سختی‌های بی‌پایان مهاجران در ایران (۸)

احسان امید

اطلاعات روز
Photo: via Freepik

یک سال قبل وقتی بحران بیکاری و فقر اقتصادی در افغانستان به اوج خود رسید و دیگر امیدی برای ماندن در آن‌جا و یافتن کار وجود نداشت، من چانس کردم که در یک بورسیه‌ی تحصیلی قبول شدم و به ایران آمدم. جدایی از قبولی در بورسیه قصد داشتم کار کنم تا مخارج زندگی خانواده تأمین شود؛ خانم و دو فرزندم با پدر و مادر پیرم در کابل زندگی می‌کنند. اولش می‌خواستم با ویزای سه‌ماهه بیایم که دو دوره‌ی دیگر در این‌جا قابلیت تمدید را داشت و جمعا نُه ماه می‌شد. بعد از نُه ماه باید به افغانستان بر می‌گشتم یا از خیر پاسپورت می‌گذشتم. در هر دو صورت ریسک داشت، چون فرصت گرفتن برگه‌ی سرشماری هم به پایان رسیده بود. پس بهتر بود که با بورسیه‌ی تحصیلی می‌آمدم. فعلا اقامه و کارت دانشجویی دارم و در کنار درس، در بخش ساختمانی کار می‌کنم.

در طی یک سال گذشته، برایم هیچ‌گونه مشکلی در گشت‌وگذار پیش نیامد. همیشه هم تنها کارت هویتم را با خود حمل می‌کردم. نیروی انتظامی چندین بار در جاهای مختلف اسناد و مدارک خواستند و وقتی می‌گفتم دانشجوام در نهایت کارت هویتم را نگاه می‌کردند. وقتی مهاجرستیزی اوج گرفت، خیلی از دوستان و نزدیکان و حتا آنانی که مدارک (برگه‌ی سرشماری) داشتند، جرأت نمی‌کردند در گشت‌وگذار از حمل‌ونقل عمومی استفاده کنند. من که به باور خود هویتم مشخص بود، تصور آن را نداشتم چیزی را که می‌شنیدم واقعیت داشته باشد. در میانه‌ی هفته وقتی با عجله از ایستگاه متروی تجریش بیرون شدم تا زودتر سر کار برسم، ناگهان سرباز نیروی انتظامی با لباس شخصی بازویم را گرفت و بدون گپ‌وگفتی مرا با زور به سمت ملی‌بس حرکت داد. بعد از سه-چهار قدمی که برداشتیم، مقاومت کردم و ایستادم. گفتم من دانشجو هستم، کجا می‌خواهید ببرید؟ اما دیدم او از رفتار من خوشش نیامد و با فشار بیشتر مرا کمی جلوتر کشاند. من که به نظرم هویت دانشجویی داشتم، ضمنا جسور بودم و اراده‌ی مقاومت‌ هم داشتم، با اندک فشاری بازویم را از دستش رها کردم. هنوز فرصت نیافته بودم که حرفی بزنم؛ او اما به سیلی‌زدن شروع کرد. لحظه‌ی بعد لگد محکمی بر کمرم خورد. به عقب برگشتم و دیدیم سرباز نیروی انتظامی است؛ با لباس رسمی، قهر و خشمگین.

– چه کار کرده‌ام من؟ من دانشجو هستم.

– به جهنم! حرف نزن.

با نفرت و خشونت حرف‌های زشت و توهین‌آمیز را تکرار کردند و یکی از بازوی راست و دیگری از بازوی چپم گرفتند و مرا به داخل ملی‌بس رساندند و موبایلم را هم ضبط کردند.

افسری آن‌جا حضور داشت و سرباز چیزی به او گفت. افسر نزدم آمد و با لحن رسمی محکومم کرد که چرا با همکارش دست‌بدست شده‌ام. به افسر گفتم که من دانشجویم و با کسی درگیر نشدم، آنان به من اجازه ندادند که کارت هویتم را نشان دهم. افسر پاسپورتم را خواست و گفتم که پاسپورت را به‌خاطری که گم نشود یا جای نیافتد، با خود نمی‌آورم. کارت هویت‌ام را برایش نشان دادم، گفت: «کارت هویت قبول نیست. باش، آن‌جا مشخص می‌شود.» نفهیدم که منظورش از آن‌جا کجا بود اما حدس زدم که هدفش اردوگاه است. چیزی نگفتم و بهتر بود دیگر حرفی نزنم.

وقتی در داخل ملی‌بس دیگر جایی حتا برای ایستادن نماند، حرکت کرد. همه مهاجران اففانستانی بودیم و زیادتر هم کسانی که مدرک داشتیم. بیشتر از یک ساعت در ترافیک و مسیر راه بودیم تا به اردوگاه عسکرآباد ورامین رسیدیم. در ملی‌بس کنار کسی قرار گرفتم که برگه‌ی سرشماری داشت. وقتی گفتم چرا برگه‌ات را نشان ندادی؟ گفت: «بهتر است که برای‌شان نشان ندهی، چون اگر به دست شان بیافتد، تیکه‌وپاره می‌کنند. برویم اردوگاه اگر اعتبار داشت، از همان‌جا آزاد می‌شویم.» از من پرسید که دانشجوام، گفتم: «آری. کارت هویت دانشجویی دارم، اما اشتباه کردم پاسپورتم را با خود نیاوردم.» او گفت: «نگران نباش. تو را حتما از اردوگاه آزاد می‌کنند. دعا کن برگه‌ی سرشماری ما هم اعتبار داشته باشد، ما هم آزاد شویم.»

در اردوگاه دو ساعت زمان گرفت تا نوبت رسید نزد افسری صلاحیت‌دار رسیدم. ظاهرا او تصمیم‌گیرنده بود که چه‌کسی رها شود و سر کار و زندگی برگردد یا چه‌کسی رد مرز شود. وقتی از من مدرک خواست، کارت هویتم را نشان دادم.

– دانشجو تو هستی؟

– بلی آقای سرهنگ.

– چرا از حرف همکارم سرپیچی کردی؟ پاسپورتت را کجا است؟

– من پاسپورتم را نیاوردم و همیشه کارت هویتم را با خود دارم. پیش از این هرجا پرسیده، آن را نشان دادم، قبول کردند.

– زنگ بزن پاسپورتت را بیاورد. برو کنار و وقت دیگران را نگیر.

به سربازی که کنارش ایستاده بود دستور داد موبایلم را بدهد تا زنگ بزنم که پاسپورتم را بیاورند.

به خواهرزاده‌ام زنگ زدم. پاسپورتم در خانه‌ی او بود. از این‌که چرا سر کار نرفتم و موبایلم خاموش بوده نگران شده بود. جریان را برایش گفتم. از لحن صحبت‌اش مشخص بود که تعجب کرده بود و خنده‌اش هم گرفته بود، اما حس کردم به‌خاطر دل من اظهار تأسف کرد. اطمینان داد که فرزندش خانه است و همین حالا برایش زنگ می‌زند تا پاسپورتم را با اسنپ برایم برساند. تشکر کردم و موبایل قطع شد.

یک ساعت بعد در محوطه‌ی اردوگاه از مهاجران دیگر کسی دیده نمی‌شد. تعداد زیادی از آنان که مدارک داشتند، به‌شمول برگه‌ی سرشماری (در صورتی که در سیستم بالا می‌آمد) رها شدند و برگشتند به محل کار و زندگی؛ اما کسانی که مدارک نداشتند در زیرزمین اردوگاه جابه‌جا شدند. ساعت از چهار گذشته بود و من تشنه و گرسنه در برابر دید چند سرباز با دریغ و درد گاهی به دیوار تکیه می‌دادم و گاهی می‌نشستم. وقتی متوجه شدم که سرباز پاسپورتی در دست دارد و صدایم کرد، خوشحال شدم. به سمت او رفتم و بعد هردوی‌مان نزد افسر رفتیم. افسر پاسپورتم را با دقت نگاه کرد. انتظار داشتم احترامی به هویت دانشجویی‌ام داشته باشد اما برخلاف انتظار، با طعنه و منت تذکر داد که بعد از این هیچ وقت از دستور نیروی انتظامی سرپیچی نکنم. دیگر حرفی برای گفتن نداشتم، با درد و حسرت که وجودم را فراگرفته بود، اردوگاه را ترک کردم.

شب خانه‌ی خواهرزاده‌ام بودم و فردا دانشگاه رفتم. موضوع را با بخش اداری دانشگاه مطرح کردم. با کمال ناباوری آنان هم واکنش جدی نداشتند. فقط از اتفاق به‌وجود آمده اظهار تأسف کردند و توصیه کردند که متوجه خود باشم، در رفت‌وآمد در شهر احتیاط کنم و تلاش کنم به جاهایی که صبحگاهی مهاجران را جمع‌آوری می‌کنند و به اردوگاه می‌فرستند، عبور و مور نداشته باشم.

حالا با خود فکر می‌کنم، به یک مرد قاطع و مصمم. کسی که تصمیم گرفته بود هم درس بخواند و هم کارگری کند. به فردا فکر می‌کنم، به این‌که باز اتفاق مشابه تکرار نشود. فکر به امیدی که خانواده به من دارند و نباید اتفاقی بیافتد که همین فرصت کارگری را هم از دست بدهم.

ادامه دارد…

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه