در کشوری که زندگی میکنیم، کشتن و دریدن و ربودن از شاخصههای حضور است. در غیبت عربدهکشیدن و وحشتآفریدن و مشتپراکندن، حس گمشدگی و حتا مردگی دست میدهد. هزارهها میدان این جولان اند. زندگی در این کشور با مرگ هزاره شروع میشود، با دریدنش ممکن و با ربودنش دستیافتنی. هرکسی که خواسته خودش را معرفی کند، رفته هزاره را زده، کشته یا از بام امنیت و آرامش به زیر افکنده است. در کشوری که عرض مردانگی آدمها را از قطر رگ گردنشان میسنجند، پندیدهترین رگ، زندهترینش نیز هست.
حالا موجی از هزارهستیزی در میدان سکوت استراتژیک حکومت و قوماندان اعلای قوای مسلح به راه افتاده است. 31 هزاره را گرفتند، 10 تن دیگر را گرفتند و حالا 6 نفر دیگر را نیز. فصل گرفتن است و ربودن. و در این میان، کسی مردتر و زندهتر خواهد بود که آخر سر بیشترین هزاره را ربوده باشد. بگذریم.
***
دشوارترین کار زندگی، نوشتن در باب ظلمی است که بر انسان هزاره اجرا میشود. به تحملش عادت کردهایم، ولی گفتنش هنوز زبانم را به لکنت میاندازد و هر دم چشمانم را بازتر میکنم که مبادا پای در وادی قومگرایی و تولید ادبیات راسیستی بگذارم. گلاویزشدن با خودم که قومگرایانه حرف نزنم، از پای میاندازدم و این معما که اگر غیرهزاره بودم، باز هم اینطور فکر میکردم؟ هنوز حلناشده است. حلشدنش شاید محال باشد.
***
ولی ترسی بزرگتر این است که ما از ترس برچسب خوردن قومگرایی و خودبینی تهوعآور، چشممان را بر رخدادهای غیرانسانی، انسانکشی و هزارهستیزی ببندیم. چه کسی میتواند بپذیرد که ربودن هزارهها، کاری جز تمرین دریدن نیست؟ امنیت را برهم زدهاند؟ سرک را خراب کردهاند؟ به ریش دیگران خندیدهاند؟ اتباع سرکشی بودهاند؟ گناهشان چیست؟
هیچکدام را نکردهاند. با این وجود، هنوز مایهی تندی مزاج و عصبیت و آشفتگی روان اند. در بهترین حالت، جنایت بر آنها با سکوت همراهی میشود. دارم فکر میکنم، قباحت هزارهبودن چقدر دشوار و سنگین است که پس از تحمل سالهای طولانی، هنوز باید با پرداختن قربانی، در پاککردنش بکوشیم.
