[یادداشت اطلاعات روز: اطلاعات روز دیدگاههای مختلف در مورد مسائل گوناگون جامعهی افغانستان را بازتاب میدهد. این دیدگاهها لزوما منعکسکنندهی نظر و موضع اطلاعات روز و گردانندگان آن نیستند. اطلاعات روز فقط مجالی برای بیان دیدگاهها فراهم میکند و دربارهی دیدگاههای وارده نفیا و اثباتا موضعگیری نمیکند. تمام دیدگاههای بیانشده در مقالات و یادداشتها و صحتوسقم ادعاهای مطرحشده به خود نویسندگان مربوط است. اطلاعات روز از نقد دیدگاههای منتشرشده در بخش مقالات وارده نیز استقبال میکند]
گونههای بنیادگرایی بهگونهی معمول از شیوهی برخورد آنان با پدیدههایی مانند نوگرایی و مدرنیسم و یا نحوهی تقابل و تعامل آنان در رابطه با تمدن غرب قابل دستهبندی است. برخی دیگری از دستهبندیهایی که برای شناخت و تحلیل گروههای بنیادگرا بهکار میرود مربوط به قالب نگرشهای رفتاری آنان مانند تندرو، میانهرو یا محافظهکار است. و بدینسان برخی دیگر از دستهبندیها، وابستگی مستقیم به محیط پرورش و رشد پدیدهی بنیادگرایی دارد که در قالب منطقه، کشور و یا جغرافیای خاصی صورتپذیر است.
نگاه معرفتشناسی بنیادگرایان
مبانی معرفتشناسی گروههای بنیادگرا اکثرا در حوزهی معرفتشناسی دینی، فقهی و کلامی قابل شناخت و بررسی است. سه منبع شناخت دین، یعنی عقل، نقل و شهود مهمترین موضوعاتی است که برای درک رفتار و کنش این نوع گروهها بهگونهی مؤثر بهکار گرفته میشود. این مقولات معمولا برای تمامی جریانهای دینمدار بهعنوان عامل اصلی در شناخت تبیین و قرائت دینی شان کاربرد دارد. شیوهی نگرش و باور نحلههای مذهبی به این امور، میتواند رفتار، اهداف و کنش آنان را تعریف نماید. عرصهی کلامی و فقهی همانند خلافت، امامت یا امارت، یکی از میدانهایی است که سمتوسوی نگرش سیاسی این نحلهها را تعیین نموده و استراتژی رفتاری آنان را مشخص میسازد. مثلا نحوهی نگاه و باور به ایمان و کفر، که یکی از عمدهترین مباحث کلامی در میان گروههای دینمدار است، میتواند جهتگیریها و شیوهی تعامل آنان را با سایر نحلههای فکری و عموم مردم مشخص سازد. بهگونهی مثال، قرائت گروههای اسلامگرا از توحید، که یک بحث بسیار جدیِ کلامی در میان این نحلهها است و اساس دیدگاه آنان نسبت به کفر و ایمان دیگران را برجسته میسازد و همین برداشت، قرائت خاص کلامی از مفاهیم دینی است که میتواند غیریتسازی و برخوردهای خونباری خلق نموده و دریایی از خون در زمین جاری سازد. مسألهی تکفیر و جهاد مسلمانان، قبل از هرچیزی متأثر از نگاه علمای دینی و مسلمانان به فهم و برداشت کلامی از موضوعات فقهی و دینی میباشد. شوربختانه برداشت و قرائت علمای اسلام از آموزههای دینی و فقهی در زمانهای مختلف توانسته است شکاف بزرگی را در میان پیروان دین اسلام خلق کند.
فقه و کلام با محتویات متفاوت، دو شاخهی جداگانهی قرائت در عرصهی علوم اسلامی بهشمار میرود. حوزهی فعالیت و کاربرد فقه معمولا در پهنهی احکام شرعی و اجتهاد در مسائل مختلف حیات انسانی مانند نماز، روزه، حج، زکات و سایر امور میباشد. منابع استخراج احکام این امور شامل مواردی چون قرآن، سنت پیامبر اسلام، اجماع، قیاس و استنباط (در بینش اهل اعتزال عقل) را در برمیگیرد. بهگونهی خلاصه، میتوان در تعریف کوتاهی از مکتب فقهی چنین گفت:
به مجموعهای از آرا در برداشت از احکام شرعی که توسط فقیهان برجسته ارائه شده، مکتب فقهی میگویند. در اسلام مذاهب فقهی مختلفی وجود دارد که هر کدام از آنها در اصول و مبانی فقهی و همچنین در استنباط احکام شرعی تفاوتهایی با یکدیگر دارند. از آن جمله مذاهب فقهی مشهور میتوان، به فقه شیعه (امامیه) و فقه اهل سنت (حنفی، مالکی، شافعی و حنبلی) اشاره کرد.
اما رشتهی کلامی به بررسی مسائل اعتقادی در حوزههای مانند توحید، نبوت، معاد و صفات الهی توجه دارد. متکلمان اسلامی، با استفاده از علم کلام، در صدد دفاع از عقاید و مبانی دین، با سودجستن از استدلالهای نقلی و عقلی به رفع شبهات دینی و مسائل اعتقادی میپردازد. اهداف کلام بیشتر در مواردی چون دفاع از آموزههای دین در برابر شبهات و انحرافات، تقویت ایمان مسلمانان، تبیین اصول اعتقادی و ترویج باورهای اسلامی پیگیری میشود. کلام سر و کارش با مسائل پیچیدهی دینی است که رابطهی مستقیم با اعتقادات و مفاهیم آن دارد، درحالیکه فقه به مسائل عملی و احکام شرعی میپردازد.
فقه اسلامی، همیشه در صدد استفاده از مبانی کلامی و کلام در یک تعامل شبکهای در صدد تبیین مبانی فقهی است. بهگونهی خلاصه، اگر رابطهی این دو شاخهی دانش اسلامی را دقیق بسنجیم، میتوان گفت که کلام بدون فقه هیچ میدانی برای مانور خود ندارد، و فقه بدون کلام هم هیچگاهی توان و نیروی کافی برای رویارویی با مشکلات را نخواهد داشت.
مکاتب بزرگ فقهی که تا امروز حضور مؤثر در گیرودار اجتماعی جهان اسلام داشتهاند شامل مکاتبی چون مکتب فقهی شیعه اثنیعشری، فقه حنفی، فقه مالکی، فقه شافعی و مکتب فقهی حنبلی میگردد. مکاتب کلامی نیز شامل مواردی چون مکتب کلامی اشعری، مشی کلامی ماتردیه و مکتب کلامی معتزله میباشد.
چکیدهای از تاریخ مکتب و پیشگامان ماتریدی در افغانستان
مکتب کلامی ماتریدیه، که توسط ابو منصور ماتریتی (ماتردیدی)، از توابع سمرقند در آسیای میانه که سال درگذشت وی را ۳۳۳ قمری میدانند، پای گرفت و به تدریج راهش را بهسوی بلخ، غزنی و هرات گشود. در هرات ملا علی قاری هروی، متوفی در سال ۱۰۱۴ قمری از بزرگترین پیشگامان مکتب ماتریدی و از مشاهیر دوران خودش به حساب میآمد. تألیفات زیادی به او نسبت داده شده است که تعداد آنها حدود چهل اثر نوشتاری در قالب کتاب است. برخی از آثار او به این قرار است: «شرح مسند الامام الاعظم»، «شرح نقایه (مختصر الوقایه)»، «أربعین فی فضائل القرآن»، «المصنوع فی معرفه الموضوع»، «نور القاری شرح صحیح البخاری»، «شرح صحیح مسلم» و دهها اثر خرد و بزرگ دیگر.
پس از حدود ۲۴۰ سال از مرگ ملا علی قاری هروی، پیروان مشی ماتریدی در راه تحکیم پایهی این مکتب کلامی آثاری زیادی را تألیف کردند که از این جمله میتوان به مولوی حبیبالله قندهاری، متوفی سال ۱۲۶۵ قمری اشاره نمود. مولوی حبیبالله قندهاری دانش دینی را نزد علمای زمان خودش در هرات، غزنی، کابل و سپس در هند و حجاز فرا گرفت. رویکرد مولوی حبیبالله در مسائل فقهی و بهویژه کلامی، برخلاف نگرش حنفیان جزماندیشی بود که در محوریت مکتب دیوبندی قرار داشتند. خصوصا برخی از بنیانگذاران جنبش شبهقاره و جریان بریلوی، که دارای روحیهی سازشناپذیر با سایر اهل دین بودند. حبیبالله قندهاری با ایدههای علمای دیوبند مانند شاه اسماعیل دهلوی، نواسهی مرحوم شاه ولیالله دهلوی و احمدرضاخان هندی از سران جریان بریلیوی در رابطه با مفهوم اهل قبله و کفر بهشدت مخالفت میورزید. از مرحوم حبیبالله قندهاری نیز کتابهای زیادی در زمینهی فقهی و کلامی به یادگار مانده است که برخی از این کتابها عبارت اند از: «تمییز مؤمن و کافر»، «احکام الملة فی احکام اهل قبلة»، «ابانة الملة فی التوقف عن تکفیر اهل القبله» و «رساله عدم تکفیر اهل القبله».
شیخ ابوالفضل ایوبی قندهاری، متوفی ۱۴۳۰ قمری، از دیگر علمای پرچمدار قرائت ماتریدی بهشمار میرود. او نیز همانند مولوی حبیبالله قندهاری آثار زیادی از خودش در موضوعات فقهی و کلامی به یادگار گذاشته است. ایوبی قندهاری با نگارش کتابهای «سیف الکندهاری علی عنق السلفی» و «بیانات صادقه فی احوال الفرقه الوهابی» سعی در اثبات حقانیت خوانش ماتریدی در رویارویی با جریان سلفیه نمود. بدیهی است که جریان ماترید که پشتوانهی اصلی فقه حنفی بهشمار میرود، همانند نگاه حنفیت، از جزماندیشی و تکفیر اهل کتاب بیزار بودند.
قندهاری با نوشتن کتاب «سیف الکندهاری علی عنق السلفی» تلاش دارد تا برتری آموزههای مکتب کلامی ماتریدیه را بر تفکر سلفیگرایان ثابت سازد. او در این کتاب علیه عقاید وهابیت و سلفیگری با استناد به روایات و احوال بزرگان دینی تاخته و سعی نموده است بطلان این دو آموزه را در کنار تأیید جریان ماتریدیه ثابت سازد.
یکی دیگر از سلسلهداران پیشگام جریان ماتریدی در افغانستان محمد سعید افغانی بود که حدود ۴۰ سال پیش از امروز وفات یافته است. وی نیز از ماتریدیان اعتدالگرا بود که همانند مولوی حبیبالله و قاری ملا علی قندهاری به جزماندیشی، همانند جریان اشعری و سلفیان باورمند نبود. ایشان کتابهایی بهنام «العقیده الاسلامیه و آراء المعتزله» و «الاشاعره و الماتریدیه و اختلافاتهم» نگاشته است که این کتابها دربرگیرندهی موارد اختلافات ماتریدیه با جریان سلفیگرای اشعری است و ایشان در این کتابها آرای مکتب کلامی معتزله را نیز بررسی نموده است.
آخرین حلقهی ماتریدیان معاصر در افغانستان با عنایتالله ابلاغ، متوفی ۱۳۹۸ خورشیدی تکمیل میشود. وی نیز دارای آثار متعدد در امور کلامی است. ابلاغ در دو کتاب «امام ابوحنیفه المتکلم» و «مولانا جلالالدین بلخی میان صوفیه و علمای کلام» بهگونهای تفصیل در دفاع از آموزههای جریان کلامی ماتریدیه پرداخته است.
موجودیت بزرگان و اندیشمندان ماتریدی در حوزهی معرفت دینی افغانستان سبب شده است تا نظام تحصیلی و آموزشی افغانستان از سالهای دوری تا امروز شدیدا تحت تأثیر فقه حنفی و جریان ماتریدیها قرار داشته باشد. این رویهی غالب که بهعنوان یک رویکرد استوار تساهلگرایانهی دینی و تاریخی بهشمار میرود، یکی از افتخارات حوزهی دینداری افغانستان شمرده میشود که هیچگاهی درگیریهای مذهبی را علیرغم تلاش جریانهای تندرو مذهبی و نهادهای سیاسی به خود ندیده است.
ریشههای جریان فقهی حنفی با مشی ماتریریه چنان در لایههای زیرین جامعهی افغانی ریشه دارد که در مدت ۴۰ سال گذشته در برابر تشویق برخی از جریانات سلفی و تکفیری علیه مذهب تشیع، همچنان استوار و خدشهناپذیر مقاومت کرده است. روشن است که مکتب فقهی حنفی در هیچ یک از مقاطع تاریخی بهگونهی واهی و ارزان فتوای تکفیر کسی و جریانی را صادر نکرده است. مسألهی حنفیت جزمگرا که روال تاریخی احتیاط و اعتدال مکتب حنفی را به فراموشی سپرد، تا حدی زیادی از جریان اصلی حنفیت جدا است. جریان جزماندیش حنفیت موجودیت خود را بیشتر مدیون تأثیرپذیریهای جنبش دیوبندی از جریان اشعریت و وهابیت است. البته روشن است که تمام دیوبندیها دارای نگرش جزماندیشانهی اشعریت نبودند. مولانا محمدقاسم نانوتوی از بزرگترین حنفیان تساهلگرا بود که برابر هرگونه تکفیر و ریزسازی دایرهی شرک و توحید مقتدرانه ایستادگی میکرد. در درون جریان دیوبندی شاه اسماعیل دهلوی، نواسهی شاه ولیالله و شاه عبدالعزیز فرزند شاه ولیالله از حنفیان جزماندیش بهشمار میرفت که علاقهی زیادی به تکفیر داشتند. در این میان اما مولانا قاسم نانوتوی با تمامی جریاناتی که علاقهمند تکفیر و جزماندیشی بودند، مقابله میکرد.
البته سیر جریان تکفیریها و سلفیانی که گرایش اشعریت داشتند، به قرن دهم قمری با نوشتن کتاب «رد روافض» توسط احمد سرهندی، معروف به مجدد الف ثانی در هند رقم خورد. اشعریت احمد سرهندی ثابت نشده است اما گرایش وی به تکفیر، که یکی از شاخصههای اصلی سلفیان تکفیری است، بسیار روشن به نظر میرسد. پس از این کتاب، در قرن هجدهم میلادی کتاب دیگری توسط شاه عبدالعزیز دهلوی بهنام «تحفه اثناعشری» نیز سعی نمود اهل تشیع را تکفیر نماید. طالبان امروز، میراث تکفیر را علیرغم پیروی از جریان حنفیت و ماتریدی، با اضافه نمودن عقاید مکتب اشعری به ماتریدیت به ارث بردهاند. چنین نگرشی، ماهیت بنیادگرای طالب را در متن جریان تکفیری قرار داده است که در نهایت، هیچ همخوانی با مشی ماتریدی و مکتب فقهی حنفیت ندارد.
طالبان بهعنوان یک جریان تندرو مذهبی بارها به اثبات رسانده است که در هیچ مقطع زمانی تابع اصول فقهی حنفیت نبوده است، زیرا ماهیت سیاسی این گروه را استراتژی پاکستان با جوهرهی استخباراتی و درونمایهی اصلی این جریان را انگیزههای استیلای قومی و تباری شکل میدهد. یکی از روشنترین و گویاترین پارادایم تاریخی تعامل اجتماعی در افغانستان استفاده از قداست دین برای پیشبردن اهداف قبیلوی و استخباراتی بوده است. طالبان فرزندخواندهی جمعیت علمای اسلام به رهبری مولانا فضلالرحمان و مدیون تلاشهای سمیعالحق، با چاشنی استخبارات ارتش پاکستان اند. پدر سمیعالحق در کنار مولانا شبیراحمد عثمانی، که هر دو پشتونتبار اند، از بنیانگذاران اصلی نحلهی اسلامگرای تندرو در پاکستان پس از جدایی از هند بهشمار میروند. پیروان دیوبندی هند در پاکستان قبل از آنکه از تساهل مولانا نانوتوی تأثیر گرفته باشد، از شاه عبدالعزیز و اسماعیل دهلوی در امر تکفیر و تضییق دایرهی کفر و ایمان تأثیر پذیرفته است.
دههی هفتاد میلادی که همگام با ظهور ولایت فقیه در ایران بود، سال سرنوشتسازی برای جریانات بنیادگرای اسلامی در پاکستان محسوب میشود. این تحول گروههای بنیادگرای پاکستانی را بیش از پیش در دامان وهابیت کشاند. جبران فقر تئوریک و کسب توان مالی رشتهی وابستگی عمیقی بین تندورهای پاکستان و حوزهی عربستان پدید آورد. راجع به سیر هولناک ریشههای سلفیگرایی در هندوستان و درگیری اندیشمندان میانهرو و تندرو اسلامی و در سالهای اخیر درخشش مکتب دیوبندی در هندوستان، بخش بزرگی از علمای آن دوره از خطرات ناشی از گرایش به سلفیت و تندروی کلامی در میان مسلمانان هند نگران شدند و برای جلوگیری و تعدیل دیدگاه گرایشات مختلف کلامی و سیاسی در میان علمای هند، اقدام به تأسیس جریان سومی بهنام «ندوت العلما» کردند که موفقیت چندانی برای رسیدن به اهداف میانهروانهی خود بدست نیاوردند.
طالبان افغانستان، در بخش باورها و نگرشهای مذهبی، تابع نحلهی تندروی دیوبندی پاکستان هستند؛ نحلهای که با نزدیکی به وهابیت و مکتب کلامی اشعری و جماعت اهل حدیث، دشمنی وحشتناکی با مشی امامیه دارد. البته این دشمنی، قبل از آنکه تابع دیدگاه کلامی برگرفته از اشعریت و حنفیان جزماندیش هند و پاکستان باشد، بیشتر تابع منافع قومی و پشتونوالی خود آنان است. طالبان با استفاده از آموزههای تندوروانهی مذهبی و با دوری از رویهی نرم و آشتیگرایانهی حنفیت، از آغاز موجودیت خویش، بارها در سطوح مختلفی از مقامهای بلندپایهیشان، فتوای تکفیر شیعیان را صادر نمودهاند. این سلسله قبل از ملا نیازی شروع شد و با سخنرانیهای سراجالدین حقانی به شکل گسترده عملیاتی شد و سرانجام، در این اواخر با نوشتن کتابی توسط والی هرات، تئوریزه گردید.
نگاه گذرا بر تاریخ سلفیت در افغانستان
سلفیت هرچند در افغانستان دارای سابقهی نسبتا طولانی است، اما از دید واقعی اقبال چندانی برای جذب پیرو در این قلمرو نداشته است. دلیل اصلی عدم موفقیت جریان سلفی در افغانستان بیشتر به گستردگی نظم فقهی حنفیت و تلاش ماتریدیان افغانستان برای تضعیف مشی کلامی اشعری و وهابیت برمیگردد. آموزههای نحلهی سلفی در افغانستان اکثرا برای تکفیر و ویرانی، جهت رسیدن به اهداف سیاسی و قومی بهکار برده شده است. اگر بخواهیم تعبیر درستی از کاربرد مشی کلامی اشعری، در عرصهی منازعات قومی-تباری افغانستان داشته باشیم، میتوانیم بگوییم که این آموزه توانست به راحتی کشور و منطقه را به عصر ویرانه بازگرداند.
در افغانستان معاصر، جریان سلفی بیشتر با ورود اعراب، گروه القاعده، طالبان و در نهایت داعش قابل شناسایی است. آنچه را رخدادهای سیاسی-اجتماعی افغانستان در یک قرن گذشته ثابت میسازد، این است که جریان افراطی-پشتونی توانایی ورود به هر نوع ایدهی افراطی را برای تطبیق خواستههای قومی خویش دارا بوده است. بدیهی است اگر امروز طالبان نتوانند آرمانهای قومی افراطیهای پشتون را برآورده سازند، فردا داعش با تمام کشوقوسهایی که با طالبان دارد، بدیل مناسب برای این جریان خواهد بود تا بتواند از هر راهی ممکن افراطیها را به هدف شان برساند.
جریان سلفی در افغانستان به حدود ۴۰۰ سال پیش برمیگردد؛ زمانی که عبدالرشید آخوند درویزه ننگرهاری در میان قبایل مشرقی افغانستان ظهور نمود. او متولد سال ۹۴۰ قمری و اصلا از لغمان بود، اما به ننگرهار کوچید و سرانجام در یکی از درههای مهمند سکنا گزید. آخوند درویزه، برای ترویج اندیشههای سلفیگرایانهاش دست به نوشتن و تألیف کتابهای زیادی زد که تقریبا تمامی این کتابها در پی تثبیت آموزههای کلامی اشعریت و اهل حدیث بودند. از جمله تألیفات و نوشتههای او میتوان به موارد زیر مانند «مخزن الاسلام»، «ارشاد الطالبین»، «تذکره الابرار و الاشرار»، «تقاریر عرفانی» و «برهان اولیا و انبیاء» اشاره نمود. هرچند عدهای وی را بهدلیل باور به زیارت اهل قبور سلفی نمیداند، اما واقعیت اندیشههای وی در امر ترویج آموزههای سختگیرانهی مذهبی، از پیشاور تا ننگرهار توانست چهرهی برجستهی سلفیت از وی برجای بگذارد.
چنانچه قبلا یادآوری شد، جریان سلفیت معاصر بیشتر با ورود اعراب و سایر گروههای تندرو اسلامی در افغانستان قابل بازشناخت است. عبدالله عزام یکی از برجستهترین چهرههای تندرو اسلامی با تفکر سلفیت در افغانستان بود که از سال ۱۹۸۰ میلادی زمینهی ورود هزاران عرب افراطی و جهادگرا را به افغانستان فراهم ساخت. عزام در ابتدا در یک جمعیت خیریهی عربی در پیشاور برای کمک به مهاجران مشغول کار شد، اما پسانتر تشکیلات مستقل جهادی را بهنام «مکتب الخدمات المجاهدین» پایهگذاری کرد. عبدالله عزام با ترویج اسلامگرایی جزماندیشانهی خود، آزادی فلسطین پس از افغانستان را در برنامههای مبارزاتیاش گنجانده بود. حضور مستقیم شخصیتهای جهادی عرب همانند عبدالله عزام، اسامه بن لادن و ایمنالظواهری در افغانستان، از وقایع مهمی بود که در دوران جهاد با شوروی اتفاق افتاد. زیرا آنان با فعالیتها و برنامهریزیهای گستردهی خود، ضمن آنکه باعث تشویق و ساماندهی نیروهای جهادی غیربومی گردیدند، زمینه را برای راهافتادن جریان جهادی فراگیر بهنام «القاعده» نیز فراهم کردند.
بن لادن، میلیاردر و ناراضی عربستانی با همکاری مستقیم عبدالله عزام گروهی بهنام «قاعده الانصار» را که متشکل از نیروهای غیربومی عمدتا عرب بود، تأسیس کرد. اعضای القاعده، از نظر فکری و اعتقادی بیشتر تحت تأثیر عبدالله عزام بودند تا بن لادن. زیرا عبدالله عزام دارای خصوصیات و شخصیت بارزتری نسبت به بن لادن بود. او از سطح تحصیلات گرفته تا قابلیت تعامل و آثار نوشتاری نسبت به بن لادن برتری داشت. برای همین بن لادن تا حد زیادی تحت تأثیر منشها و نگرشهای عزام قرار داشت. و همین تأثیرات سبب شد تا او برنامهی جهاد و مبارزهاش را ضمن پیشبرد با شوروی، به کشورهای عربی نیز متمرکز سازد.
یکی دیگر از چهرههای تأثیرگذار بر روند جهاد و اسلامگرایی تندروانهی اسلامی، ایمنالظواهری (متولد ۱۹۵۱ میلادی) از مؤسسان و رهبران سازمان «الجهاد» مصر بود. بن لادن، عزام و ایمنالظواهری در راستای حضورشان در افغانستان، مشترکات فکری و استراتژی زیادی با هم یافتند. هدایت و ساماندهی نیروهای جهادی غیربومی، خصوصا جنگجویان عربی، مهمترین محور گردهمایی این مجموعه به حساب میآمد. بر همین اساس، «مکتب الخدمات المجاهدین» با رهبریت عبدالله عزام و «قاعده الأنصار»، تشکیلات بن لادن با همکاری یکدیگر در راستای هدف مشترک به فعالیت پرداختند. با ورود به دوران اول حضور طالبان در افغانستان، عزام و بن لادن با ادغام گروههای تحت مدیریت شان، نام جدید «قاعده جهاد» را برای آن برگزیدند که بن لادن رهبریت این جریان را و الظواهری معاونت آن را به عهده گرفت. پس از شکلگیری تشکیلات جدید «قاعده جهاد»، ابومصعب الزرقاوی نیز به این تشکیلات پیوست و با تلاشهای مستمر آنان تعداد زیادی از نیروهای جهادی از کشورهای دیگر، خصوصا اعراب به این تشکیلات پیوستند.
تئوریپردازیهای عبدالله عزام جریان اسلامگرایی آن روز را بهسوی یک وضعیت بنیادگرایانه سوق میداد و برای اولینبار رگههای تفکر نئوبنیادگرایی از شیوهی نگرش عزام به جهاد و موقعیت افغانستان شکل گرفت. عزام با ایدهی تداوم جهاد، نه تنها به افغانستان و جزیرهی عرب میاندیشید، که خیال برپایی حکومت اسلامی را در سایر کشورهای جهان نیز در برنامههایش گنجانده بود. این همان ایدهای بود که توسط القاعده به شکل خزنده و مؤثری عملیاتی میشد.
حضور و فعالیت القاعده در افغانستان بیشتر از همه بر مناطق پشتوننشین کشور متمرکز بود. پرشور نگهداشتن سنگر جهاد در افغانستان پس از خروج نیروهای شوروی مستلزم خلق ایدههای جدید در افغانستان و منطقه بود. خروج شوروی انگیزهی حضور در سنگرها را از جهادیان گرفته بود تا اینکه جریان نئوبنیادگرایی به کمک جنگجویان میشتابد. نئوبنیادگرایی در واقع یک تحول بسیار عمده در تاریخ بنیادگرایی اسلامی بهشمار میآید. این جریان جدید برای اولینبار از شکلدهی حکومت فراملی و جهانی سخن گفت. القاعده دیگر به تغییرات درونکشوری نمیاندیشید بلکه به تغییر نظم بینالملل با توسل به اندیشههای اسلامگرایانهی خودش فکر میکرد. این تحولات سبب شد تا خون تازه در رگهای جهادیانی که بهجز جنگ هیچ چیزی در دنیا نداشتند دمیده شود. جهادیان سنگرهای نبرد را اینبار و پس از خروج نیروهای شوروی از این کشور، با هدف نابودی رافضیان و رسیدن به نظام یکدست اسلامی گرم نگهداشتند تا در نهایت حکومت اسلامی شان را در سراسر دنیا مسلط سازند. البته جریان طالبان و القاعده تنها جریاناتی نبودند که در پی ترویج و تطبیق مشی تندروانهی سلفیت باشند؛ جریان تندروانهی تاریخی پشتونیسم برای رسیدن به اهداف قومگرایانهیشان ظرفیت هضم شدن در هر جریانی را دارد که بتواند آنان را به هدف شان برساند. از آغاز تجاوز شوروی تا خروج نیروهای این کشور و سپس تا ظهور بنیادگرایی اسلامی با منشأ سیاستهای استخباراتی پاکستان، شخصیتهای زیادی که بیشتر متأثر از جریان دیوبندی در شبهقاره بودند، در افغانستان دست به تشکیل دولتهای محلی با شیرازهی فکری سلفیت زدند. از آن جمله میتوان به مولوی محمدافضل اشاره کرد. او مؤسس دولت انقلاب اسلامی افغانستان در ولایت نورستان در اوایل دههی ۱۹۸۰ میلادی است. او با کمکهای مالی عربستان سعودی و مساعدتهای اطلاعاتی و تخنیکی جنرال سرور نورستانی، دولت اسلامی خود را در سال ۱۳۵۹ خورشیدی در نورستان شرقی اعلام نمود. همانند مولوی محمدافضل، مولوی حسین در کنر و مولوی شریفی در بدخشان از دیگر مبارزانی بودند که در دههی ۷۰ میلادی برای برپایی حکومت اسلامی با دیگاه سلفیت در افغانستان اقدام به تشکیل دولت اسلامی خودشان کردند. محمدحسین معروف به جمیلالرحمان افغانی، رهبر گروه سلفی بنیادگرا در کنر بود. او به کمک علما، قبایل و برخی سران احزاب مجاهدان، «امارت اسلامی کنر» را تأسیس کرد، اما این عمل او با مخالفت احزاب جهادی، خصوصا حزب اسلامی حکمتیار مواجه شد؛ این مخالفت محصول جذب سران حزب حکمتیار توسط دولت جمیلالرحمان بود.
جمیلالرحمان، که خود را از منظر فکری متأثر از مقبل بن هادی الوداعی، شیخ سلفیمسلک یمن میدانست، گروه سلفی خود را بهنام «جماعت الدعوه و القران و السنه» در دههی ۸۰ میلادی تأسیس کرد. شدت خشونت و دیدگاه سختگیرانهی او در رابطه با احکام شرعی دارای شهرت فراوان بود. او در مدت حکومتش در کنر قبر بسیاری از صوفیان را ویران و زیارتگاههای منطقه را نابود ساخت. جمیلالرحمان با کمک آژانس باجور، که اکثریت عربهای جهادگرا در آن مستقر بودند، با سران عربستان به تماس شد و کمکهای زیادی دریافت نمود. بسیاری از جهادیان عرب، خصوصا یمنیها و مصریها به اردوگاه جهادی وی پیوستند. دولت اسلامی و سلفی او سرانجام بدست نیروهای گلبدین ساقط شد و او به پیشاور پاکستان گریخت. اما این گریختن هم نتوانست وی را از کینهی حزب اسلامی در امان نگهدارد و سرانجام توسط یک خبرنگار عرب حین مصاحبه به قتل رسید. پس از مرگ وی افراد و گماردگان القاعده مانند شخص بن لادن، ابو بصیر طرطوسی، هادی الوداعی و ربیعهادی المدخلی که از استوانههای تشکیلات القاعده بهشمار میرفتند، به این محل راه باز نمودند و به جمیلالرحمان توجه فراوان نشان دادند. این توجه حکایتگر این بود که این جریان تندرو اسلامی به شخصیتهای سلفی همانند جمیلالرحمان بهشدت احساس نیاز داشت. ابو بصیر طرطوسی با ملیت اردنی به مدت چندین سال با مجاهدان سلفی شیخ جمیل زندگی کرده بود و پس از اینکه به اردن بازگشت، ابو مصعب زرقاوی را به تبعیت از آرا و افکار خودش ترغیب نمود، تا اینکه در دههی ۲۰۰۰ ما شاهد درخشش یکبارهی زرقاوی در رابطه با جنگ با نیروهای امریکایی و کشتار شیعیان عراق بودیم.
یکی از مشاوران نزدیک و مورد اعتماد جمیلالرحمان، عبدالرحیم مسلمدوست نام داشت که در دههی هشتاد میلادی بهعنوان مشاور در کنار شیخ جمیل کار میکرد. او اولین کسی بود که با ظهور داعش با ابوبکر البغدادی بیعت نموده و از اولین رهبران داعش خراسان بهشمار میرود. او بود که پای یک جریان وحشت و کشتار دیگری را به افغانستان باز کرد. او در سال ۲۰۱۵ در مصاحبه با بیبیسی گفته بود که بمباران از سربریدن وحشیانهتر است و سربریدن «با ترحمترین» شیوهی کشتن از نظر داعش است. وقتی نیروهای ناتو افغانستان را ترک نمودند، وی دوباره به طالبان پیوست و اعلام داشت که زمینههای جهاد دیگر با وجود «امارت اسلامی طالبانی» از میان رفته است.
در مورد ظهور و سقوط نیروهای تندرو اسلامی در افغانستان حرف و حدیث زیاد است، اما آنچه به راحتی قابل فهم است، تزریقات چاشنی استخباراتی از سوی پاکستان و تحریک ذهنیت انحصار قومی از سوی تندروان دو سوی خط دیورند است. سیاست حکومت پاکستان در رابطه با جمعیت پشتون این کشور بسیار تبعیضآمیز و غیرانسانی شمرده میشود. از روزگار استقلال این کشور از هند، تمامی تلاش دستگاه مدیریت سیاسی این کشور دور نگهداشتن جمعیت پشتون از مشارکت در قدرت بوده است. این سیاست دولت پاکستان توانسته است در خط کشمیر و افغانستان نیروهای رایگان پشتونی برای عملیاتی ساختن اهداف استراتژی این کشور مهیا سازد. پشتونها در دو کشور افغانستان و پاکستان فقیرترین و بیسوادترین جمعیت این دو کشور را شکل میدهند. این وضعیت محصول تلاش ادارهی سیاسی پاکستان در راستای جلوگیری پشتونها از ورود به قدرت و سیاست بوده است.
گذار کوتاه بر سیر جریان سلفیت در هند
سازمان تبلیغی «جماعت هندوستان»، یکی از سازمانهایی است که ریشه در تفکرات اسلامگرایانهی دیوبندی دارد که در حال حاضر فعالترین سازمان دینی مسلمانان هند است و هزاران نفر عضو و میلیونها نفر هوادار دارد. این سازمان روزانه صدها گروه سیار تبلیغی را به سراسر هند اعزام مینماید و حتا حوزهی فعالیت خود را به اروپا و امریکا نیز گسترش داده است. بخش عمدهای از پیروان اندیشهی دیوبندی در پاکستان تحت تأثیر افکار و اعمال این سازمان بزرگ دعوتگر هند است. بنیانگذار این سازمان، مولانا محمدالیاس، فرزند مولانا محمداسماعیل است که در سال ۱۸۸۵ میلادی، حدود بیست سال پس از شکلگیری مدرسهی معروف دیوبندی در «کاندهلا» از توابع سهارنپور متولد شد. او بعد از اتمام دروس مقدماتی و بعد از مرگ شیخ احمد به دیوبند رفت و در نزد مولانا محمودالحسن در درس شرح «صحیح بخاری» و «صحیح ترمذی» شرکت کرد. وی از سال ۱۳۲۸ قمری در مدرسهی «مظاهر العلوم» به تدریس مشغول شد و بعد از مرگ پدرش جایگزین وی در مسجد محلهی نظامالدین گردید و بنیادی را بنا نهاد که اکنون بزرگترین سازمان دینی تبلیغی هند است.
مبلغان سازمان تبلیغی جماعت با بودجهی شخصی و بدون دریافت مزد از مردم یا سازمانی، به تبلیغ در روستاها و شهرهای مختلف میپرداختند و آداب و اعمال عمومی اسلامی همچون نماز، روزه و… را به مردم میآموختند. آنان حتا غذای خود را همراه خود میبردند و در مساجد اقامت مینمودند. این کار بهوسیلهی جانشینان مولانا الیاس همچون مولانا یوسف و مولانا انعام حسن با شدت بیشتری ادامه یافت. نگرش این سازمان به مسائل دینی آنان را به مشی اشعریت و حنبلی نزدیکتر ساخته و اندکاندک، از مشی ماتریدی و مذهب حنفی فاصله میگرفت. پس از مدتی این جماعت در سراسر هند بهعنوان پرچمداران اهل حدیث و سلفیگری شناخته میشدند. از معروفترین مبلغان این سازمان، شیخالحدیث مولانا زکریا، نویسندهی کتاب «فضائل الاعمال» است که کتاب مهمی نزد اصحاب حدیث هند و پیروان مکتب کلامی اشعریت بهشمار میآید.
این سازمان، مبلغ افکار مرحوم شاه ولیالله دهلوی است و کتاب «تقویه الایمان» شاه اسماعیل، نواسهی شاه ولیالله نزد آنان اهمیت خاصی دارد. آنان به تبع استادان خود، با جریان صوفیانی که احترام به قبور، شفاعت بزرگان و احترام مرشد را تبلیغ میکنند، مخالف اند و تأکید بر نماز، داشتن محاسن و عدم توسل به اولیا از مهمترین تبلیغات شان است. آنان مراسم سوگواری، تولد «امام زمان» و عید نوروز را بدعت میدانند. ابوالحسن ندوی، شیخ محمد بشیر، رییس جماعت در پاکستان و شیخ منظور احمد نعمانی از بزرگان آنان بهشمار میآیند. این سازمان تبلیغی هند بر جریانهای اسلامگرای تندروی که تابع اندیشههای مکتب دیوبندی هندوستان است، بهشدت تمام تأثیرگذار بوده است. طالبان افغانستان که پیوندهای ناگسستنی خونی و تباری با سلسلهی پشتونهای دیوبندی پاکستان دارند، در امر نگرشهای کلامی نیز از این سلسله متابعت میکنند.
رویارویی جریانهای سلفی و ماتریدی در افغانستان
تردیدی نیست که تاریخ تفکر اسلامی تا حد زیادی تاریخ تکفیر و کشتار به بهانهی کفر دیگران بوده است. تقریبا اکثریت اندیشمندان اسلامی بهگونهی مستقیم یا غیرمستقیم، رد پایی در موضوع تکفیر نداشتهاند. در این میان سلفیها، بیشتر از تمامی اندیشمندان مسلمان به تکفیر کردن دیگران علاقه نشان دادهاند. سلفیان در افغانستان فقط حنفیان دارای گرایشات سلفی را متدین میدانند و حنفیان ماتریدی و صوفی را دارای عقاید باطل میشناسند. در طرف مقابل سلفیها، ماتریدان نیز سلفیت را به تفرقه میان مسلمانان متهم ساختهاند که مؤمنان غیرسلفی را به شرک و کفر متهم میسازد و آنان را مخالف مذاهب چهارگانهی اهل سنت دانسته است که خطری برای مسلمانان بهشمار میآورند.
سلفیان، با پیروی از عقاید و باورهای محمد ابن تیمیه، واسطه قرار دادن بزرگان برای طلب آمرزش و زیارت قبور را بدعت و شرک میدانند. همچنین سلفیان توسل به مقام اولیا را شرک میدانند، زیرا همانند ابن تیمیه معتقد اند که هیچ روایتی دال بر مشروعیت توسل از پیامبر اسلام به ما نرسیده است. برخلاف دیدگاه سلفیان، حنفیان افغانستان با استناد به عملکرد ابو منصور ماتریدی، توسل به مقام و حق پیامبر و دیگر اولیای خدا را مشروع میدانند. ماتریدیان کرامت برای اولیا را مشروع دانسته و توسل را به آنان شرک نمیدانند. از دیگر موضوعات مورد اختلاف میان ماتریدیه و سلفیها، مسألهی حقوق زن است. در دو دوره از حاکمیت طالبان به روشنی اثبات شده است که این گروه با ایدههای جزماندیشانهی خود به موجودیت زنان هیچ گونه توجهی ندارد و حتا درهای دانشگاهها و مکاتب را بهروی آنان بسته است؛ درحالیکه طبق حدیث موثقی که از پیامبر اسلام میان تمامی نحلههای مذهبی اسلامی روایت شده است، تحصیل علم را بر زن و مرد واجب دانسته است.
سلفیت، بهدلیل باور خود مبنی بر اینکه تشیع دستساختهی عبدالله بن سبا یهودی است، هیچ وقتی از تکفیر آنان دریغ نداشته است. بهگونهی نمونه، مولوی اسلامجار که خودش را شیخالحدیث نیز میخواند، در کتاب خود بهنام «معتمد ماترید من معتقد ماترید» که بهتازگی به زبان عربی منتشر شده است، شیعیان را تکفیر نموده و آنان را فرقهی قبوریه و تکفیریه معرفی کرده است. او در این کتاب مدعی شده است که بنیاد تشیع را عبدالله بن سبا یهودی گذاشته است. از دید نویسنده، «اعتقاد به امامت» که از اصول پنجگانهی مذهب شیعیان است، مستلزم انکار پایان نبوت، حتا توحید و اعتقاد به تحریف قرآن است. وی در جای دیگری از این کتاب شیعیان را ابزار دست کفار در میان مسلمانان در طول تاریخ معرفی مینماید.
اسلامجار شیعیان را به روشنی تمام تکفیر کرده است و فقط گفته است که ممکن عدهی شیعیان از روی جهل به این مذهب گرویده باشند. طالبان، محتوای این کتاب را چنان مهم دیدند که دستور تدریس آن را در مدارس پرورش نسل جدید از افراطیها صادر نمودند. اسلامجار در این کتاب چنانچه از نامش پیدا است، سعی میکند پا در جای پای ماتریدیان اولیهی افغانستان، خصوصا هرات بگذارد. تمام تلاش وی پوشش افکار سلفیتاش در زیر لفافهی ماتریدیت است که هرازگاهی با روشنی تمام افکار بنیادگرایانه و سلفیگرایانهاش از لابلای تبلیغات ماتریدیهاش سر بیرون میآورد. البته، نگرش اسلامجار اولین نگاه در این بخش نیست. قبلا هزارهها توسط ملا نیازی، رهبر شاخهی جداشدهی طالبان نیز به صراحت تکفیر شده بود. جلوگیری از برپا نمودن مراسم نوروز و جشنهای ملی دیگر، تخریب مجسمههای تاریخی بودا در بامیان و تخریب آرامگاههای بزرگان هزاره از دیگر کارنامههای طالبان است که اثبات مینماید تمامی کینهتوزیهای این گروه ریشه در تفکر افراطی سلفیت و اهل حدیث دارد.
در نگاه ماتریدیه به زنان هیچ گونه شباهتی به نگرش سلفیان به زنان وجود ندارد. آنان برای رسیدن به درجههای اجتماعی، علمی و معنوی میان زن و مرد تفاوتی نمیبینند. سلفیان با تصوف هیچ گونه میانهای ندارد و در اکثر موارد صوفیان را خرافهپرست و بدعتگذار و کفر خوانده است، درحالیکه ماتریدیان با تمامی نحلههای تصوف سر سازگاری دارند. حنفیان حوزهی افغانستان از عارفان هرات و غزنی و نیشابور متأثر بوده و به آنان ارادت داشتهاند. در طول تاریخ حضور حنفیت در افغانستان، نحلههای تصوف مانند قادریه، چشتیه و جریان نقشبندی با شکوه تمام از جانب مسلمانان این خطه استقبال میشدند و مشی عرفانی این مجموعه سلوک بر افکار ماتریدیان تأثیر زیادی نداشته است. این در حالی است که تمامی سلفیان با جریان تصوف نوعی ناسازگاری دیرینه دارند. در گذشته و قبل از ظهور شاه ولیالله دهلوی، تصوف در هند نیز حضور چشمگیری داشت، اما با رشد دیوبندی و گسترش آن در پاکستان، امروز تصوف بهشدت تضعیف شد و این رشتهی ناسازگاری با تصوف از پاکستان با ورود طالبان به افغانستان پای باز نمود.
سلفیان از دین یک قرائتی بهشدت سختگیرانه دارند. آنان حتا از تکفیر کسانی که ریش خود را بتراشند نیز آبایی ندارند. در این بعدیها، حتا استفاده از تلفنهای هوشمند را ربطی به کفر دادهاند. آنچه را میتوان به یقین بیان داشت این است که بزرگان دینی و مذهبی در اسلام، شهرت و عظمت شان را از راه تندروی و اغلبا تکفیر نحلهها و شاخههای دیگر دین اسلام بدست آوردهاند. ناگفته نماند که جریان دیوبندی هم از عارضهی تکفیر و طرد سایر مسلمانان هیچ وقت دور نبوده است. جریان علیگره، بریلویها، دیوبندیها و سرانجام ندوه العلما در برهههایی از تاریخ هند، شدیدا همدیگر را تکفیر کردهاند. سنت ویرانگر و ارزان تکفیر در حوزهی افغانستان، از شبهقارهی هند به ارمغان رسیده است.

یکی از بهترین مقالاتی که در حوزه ای شناخت بنیادگرایی و ریشه های آن در افغانستان خواندم، فقط کاش بیشتر ازین دست نوشته ها را از روزنامه اطلاعات روز داشته باشیم.