در فصل خزان سال قبل بود که با هشت نفر دیگر کار نمای ساختمانی در پونک تهران را شروع کردیم. مسئولیت کار به عهدهی من بود و دیگران از من حقوق ثابت میگرفتند. صاحبکار آدم جدی بود و تجربهی کار با او را قبلا هم داشتم. روی قیمت کار، چانهزنی زیادی کردیم و توافق حاصل شد. با رضایت قرارداد را نوشتیم. طبق قرارداد پرداخت پول مطابق پیشرفت کار و بر اساس نیازمندی ما صورت میگرفت. صاحبکار، تمام پرداختیها را همزمان با ختم کار و تأیید مهندس باید انجام میداد.
وقتی وسایل و ابزار کار را آوردیم، اتاق بودوباش و محل اقامت شبانه هم سروسامان نداشت. ساختمان در حالت نیمهکاره بود و هنوز وقت نیاز داشت که سیستم فاضلاب، گرما و برق آن روبهراه شود. در هر طبقه دو واحد در نظر گرفته شده بود و تمام اتاقهای آن هنوز بدون در و پنجره بودند. صرف دیوار اتاقها خشتچینی شده بود. روز اول که آمدیم، در مشوره و همفکری هم، یک اتاق را در طبقهی اول برای بودوباش انتخاب کردیم؛ اتاق خالی از در و پنجره که از سوراخهای دیوار آن میشد به راحتی بیرون را دید. یکی از جمع ما که سه ماه از آمدنش به ایران نمیگذشت، از این وضعیت تحت تأثیر قرار گرفت. نارضایتی در چهرهاش موج میزد و مشخص بود که به روزگار مهاجران افغانستانی افسوس میخورد و درد میکشید. همان اتاق را انتخاب کردیم و برای در و پنجرهی آن پلاستیک تهیه نمودیم. سوراخهای دیوار را با گج سفید پوشاندیم و پتوی بزرگی به دروازهی آن آویختیم. همهی اینها یک روز را در بر گرفت و شب را هم در آنجا در سردی کامل به سر کردیم.
سردی هوا در شروع خزان و بهخصوص زمستان در بالاشهر نسبت به پایینشهر بیشتر است، در حدی که بعضی روزها باید از کار کردن منصرف شویم. بهخصوص وقتی کار روی نما باشد که در اینصورت مهندس و صاحبکار هم نمیگذارند کار ادامه یابد. تا طبقهی دوم سختی و سردی را خیلی احساس نکردیم و بیشتر هم دیوار بلند حویلی جلو باد و سردی را میگرفت. از طبقهی دوم به بعد بود که هم زمستان اوج گرفت و هم شدت سرما افزایش یافت. اگر باران و برف اجازهی کار میداد، خیلی وقتها با سرما و لرزش به کارمان ادامه میدادیم. چارهای جز آن نداشتیم. بچهها در یکی-دو هفته بهصورت دورهای سرما خوردند و با دارو و درمان به سختی صحتیاب شدند. بعد از آن با تأکید زیاد، صاحبکار مقداری چوب خشک برایمان تهیه کرد که در جریان کار بعد از دو-سه ساعت آن را آتش میزدیم و در حرارت آن گرم میشدیم.
زمستان سختی بود، همراه با زحمت زیاد و چالشهای فراوان. با اراده کار کردیم و با دشواریها مبارزه؛ تاب آوردیم و بلاخره نزدیکیهای سال جدید کار نما را به اتمام رساندیم. پلان بعدی، سنگکاری دیوار حویلی بود. روابط صاحبکار و مهندس تا آن زمان خوب بود و در تفاهم هم پیش رفته بودیم. بعد از وقفهی دو روز، کار روی دیوار حویلی را شروع کردیم؛ با طرح قبلی و هماهنگ با نظر صاحبکار و مهندس. هرچند صاحبکار قبلا گفته بود که شهرداری بنابر دلایلی روی دیوار حویلی اعتراض دارند، اما بعدا خبر داد که موضوع با شهرداری حل شده است. همه چیز خوب بود و بهار نزدیک و هوا رو به معتدلشدن. از پیشرفت کار هم رضایت داشتیم. در ماه اول سال ۱۴۰۲ کار را کلا جمع کردیم. مهندس آمد کار را چک کرد و قبول نمود و صاحبکار هم حرفی نداشت. بر اساس حساب و کتاب، صاحبکار بقیه پول ما را تصفیه کرد و نزدیک به ۵۰ میلیون تومان باقی ماند. وعده داد که یکی-دو هفتهی دیگر برایم آماده خواهد کرد. بنابر اعتمادی که با هم داشتیم، گفتم مشکل نیست.
فردای آن روز وسایل و لوازم مان را به محل کار دیگری که در تجریش گرفته بودیم، آوردیم. نه دو هفته بعد بلکه یک ماه بعد پول لازم داشتم و برایش زنگ زدم. لحن حرفزدنش مانند قبل نبود. برایش گفتم که نیاز جدی به پول پیدا کردم، اما او خیلی سرد و بیاعتنا به مشکل، عذرخواهی کرد که فعلا ندارد و یک هفته-ده روز دیگر برایش زنگ بزنم. چارهای نبود جز قبول و صبر. دوباره وقتی دو هفته بعد زنگ زدم در جوابش تغییر نیامده بود؛ اینکه فعلا پول در دست ندارد و ده روز دیگر تهیه خواهد کرد. یک حسی به من میگفت یک جای کار میلنگد. شخصی را که من با او طرف بودم قبلا هم با او حساب و کتاب داشتم، ولی به این شکل نبود و تصفیهای پولش سر موقع و بر اساس تقاضای ما پیش میرفت. ۵۰ میلیون تومان هم پولی نیست که برای او سنگینی کند. او اما چرا بهانه و دلیل میآورد؟ بازهم خوشبین بودم و امیدوار به اینکه من صاحب پول خود میشوم.
یک ماه بعد تصمیم گرفتم که اینبار زنگ بزنم و اگر باز دلیل و بهانه آورد، صریح صحبت کنم که مشکل در کجا است؟ واقعا سختیهایی که در آن زمستان تحمل کردیم وقتی به یادم میآید تعجب میکنم که چطور تاب آوردیم. حالا که در پرداخت مزد کار و زحمات طاقتفرسای ما در آن شرایط تعلل میکرد، بیشتر آزاردهنده بود. همین کار را کردم. نزدیک غروب بود، زنگ زدم و با جرأت پولم را خواستم. در لحن و نوع گویش او نسبت به دفعات قبل هیچ تغییری نیامده بود و حاکی از عدم پرداخت پول بود. وقتی دیدم همانند قبل بهانهتراشی میکند، صریح مطرح کردم که من پولم را میخواهم. همان پولی که در سوز و سردی زمستان نیمهجان شدیم و برای شما با کمال صداقت و راستی کار کردیم، از جان و سلامتیمان هزینه کردیم؛ پس چه دلیلی وجود دارد که شما پول ما را نمیدهید؟ بعد از سکوت چند ثانیهای که بین مان بهوجود آمد، با صدای بلندی گفت: «فردا عصر بیا سر ساختمان از نزدیک صحبت کنیم، من همرایت حرف دارم.» درحالیکه این پیشنهاد او باعث تعجبم شده بود، گفتم: «چه حرف و صحبتی آقا؟ همه چیز حساب و کتاب شده، شفاف و روشن. من کار را تمام کردم و تحویل دادم، دیگر حرفی برای گفتن باقی نمانده.» اینجا بود که از پشت مبایل عقدهمندانه فریاد کشید و گفت: «سنگکاری یک طرف دیوار حویلی را اشتباه انجام دادی. شهرداری اعتراض کرده، فردا بیا از نزدیک صحبت میکنیم.» مبایل را قطع کرد و فرصت نداد که بگویم همه کاری را که ما انجام دادیم از صفر تا صد، همهاش در هماهنگی کامل شما و مهندس پیشرفته است؛ پس چه دلیلی دارد که اشتباه خود را به گردن ما میاندازید؟
دلم گرفت. با ناامیدی تمام مبایل را گذاشتم کنارم. یکی از بچهها پرسید: «چه شد؟» چیزی نگفتم و او حالم را درک کرد. همانطوری که نشسته بودم، به پتوی تکیه دادم و دراز کشیدم. خستگی کار اجازه نداد رشتهی فکرم بهجایی برسد. به خواب رفتم و با صدایی برای صرف غذا از خواب بلند شدم.
فردا سر کار نرفتم و انگیزهای هم نداشتم. تا عصر اتاق بودم و بعد رفتم پهلوی صاحبکار بدهکارم. وقتی رسیدم برایش زنگ زدم، او آنجا بود و با یکی-دو نفر در طبقهی دوم ساختمان صحبت میکرد. در باز شد و من داخل حویلی شدم. او هم پایین آمد و روی حویلی به همدیگر سلام دادیم. ناراحت به نظر میرسید. بعد با لحن مقتدرانه و طلبکارانه گفت: «دیوار یک طرف حویلی را اشتباه کار کردید. شهرداری گیر داده و جریمهی سنگینی گذاشته.» گفتم آقا من روز اول که کار را شروع کردم، خودت و مهندس در کنارم بودید و طبق دستور شما پیشرفتم. آن روز همه چیز روبهراه بود و در ضمن خودت هم گفتی که مشکل شهرداری را حل کردهای. دیدم رنگ چهرهاش تغییر کرد. مثلی که انتظار نداشت اینقدر صریح و جدی صحبت کنم، با صدای بلند و طلبکارانه گفت: «ببین، پولی که تو طلب هستی، من باید ده برابر آن را به شهرداری جریمه بدهم تا از سرم دست بردارد. تازه خوش باش که من گریبانت را نگرفتم. وقت اضافی هم ندارم، دستت خلاص و به هر راهی که میروی، اختیار داری.» بدون اینکه حرف اضافهای بزند من را تنها گذاشت و دور شد. رفت داخل ساختمان. حیران ماندم و چیزی به ذهنم نمیرسید. چند لحظه بعد با خشم و نفرت از حویلی بیرون شدم و دروازه را هم عمدا محکم بستم. در، صدای بلندی تولید کرد و هر کسی داخل ساختمان بود، مطمئنا آن صدا را شنید. در مسیر راه برایش پیام گذاشتم، پاسخ نداد. چند روز بعد به تکرار زنگ زدم، مبایلش را نگرفت. او حاضر نشد پولم را بدهد و برای من هم راههای ممکن برای پافشاری روی مطالبهی آن وجود نداشت. او پولم را دزدید. به همین راحتی و من هرگز آن را نمیبخشم.
ادامه دارد…
