اول، واکنشها: وقتی 31 نفر ربوده شدند، در رسانهها و فضای مجازی واکنشهای مختلفی دیده شدند و هنوز این واکنشها ادامه دارند. در میان این واکنشها، در اوایل، اتهامها علیه داعش مطرح میشدند و مقامهای محلی و امنیتی هم اظهارات یکدست نداشتند. سپس نسبت به نقش داعش تردید پیدا شد و سر نخ با این «تردید» کمکم گم و ناپیدا گردید.
دوم، جلوگیری از قومیشدن: حکومت تلاش کرد که از قومیشدن ماجرا جلوگیری کند. به عنوان یک پالیسی، این میتواند یک رویکرد قابل توجیه باشد؛ اما برای یکطرف ماجرا، مسئله از بنیاد قومی است. هزارهها راست و مستقیم گفتند که آن 31 نفر به خاطر هویت قومیشان ربوده شدهاند و باید رها شوند. این مسئله در سه سطح قابل مکث است: الف) سیاست حکومت برای جلوگیری از قومیشدن قابل توجیه است. ب) تلقی قومی هزارهها از ماجرا نیز قابل فهم است و به مثابهی گروه هدف در این ماجرا نمیتوانند آن را نگویند. ج) اما اکراه جامعه از بار قومی مسئله و ارجاع آن به داعش، نوعی مسئولیتگریزی است. غیرقابل درک است که کسی سکوت کند که چرا «31 افغان یا هموطن» نمیگویند که «31 هزاره» میگویند. در حالی که ذکر هویت قومی آن 31 نفر، به طور طبیعی بازنمایی یکی از بنیادیترین هراسهای اجتماعی-سیاسی افغانستان است که در ذهنیت عمومی هزارهها وجود دارد، نه اینکه ناشی از قومگرایی و زیادخواهی قومی باشد.
سوم، مذاکرات: ما از مذاکرهی حکومت چیزی نمیدانیم و حکومت نمیتواند همهچیز را برای ما بگوید. منتها بعضی مسایل دیگر در مذاکره میتوانند قابل تحلیل باشند. اگر ساحه تحت کنترول حکومت و نیروهای آن باشد، در این صورت دولت در موقف بهتر مذاکره خواهد بود و «حملهی نظامی» آخرین گزینه است؛ اما اگر ساحهی نگهداری گروگانها بیرون از کنترول دولت باشد، وضعیت فرق میکند. در صورتی که ساحه تحت کنترول باشد، سه سطح مذاکره متصور است: یک) مذاکرهی متنفذان اجتماعی از ولایتهای مختلف با متنفذان اجتماعی در زابل و از این طریق با ربایندگان (به نظر میرسد که این مرحله شکست خورده است). دو) فشار رهبران سیاسی و قومی ولایتهای مجاور زابل به ربایندگان (من اطلاعی ندارم و اما بستگی به این دارد که چقدر در گفتمان سیاسی-رسانهای تعریف چاقتر و فراگیرتر از «مسئولیت» ارائه میشود، یا دریچههای مسئولیتگریزی بسته میشود). سه) مذاکره حکومت با ربایندگان.
چهارم، معادلهی مذاکره: ما نمیدانیم که گروگانها کجایند و ساحه تحت کنترول است یا نه. حتا نمیدانیم که میان ربایندگان و حکومت مذاکرهای جریان دارد یا خیر. اما میتوانیم برای یک معادلهی فرضی در مذاکره فکر کنیم. در یک معادلهی فرضی، اصل اساسی این است که نخست معادله قبل از هرچیزی به نفع آن 31 نفر باشد. دوم، پیامدهای مشابه در پی نداشته باشد. سوم، جامعه به سوی شقاوت و زورگوییهای قومی کشانده نشود. چهارم، بدانیم که چارچوب روابط در داخل حکومت در قبال معادلهی مذاکرات و برخورد با اصل مسئله از چه قرار است.
پنجم، نظارت و فشار: تا کنون جامعه پارچه نشده است و نباید جامعهی واگرا شود. در ذهنیت عمومی، یکطرف حکومت است و یکطرف دیگر ربایندگان. اما این بدان معنا نیست که جامعه و گروههای اجتماعی مسئولیت ندارند یا تا ابد جامعه به سوی شقاوت نمیرود. این مسئولیت میتواند بر حکومت و ربایندگان فشار بیاورد تا از یکطرف تعریف معادلهی حکومت و ربایندگان تبدیل به معادلهی شقاوت قومی نشود و از طرف دیگر، در هرگونه معادلهی فرضی میان حکومت و ربایندگان، زندگی و جان گروگانها محفوظ بوده، پیامدهای اجتماعی مسئله در نظر گرفته شوند. بنابراین، نخبگان اجتماعی، رهبران سیاسی و رهبران جامعهی مدنی باید باهم وارد گفتوگوهای مستمر باشند تا از یکطرف مسئولیت تعریف شود و از طرف دیگر، از مجاری مختلف، بر معادلهی متذکره نظارت و فشار از دست نرود. برای این هدف، بهترین گزینه حفظ و تقویت استراتژی همگرایی در سطح کلان ملی است.
