سیاستمداران کوتهبین
نکتههای آموزنده در تاریخ افغانستان زیاد است، ولی یک نکتهی مهم این است که حاکمان و سیاستمداران این سرزمین اکثر نبض زمان خود را حس نکردهاند.
زمان شاه و برادرانش حضور سنگین استعمار انگلیس در منطقه و عواقب آن را هرگز درک نکردند. فقط از چاپلوسیهای غیرمنتظره و تحفههای گرانقیمت آن همسایهی ناخوانده و مرموز لذت بردند و حیرت کردند. ایوب خان، وزیر فتح خان و دیگر مردهای میدان گرم فقط لولههای تفنگ و توپ انگلیس را دیدند و از نفوذ زیرکاهی حریف که در پیراهن پیر، ملا، طبیب و مشاور دربار، ترجمان و معلم میجنگیدند، هیچ بویی نبردند. عبدالرحمان هم تنها زور بازو و پول انگلیس را دید و با اتکا به آن دو کوشید رقیبان خانگیاش را از پا درآورد و حکومت مقتدر ایجاد نماید. ادامهدهندگان راه عبدالرحمان، همهی آنانی که برای ساختن دولت-ملت کوشیدند، هرگز به اهمیت مواصلات و صنعت بهعنوان مهمترین ابزار این مامول توجه نکردند. کهولت استعمار انگلیس را نیز درباریان و متنفذان افغان درک نکردند و تا روزهای آخر حضورش از او ترسیدند و کوشیدند که مانع ساختن خط آهن و بازشدن دروازههای این توتهخاک باقیمانده از سرزمین وسیعی شوند که پدرانشان بر آنها حکم رانده بودند. حتا تلاش طرزی و دیگر جهاندیدههای نزدیک به دربار نیز نتوانست چشمان حبیبالله خان و برادر پرنفوذش نصرالله خان را باز کند. طرزی و هیأت تحریر سراجالاخبارش برای خط آهن، تلگراف، صنعت و دیگر ابزار مدرنسازی که در دنیای غرب در حال از مد افتادن بودند، شعر سرودند، مقاله نوشتند، کمپاین کردند و خطراتی را به دوش گرفتند، ولی شاه و خان و عالمان جید حاضر نشدند اوهام گرانقیمتشان را به دو پول مدنیت بفروشند.
امانالله خان استثنایی بود که تلاشهایش را همان اقشار کور عقیم کردند.
بعد از او جنگ پیدا و پنهان میان کهنه و نو تا سرنگونی حکومت ظاهرشاه ادامه داشت. اما داودخان، خلقیها و پرچمیها نیز زمانهیشان را درک نکردند. به دیوار بلند ولی پوسیدهی شوروی تکیه کرده و زیر آوار آن گم شدند.
مجاهدین کرام و طالبان عظام با آن تصورات عجیب و غریبشان از دنیای امروز و امیدهای فردا، از هرگونه تبصره معاف اند.
اما دو گروه از مردان تحصیلکرده، دنیادیده و درسخوانده در داخل و خارج کشور امروز در متن یا حاشیههای سیاست افغانستان به چشم میخورند که احتمالاً در چند دههی آینده در جمع کارگزاران و طراحان سیاسی جایگاه مهم خواهند داشت، بدون آنکه از تاریخ بیاموزند:
اول، گروهی که در عقدههای خط دیورند گیر ماندهاند و قادر نیستند مسیر تازهی تحولات را درک کنند.
دوم، گروهی که خیال تجزیه و توته کردن این خطهی کوچک را میپزند و تصور میکنند اگر دیوار دیگری به دور منطقه و ولایت خود بکشند، به خوشبختی میرسند.
از اینرو، با آنکه نشانههای زیادی از تغییرات بنیادی در نقش حکومتها و مرزها دیده میشود، امید زیادی نیست که ما بهآسانی از چنگ اوهام این دو گروه رهایی یابیم. گمان نمیرود تا صد سال دیگر خط دیورند و ولایت پنجشیر مفهوم کنونی خود را حفظ کند، ولی بعید نیست ما تا سالهای سال در ماتم دیورند یا وهم استقلال فارسیوانها قربانی ندهیم.
پیش از آنکه این سیاستبازان با توپ و راکت قادر به فتح اتک یا تجزیهی افغانستان شوند، ممکن است مرزها رنگ ببازند و به کمک شیوههای بهشدت در حال تحول ارتباطات و مراودات، حتا دیگر برهپختون و کوزپختون، فارسی و دری، تاجک افغانستان و تاجک تاجکستان، ازبک افغانستان و ازبک ازبکستان بیمفهوم شود و ساکنان این سرزمین چنان با همزبانان و همفرهنگیانشان در آسیای میانه، ایران و پاکستان نزدیک گردند که دیگر نیازی به لشکرکشی، تجزیه یا مرزشکنی نباشد. ولی امیدی هست که کشتی سیاست این ملک اینبار با باد موافق به راه افتد؟
