسیای مرکزی، جنوبی، غربی و حتا فراتر از منطقه نیز ایجاد میکند. لذا داعیهی ترکستان جنوبی را نمیتوان بهمثابهی یک روند خطی و اجتنابناپذیر تلقی کرد، بل باید آن را بخشی از گفتمان پویای رقابت بر سر فضا، هویت و قدرت در یک محیط ژئوپلیتیکی سیال، چندلایه و متأثر از نیروهای درونی و بیرونی دانست.
در پرتو منطق ژئوپلیتیکی حاکم بر افغانستان و حساسیت بالای محیط پیرامونی نسبت به هرگونه روند بالکانیزاسیون، استراتژی عقلانی برای ترکان افغانستان در تقویت بنیههای فکری، کنش جمعی و بازتعریف موازنهی قدرت در درون چارچوب خواستهای معقول سایر بازیگران داخلی میباشد. پیگیری سناریوهای تجزیهطلبانه در این شرایط حساس، نه عملی و نه هم منطقی به نظر میرسد. کارکرد این گفتمان را میتوان در انسجام منابع، بسیج هویت جمعی، تقویت همبستگی سیاسی و افزایش ظرفیت چانهزنی در ساختار قدرت دانست، بدون آنکه الزاما به تقابل مستقیم با اصل تمامیت ارضی کشور بینجامد. برای عبور از پراکندگی و ارتقای کارآمدی کنشگری، تمرکز بر انسجام درونی و نهادینهسازی همکاری میان نخبگان سیاسی، اجتماعی و فرهنگی اهمیت بنیادین دارد. ایجاد اجماع بر سر حداقلهای استراتژیک، تدوین برنامههای عمل مبتنی بر اهداف مشخص، واقعبینانه و قابل تحقق و تعریف روشن از مطالبات در حوزهی توزیع قدرت، دسترسی به منابع و فرصتهای اقتصادی، میتواند به تبدیل مطالبات پراکنده به یک دستور کار منسجم سیاسی کمک کند. در کنار آن، سرمایهگذاری بر توسعهی سرمایهی انسانی، تقویت شبکههای مدنی و بهرهگیری از ابزارهای نوین ارتباطی برای همگرایی گفتمانی، از الزامات تقویت کنش جمعی به شمار میرود.
با تکیه بر رهیافتهای نوین در حوزه ژئوپلیتیک و روابط بینالملل، نهادسازی در سطوح ملی و منطقهای، توسعهی پیوندهای اقتصادی و فرهنگی با کشورهای ترکیزبان و نهادهای وابسته و نیز گسترش همکاریهای علمی با مرکزهای آکادمیک، میتواند بستر مناسبی برای ارتقای جایگاه ژئوپلیتیکی ترکان افغانستان فراهم سازد. در کنار آن، حضور فعال، هدفمند و برنامهمحور در ساختارهای رسمی قدرت، زمینهی تأثیرگذاری تدریجی بر روندهای تصمیمگیری سیاسی را افزایش میدهد. چنین رویکردی، ضمن همسویی با نیازمندیهای ثبات و همگرایی منطقهای، میتواند مسیر عبور تدریجی ترکان افغانستان از حاشیهنشینی ژئوپلیتیکی بهسوی موقعیت مؤثر و معنادار را هموار سازد. این روند، افزون بر تقویت ظرفیتهای مشارکت سیاسی، امکان شکلگیری الگوهای کارآمدتر توزیع قدرت، تحقق گونههایی از خودگردانی مبتنی بر مشارکت و تثبیت جایگاه ترکان را در نظم سیاسی آیندهی افغانستان فراهم میکند که در آن، پذیرش تنوعهای هویتی، توزیع عادلانهی منابع و فرصتها و مشارکت متوازن همهی اقوام، از پیششرطهای اساسی ثبات پایدار، همبستگی ملی و دولتسازی فراگیر به شمار میرود.
