در گزارش اخیری که از مصاحبه با خانوادهی فرخنده نشر شده، پدر با گلوی بغضگرفته و چشمان اشکبار تقلا میکند تا اثبات کند، دخترش برخلاف گمانِ جماعت انسانسوز، مسلمان مؤمن و متعهد به ارزشهای اسلامی بوده است. این همان نهایت فاجعه است. پدری که فرزندش به بیرحمانهترین شکل ممکن کشته شده است، فرصت ماتم ندارد، بلکه متهم است و پیش از هرچیز باید به مردم روشن کند که دخترش آن نبوده است که فکر کردهاند. دردناک است، بسیار بیشتر از دردناک است. این خانواده حتا مجال سوگواری هم ندارند. تلختر از آن، دیانت ما آتش به جان کسی افروخته است که وفادار به خودش بوده است. این زنگ خطری است برای همه. نباید براین گمان خوش بود که اگر وفادار به آیین و سنت بودیم، مصئونیم. هیچکس مصئون نیست. در این جنگل، تر و خشک، همه طعمهی حریق هستیم.
مهمتر از آن، در این جنایتی که رخ داد و بسیار جنایتهای دیگری که گذشتهاند و در راه اند، ما همه مسئولیم به یک اندازه، نه بیش و نه کم. آن ددان که چنان کردند، دستپرودههای جامعهی خود هستند، از زهدان همین گندآبی بیرون جهیدهاند که ما بخشی از آن هستیم. هیولا ما هستیم، جامعهی ماست که دیو و دد زاییده است. این جامعه و فرهنگ و نظام اعتقادی ما هستیم، نه چیزی غیر از ما و بیرون از ما. این جنایت، کار ماست. این ننگ و رسوایی برماست. همهی آنانی که از تعفن و چرک این لجنزار به ستوه و ناله آمدهایم، باید تغییر کنیم. ما باید تغییر کنیم، ما باید حرکت کنیم تا این جامعه پاکیزه شود. نالیدن و دست روی دست گذاشتن، فقط استقبال از هردم شهیدی است و استمرار این فرهنگ پوسیده و آدمسوز.
