یک سال گذشت. من هیچ کاری به استاد قسیم اخگر نتوانستم. اگر خلیل شریعتی همت نمیکرد، شاید گور اخگر هنوز هم دست نخورده میماند. اما شخص من هیچ کاری نکردم، هیچ… و شرمندهام…
کارهای فراوانی میتوانستم. میتوانستم نامههای بیشتری بنویسم به هشت صبح. اصرار کنم آن درخواست را با امضای بیش از دو هزار نفر که پارسال گرد آوردیم، از طریق ادارهی امور به امضای رییس جمهور برسانند تا جادهی کارته سخی تا آخر دانشگاه به نام قسیم اخگر تصویب شود. میتوانستم در این مورد بنویسم و در رسانهها در کابل منتشر کنم. میتوانستم از خانوادهاش بیشتر خبر بگیرم. میتوانستم برای ساختن بنیاد قسیم اخگر که پارسال اعلان کردیم، کار کنم. میتوانستم آن بنیاد را بسازم. اما نساختم، نکردم و هیچ دلیل و بهانهی وجدانپسندی ندارم…
وقتی خلیل شریعتی از کابل برگشت، سخنان تلخی از همسر استاد با خود آورده بود: آنگاه که استاد در بستر افتاده بود، کسی نمی آمد؛ چون «استاد را در این حال دیده نمیتوانستند»… بعدها که استاد از دنیا رفت، کسی به این سمت دور نخورد؛ «چون جای خالی استاد را دیده نمیتوانستند» و…
اینطوری است که فراموشی حاکم میشود بر ملتی که خود را به چرخباد حوادث سپرده است، نه هدف روشنی دارد که برود و نه نیاز اندیشیدن برای یافتن راهی…
