امروز اهداي خون و بعد عيادت از زخميان حادثهی انفجار ننگرهار
روز سختي بود. تماشاي چهرهی سوختهی عسكري كه براي گرفتن معاشش به كابل بانك رفته بود، جسارت ميخواست. تماشاي چهرهی جواني ٢٧ سالهی ننگرهاري در حالت كوما، با ٩٥ درصد سوختگي كه نميدانست در اطرافش چه ميگذرد، شجاعت ميخواست. شنيدن صداي نفسهاي گرفتهی پسربچهی سيزده ساله كه بدون دستگاه قادر به نفس كشيدن نبود، زجرآور بود. من جز چشمهاي اشكآلود، حرفي براي گفتن نداشتم. با اينكه هيچ مسئوليتي براي تأمين امنیت شهروندان كشورم ندارم، ولي ميشرميدم به سربازي نگاه كنم كه براي تأمين آسايش من با معاش بخور و نميری سختيها را تحمل ميكرد، اما حالا در درد ميسوزد.
من و همراهانم بغضهايمان را قورت ميداديم، ولي انگار پنهانكردن اشك كار سختي بود. اين درد در قالب قطراتي سرازير ميشد. ما ميشرميديم كه كاري جز اظهار تأسف براي انجامدادن نداشتيم، ولي آيا مسئولان تأمين امنيت كشورمان نيز با شرم به ديدن زخميان اين حادثه آمدند يا با غرور كاذب همراه با منتگذاري بر زخميان؟
