شهر خمار
خیابانهای این شهر حشیش تنفس میکنند. شهر خمار است. مار پرخطوخالِ اعتیاد، دورِ تن این مردم حلقه زده است و بسی هنرمندانه نفسِ تلخ و زهرآگینش را بر روحِ آنها میدمد. دود همزمان کیف و نابودی و در واقع «نابودیِ کیفناک» است. آرام و بیصدا طبقاتِ پایینِ اجتماع را یکراست به دوزخِ نیستی میفرستد. زندگی، فقط یک کیف است. کیفِ بنگ و حشیش و انواع موادِ مخدر کشنده. کارگرانِ فقیر هر آنچه در طولِ روز بهدست میآورند، با فرارسیدنِ شب دود میکنند و برباد میدهند.
