زیبای مزخرف
دخترانم گفتند، ببر ما را باغوحش. بردمشان. جانورها را دیدیم و دخترانم پرسشها کردند و من هم از سر عقل و بیعقلی پاسخها دادم؛ چون نمیشود پرسش کودکها را جدی نگرفت! از دیدن جانورها خسته شدند و گفتند، تو پهلوی ما بنشین و ما گیرکان میکنیم. گفتم خوب است. آنها روی سبزهها گیرکان کردند و من تخته به پوشت روی سبزهها افتادم…
دیدن جانورها برای من هم جالب بود؛ چون صورتها، طراحیها و مهندسیهای حیات را میدیدم. حیات هم عجب امر خلاقی بوده است، چه شکل و شمایلهایی که ارائه نکرده است؛ همهاش در نهایت پستمدرن…
اندکی با خودم تفلسف کردم که آدمها میآیند و جانوران را تماشا میکنند، میخندند و… بیآنکه متوجه باشند که خودشان هم گونهای یا نوعی از حیوان اند… با خودم گفتم، جهان زیبای معقول شاید نباشد؛ چون نمیتوانی مناسبتهای معقول بین چیزهای جهان برقرار کنی. جهان شاید زیبای مزخرف است! در این وسط انسان نسبت به هر جانوری عیش جهان را میکند؛ اما نسبت به هر جانوری دچار رنج بیشتر هم است، از جمله دچار رنج روانشناختی شر… و آسیبهایی را که برای کنترول منابع غذایی، قدرت و عقیده بههم میزنند… به هرصورت، بگذریم… دخترها گیرکان کردند تا که دلشان خواست. آمدند گفتند، پدر بخیز بریم و برای ما کیک بخر، گفتم چشم!
به ژورنالیستها و حکومت: وضعیت حیوانات خیلی فلاکتبار و تأسفبار بود؛ جایشان تنگ، سرد، کثیف و… حکومتی که نمیتواند هزینه کند، کارمندانش سلیقه ندارند زیر حیوانات را پاک کنند و…، چه نیاز که تعدادی از حیوانات را قفسبند کنیم برای اینکه باغوحش داشته باشیم. نداشتنش بهتر است!
ژورنالیستها هم هیچ به فکر این حیوانات نیستند که گزارشی از وضعیتشان تهیه کنند!
قصه از دیروز بود.
