* دفترش پاتوق فرهنگیان بود. برای اولین بار خیلیها را آنجا دیدم و شناختم. همیشه خوشرو و خندان بود. در آن سالها که تیلفون همراه نبود، هرگاه همدیگر را گم میکردیم، میرفتیم دفترش. بقیه یا آنجا بودند، یا بعدا میآمدند. او برج راهنمای فرهنگیان مزار بود. خود خیلی کم میگفت و همیشه میشنید.
*دیروز بلیط خریدم و امروز عصر پرواز دارم. نیتم این بود که وقتی رسیدم، بروم پیشش به یاد سالهای پیش بنشینیم و سیر قصه کنیم.
زنگ زدم ببینم ابدالی کجاست. مزار بود و گفت: استاد فرزاد در یک تصادف درگذشته و ما به دنبال جنازهاش روانیم…
کاش دو روز پیش بلیط کرده بودم. کاش دیروز با ابدالی رفته بودم. کاش او تصادف نکرده بود. کاش کاش کاش کاش.
گاهی چه ناگهان دیر میشود.
روح استاد فرزاد گرامی شاد.
