افغانستان، جغرافیای خشونت
در جنگلی به نام افغانستان همهچیز ممکن است! زیرا جنگل است و ساکنان جنگل همواره از فقدان نظام مبتنی بر قانون رنج میبرند. اینجا ما همهروزه شاهد انواع خشونتهای گسترده در امور مختلف هستیم. از همه که بگذریم و مشخص روی نهاد آموزش و پرورش افغانستان دقیق شویم، آنگاه متوجه خواهیم شد که این نهاد نیز دچار معضلات گوناگون منجمله خشونت به پیمانهی وسیع بوده و اطفال در مکاتب دولتی همواره مورد خشونت واقع میشوند، دانشجویان در دانشگاهها مورد خشونت واقع شده و از تبعیض سیستماتیک رنج میبرند.
در لایحهی نظام آموزش و پرورش افغانستان تصریح شده است که آموزگاران نباید در مقابل اطفال از خشونت کار بگیرند. اما کجاست معلمی که از لایحه و قوانین آموزش و پرورش آگاهی داشته باشد و مطابق آن عمل کند؟ و همینطور کجاست آن مدیران ردهبالای نهاد آموزش و پرورش که از قانون حمایت کنند و به زیردستان خویش تفهیم کنند که خشونت در برابر اطفال شامل مکاتب چه تبعات ناگوار برای آینده کشورمان بار میآورد؟
در آخرین مورد امروز (2015/5/16) برادر کوچک من که متعلم کلاس چهارم لیسهی البیرونی- نوآباد- شهر غزنی است، مورد لتوکوب و خشونت مدیر این لیسه که فردی به نام «نبی» است، قرار گرفته است. عالیجناب نبی با آنکه آموزگار این متعلمین نبوده و از چگونگی تدریس و از میزان پیشرفت دروس این متعلمین بیخبر است، به طور ناگهانی و سرزده داخل کلاس شده و کتابی را باز میکند و شروع به پرسش لغات از متعلمین میکند و از آنجایی که این اطفال در نخست به خود جرأت این را نمیدهند که بگویند استاد محترم این صفحه را که شما سوال میکنید، هنوز تدریس نشده است و ثانیاً اینکه عالیجناب هم که از همهچیز بیخبر، به شکل وحشیانهای به جان این کودکان میافتد و همه را یکی یکی با «کابل برق» مورد لتوکوب قرار میدهد.
من وقتی حالت دستان برادر کوچکم را دیدم، لحظهای مبهوت ماندم که این شخص که اتفاقاً مدیر این لیسه هم است، عجیب هیولایی است و خدا میداند که از کدام کوهساری رهیده و از نگونبختی مدیر یک لیسه شده که هزاران نفر شاگرد دارد. این یکی از مواردی است که من با آن برخوردم و اما از آنجایی که این حالت بسیار برایم متأثرکننده و غیرقابل قبول بود، راهی آن حویلی شدم که این کودکان آنجا تدریس میشوند، رفتم که این حضرت عالی را ببینم که چگونه است و چه شکل و شمایل دارد. اما با رسیدن من، دروازهی مکتب (همان حویلی) بسته بود و کسی را جز ملازم مکتب نیافتم. برگشتم و در مسیر راه با تعداد چندی از اساتید این لیسه که دوستان من هستند، روبهرو شدم و همینطور با سرمعلم صاحب، قضیه را با عالیجنابان در میان گذاشتم؛ اما استادان و سرمعلم از دیدن دست این طفل اظهار تأسف کرده و شخص سرمعلم نیابتاً از جانب مدیر مکتب عذرخواهی کرده و قول دادند که موضوع را حتماً جدی میگیرند و از تکرار چنین حوادث جلوگیری میکنند. اما در خلال صحبتها، یکی از اساتید یادآور شد که خیر است برادر اینکه چیزی نیست! مدیر صاحب برخورد خیلیها خشنتر از این دارند؛ سال پار کسی را زده بود، پردهی گوشش شکافته شده بود و در نتیجه شکایات والدین آن کودک مبلغ هنگفتی را خسارت پرداخت کرد و کسی دیگری را زده بود و دستش شکسته بود و…
خوب من که این موجود عجیبالخلقه را هنوز ندیدهام و نميدانم که چگونه به این مقام که برای آیندهی جامعه بسیار نقش حیاتی دارد، رسیده است؟! اما اینقدر فهمیدم که در این جنگل همهچیز ممکن است. آخر مدیر یک لیسه باید چقدر فهم و شعور داشته باشد تا اطفال کلاس چهارم را چنین مورد خشونت و لتوکوب قرار دهد!؟
در اخیر: من به معلم و جایگاه آن نهایت احترام دارم و به همهی آنان که به واقعیت معلم اند و از نقش و پیامد رفتارشان آگاه، درود میفرستم و به اشخاصی چون مدیر لیسهی نوآباد شفای عاجل از بارگاه ایزد منان مستدعی هستم و از آنجایی که از دولت فاسد و نهاد مربوطه هیچ امیدی برای بهبود وضعیت وجود ندارد، لهذا از خداوند میخواهم برای این چنین اشخاص عقل سلیم عنایت فرموده و به راه راست هدایت کند.
