وحشتکدهی 1995
وقتی کوچک بودم، پدر خدا بیامرزم با خواهرزادهاش یک بس 302 داشت و هر هفته میان کابل و جاغوری، رفت و آمد میکرد. هر بار که میآمد، از مهمانیهای دوستان و خویشاوندانش در افشار میگفت. از محبتشان، از مهماننوازیشان و از ویژگیهای زندگیشان که برای من تبدیل میشدند به بهترین داستانهای لبریز از تصویرهای زنده، شاد، زنگین و امیدوارکننده.
در نوجوانی، اگر اشتباه نکنم، سال 1995 برای اولین بار به کابل رفتم. هیچ خبری از آن تصویرهای رنگین نبود. کابل یک وحشتکدهی واقعی بود. از سر و صورت شهر، وحشت میبارید. ترس و فقر را در هر گوشهی آن میشد حس کرد، دید و لمس کرد.
چیزی به نام افشار اصلا وجود نداشت. آنچه را افشار میگفتند، مجموعهای از دیوارهای ویرانهی وسیعی بود که در بغل کوهی در خاموشی و سکوت ترسناک، داستان وحشتی را که ساکنانش تجربه کرده بود، بازگو میکرد. افشار به دهان باز مردهای میماند که تجربهی وحشت و ترس لحظهی مرگ را در خودش حفظ کرده بود و برای بیننده، داستان آن لحظهی شوم را در خاموشی و سکوت، باز میگفت. با نزدیک شدن به این ویرانهی وسیع، احساس میکردی، ارواح سرگردان ساکنانش از ویرانههای خانهها، کوچهها و محلهیشان پاسبانی میکردند. چه وحشتی! چه داستان وحشتناکی!
یاد قربانیان بیگناه افشار و جنگهای کابل گرامی باد.
