دیروز سوار تاکسی شدم و در صندلی جلویی کنار مردی مسنی که بعداً گفت در روسیه درس خواندهام، نشستم. کسانی که در کابل بودهاند، میدانند که اینجا معمولا در چوکی پهلوی راننده باید دو نفر بنشینند، تا موتر حرکت کند و… در مسیر راه سر حرف باز شد و به هرجا کشیده شد تا رسید به سیویک مسافر ربودهشده. او رو کرد به من و گفت: «میفامی که مشکل شما مردم(!) چیس؟ ای که «مدنی» زیاد دارین و «زدنی» کم و ما مردم «زدنی» زیاد داریم و «مدنی» کم!…» و قاه قاه خندید و من گیج و گنگس سرم را به راست و چپ و بالا و پایین چرخاندم و چیزی نگفتم و لبریز از حیرت که ما- افغانستانیها- چقدر سقوط کردهایم که «ارزش»، «ضدارزش» تلقی میشود و «پابندی به قانون»، «جبن و ترس»؛ لب فروبستم. او که سکوتم را دید، زود در پی اصلاح حرفش (؟)- و یا شاید خندهاش- برآمد و با عجله گفت: «بدت نبیایه جوان، اگه از ما میبود، وقت د خانایشان رسیده بودن».
من دیگر لال شده بودم و هرچه تلاش کردم که چیزی بگویم، دیدم که سعی و من دل باطل است و چیزی به گفتن ندارم. لاجرم تا آخر دیگر حرفی بین ما رد و بدل نشد. چه میگفتم، وقتی او تمام واقعیتهای جامعه و وجوه پنهانی رابطهی ملی(؟)مان را چون آیینهای پاک و شفاف روبهرویم گذاشته بود و من بقیهی مسیر راه را، نه به مسافران ربودهشده، بل به این میاندیشیدم که ما هنوز از هم خیلی بیگانهایم و پس از سالها کنار هم زیستن، هنوز برای همدیگر «ما مردم» و «شما مردم» هستیم.
درد دل: راستش دیگر باورم به ملتشدنمان سخت سست شده است و فکر میکنم تمام باورهایم به داشتن یک ملت یکپارچه و همدل، تکهتکه شده و چون آواری بر سرم فروریختهاند که حتا نفسکشیدن را برایم در این «وحشتکدهای به نام افغانستان» دشوار کرده است. یادی نوشتهای از «اتین بالیبار، نویسندهی مارکسیست فرانسوی» افتادم که «وحدت ملی هیچگاه جز در خدمت مقاصد نامطلوب نبوده است: تحمیل سکوت به مسایل مزاحم و القای اجتنابناپذیری تدابیر استثنایی!»
