دستگاه دیپلماسی و رجعت فاجعهی نادانی!
گیجی و حیرانی، گریبان عالِم و جاهل، خبیر و خایف را گرفته است… گیجی از وضع موجود و حیرانی از ترکیب و بافت حکومت چند ماهِ آینده. یکی از اقتدارگرایی پوپولیستی و قهاریت پریشیدهی رفتاری اشرف غنی نالان است و دیگری از زیادهخواهی و موازی حکومت کردن عبدلله و اعوان جنگاندیشش نگران است. یکی از حکومت سایهی کرزی سخن میزند و دیگری از تیغ برنده و براق طالبان که بر گلوی دولتِ متزلزل گذاشته است، پریشان است.
آشفتگی، نگرانی، بیخبری و بیم و بیحوصلگی، فغانِ هر دانی و عامی و وردِ تحلیل هر معین و وزیری شده است… آنکه وزیر است هم، در خوف است و آنکه هوس وزارت دارد هم در رجا و التجاست… آنچه در این شهر ناپیداست، آفتابِ فردای سیاست و مهتابِ شبهای شهوت علمای دهر سیاست و فضلای بحر کیاست است…
برای من که مبتدی کابلنشینی و مهتدی کیهان سیاستم، این پرسش هر لحظه در ذهن ناروشنم خانه میکند که این دولت آیا ممدِ حیات جمعی و مفرح ذات سیاسی ما میباشد یا مبلغِ اقلیم حیرانی و مبدِع دنیای خوابآوری و سرابپروری ما خواهد بود؟
آنچه برای من نشانهی نگرانی و نادانستگی است، این است که فیالمثل در حوزهی دیپلماسی ما داریم به عصر «اخفش» علیهالرحمه رجعت میکنیم. دستگاهی که میباید اعتبار سیاست و هویت ما باشد و دانستگی و درایت و فخامت رفتار ما را برای اجنبیان بنمایاند، دارد اقلیم بیقلمان و دایرهی ناشیترین متعلمان میگردد!
دستگاهی که مثلا «اسپنتا»ی استاد علوم سیاسی را تجربه کرده باشد و حضور صادقترین و مدبرترین و پاکترین فرزند این خاک، مانند «جاوید لودین» را درک کرده باشد، مدعیانِ بیدانشی مانند «ضرار» احمد مقبل و بیبُنیهترین وارثانی مانند صلاحالدین را بر مسند نشاند، بیمحابا نشانهی اقامه و ادامهی یک فاجعهی خاموش است…
