انگلیسی زبان رسمی ۶۱ قلمرو سیاسی در جهان است. از نیوزیلند تا کانادا و از آفریقای جنوبی تا ایرلند صدها میلیونآدم با هزاران کیلومتر فاصله و از بسترهای فرهنگی مختلف به این زبان گپ میزنند. هر یکی از این کشورها در کنار بدنهی اصلی زبان انگیسی، لهجه و اصطلاحات خاص خودش را نیز دارد.
بسیاری از این کشورها جز یک زبان (انگلیسی) هیچ توأمیت تاریخی-فرهنگی با هم ندارند. مثلا اگر تنها یک یا دو قرن به عقب برویم، هیچ سنخیت فرهنگی در تاریخ برخی از این کشورها نمییابیم. حتا یک اثر ادبی (مثل شاهنامه) که حوزهی فرهنگیای به نام ملتهای انگلیسیزبان را شامل شده بتواند، در تاریخ ادبیات انگلیسی وجود ندارد. با اینهمه، هیچکسی (حتا نشنالیستترینها ) هم نیامده درون یکی ازین قلمروهای سیاسی نام جداگانهای بر این زبان بگذارد.
تخطئهی تاریخی زبان فارسی و اصرارورزیدن بر اسم (دری) آنهم از جانب کسانی که نسبت به زبان مادری خودشان کمترین توجهی ندارند، پایکوفتن بر سنگ جهالت است و بیم از انحطاطی که خود با آن مواجهاند.
زبان همچون خود آدمی به دنیا میآید، رشد میکند، به بلوغ میرسد، پیر میشود و میمیرد. زبانی که گویندگان آن نتوانند طی سالها حتا یک اثر ماندگار بیرون دهند، محکوم به نابودی است. زبانی که چرخهی تولید آن چنان باز ایستاده باشد که فاقد تعامل فرهنگی با سایر حوزههای فرهنگی باشد، محکوم به مرگ است. چنین زبانی علیرغم هر گونه تلاش سیاسی در سراشیب سقوط قرار دارد و دیر یا زود فقط اوراد و دعاهای مردگان را با آن خواهند خواند.
در افغانستان دو زبان رسمی در کنار بقیهی زبانها میتوانند مایهی بالندهگی باشند، اگر که سیاست را قبای فرهنگی نپوشانند و به جای چسپیدن به تابلوی دانشگاه، به خود دانشگاهها برسند و این امکان را فراهم سازند تا آدمها در درون این زبانها به گونهی نوتری بیاندیشند.
وقتی اندیشه در زبانی راه یافت، زبان متحول میشود و فرهنگ بارور و وزیرش خردمند که دگر راه بیهوده نخواهد رفت و مثلا متون یک زبان را به خود آن زبان برگردان نخواهد کرد.
