کمر خمیدهی خود را کمی راست کرده، سرش را بلند میکند و نگاهی از پشت پنجرهی کوچک مستطیلی به طرف کوه آسمایی میاندازد. به آفتاب که میبیند، درمییابد که میخواهد هرچه زودتر به خانه برگردد و نوبت را بسپارد به شب. نگاهش را از آفتاب گرفته و به عصا، که در سمت راستاش نشسته است، میدوزد و زیر لب زمزمه میکند: «برویم بخیر.» پیش از آنکه به عصاچوب تکیه بدهد و از روی زمین بلند شود، اول به طرف راست و بعد به طرف چپ خود دقیق نگاهی میاندازد و شروع میکند به عصازدن. عصازنان از خیابان فرعی عبور کرده و به مقصد دوم نزدیک میشود.
مقصد دوم
پیش از آنکه به دکان نزدیک شود، باز هم اول به راست و بعد به چپ خود دقیق نگاهی میاندازد. بعد به پای پنجرهی دکان روی خاک مینشیند. عصایش را در کنارش قرار میدهد. صدای خفیفی از زیر چادری بلند میشود: «بهنام خدا کمک کنید.»
مردی از درون پنجرهی شیشهای سر خود را پیش کرده و با صدای درشتی فریاد میزند: «باز آمدی؟ گفتم برو از اینجا. نان قاق هم نداریم.»
با خود زیر لب زمزمه میکند: «نان قاق.»
مقصد اول
هنگامی که در زیر چادری تکان میخورد، توجه مردی را در داخل دکان به خود جلب میکند. مرد دستی به ریش پرپشتاش کشیده و با صدای درشتی فریاد میزند:
– «تو زنده استی؟ برخیز، از اینجا برو.»
– «بهنام خدا کمک کنید. گرسنه استم. دیشب هیچ چه نداشتیم.»
مرد نانوا -با هیکل بزرگ- دستش را به زیر پلاستیکی که روی نانهای باقیمانده کشیده شده، دراز میکند. یک قرص نان قاق را گرفته و بهسوی او پیش میکند و میگوید:
– «این را بگیر و برو از اینجا.»
– «نان گرم بدهید خیر است. برای دخترکم میبرم.»
دختر نُهسالهاش در خانه منتظر است. نان گرم با آب جوش اگر از جایی بیاید، غذای معمول این خانوادهی دو نفری است. دخترش لکنت زبان دارد. و به همین خاطر، نتوانسته شامل مکتب شود.
مقصد سوم
«نان قاق.» همچنان زیر لب با خود زمزمه دارد.
نزدیک نانوایی که میرسد، چشمهایش را تنگ کرده و متوجه میشود که چندین نفر دیگر هم پای کلکین شیشهای نیمهباز نشسته هستند. همهی آنان در زیر چادری هستند؛ مثل مادر شب که اکنون چادری سیاهش را به تن کرده است.
در کنار آخرین چادریپوش روی خاک مینشیند و منتظر میماند تا نوبتاش برسد و قرص نانی برای او بدهند. به همان فکر است که ناگهان پسر نوجوانی پنجره را کاملا باز کرده و با لحن آرامی به همهی چادریپوشهای نشسته به پای پنجرهی شیشهای میگوید: «بروید. امشب کمبودی داریم.»
و دستاش را از بالای سر چادریپوشها به سمتی دراز کرده، میگوید: «در آن نانوایی بروید!»
همهی چادریپوشها به همان سمت حرکت میکنند.
وقتی که سعی میکند به عصاچوباش تکیه بدهد و از جایش بلند شود، به زمین میافتد. دوباره کوشش میکند با کمک عصا روی پاهایش که میلرزند، ایستاده شود.
دو روز میشود که یک لقمهنان هم به دهانش نزدیک نشده است. در زیر چادری میلرزد. تمام جانش در زیر چادری میلرزد. احساس ضعف میکند. از وقتی که شوهرش به علت بیماری سرطان از دنیا رفت، زندگی او تغییر کرده است. با آمدن دوبارهی طالبان به قدرت، پسر جوانش که نظامی پیشین بوده، مجبور میشود از خانه فرار کند. هیچ خبری تا اکنون از او ندارد. پسر دیگرش در نوجوانی در اثر بیماری از دنیا رفته است.
دستاش که دچار لرزش شده است، سعی میکند آن را دور عصا حلقه بزند. احساس ضعف میکند. خمیده خمیده به راه میافتد و در دل تاریکی عصازنان گم میشود.
