بعد از آنکه بانو قدسیه، محمد عارف و رانندهی تاکسی (اسمش را متأسفانه نمیدانم) در حملهی انتحاری روز یکشنبه این هفته شهید شدند، دوئل غمشریکی میان مقامات بلندپایهی دولتی شکل گرفت. چند عدد وزیر، جنرال صاحب دوستم ورزشکار، عبدالله صاحب با کفشهایش، حاجی محمد محقق با فیسبوک آنلاینش، فعالان مدنی در دستههای جداگانه، همگی رفتند سراغ خانوادهی داغدار بانو قدسیهی مرحوم! البته این دوئل زمانی شروع شد که مقامات با واکنشهای تندی در شبکههای مجازی در برابر به عیادت خانم بارکزی رفتن و به حمایت خانوادههای داغدار نرفتن مواجه شده بودند. رفتن مقامات برای غمشریکی با خانوادههای داغدار، درخور تقدیر است؛ اما دوئل تازهی مقامات از چند جهت قابل نکوهش است.
بعضی از این مقامات، از جمله وزیر محترم تحصیلات عالی و رییس اجرایی کشور، با آنکه تا گلو از سواد پر اند و رسم و رواج را میتوانند با هزار زبان تفسیر نمایند، با کفشهای خویش وارد خانهی خانوادهی بانو قدسیه شدند. این نوع ورود به خانواده از آنجا بیاحترامی محض محسوب میشود که حداقل رقم زندگی خانوادهی بانوی شهید، چنان نیست که آقایان رفته بودند. خوب میشد اگر آقای وزیر و رییس اجرایی کفشهای خویش را میکشیدند و به سبک یک غمشریک واقعی، وارد مهمانخانهی پدر قدسیه میشدند. شاید هیچ یکی از اعضای خانوادهی بانوی شهید نسبت به مسئله اعتراضی نداشته باشند؛ اما برای من به عنوان یک شهروند، مسئله است. شاید آقایان فکر کنند که چون نسبت به مردم هم از لحاظ مادی و هم از لحاظ قدرت و شخصیت برترند، دیگر نیازی به احترام به فرهنگ و رسم زندگی مردم هم وجود ندارد. نه! بیاحترامی به رسم و فرهنگ یک خانواده، آنهم خانوادهی داغدار، نه تنها نشانی از برتری نیست که نشانی از رذالت شخصیتی میباشد. یعنی مقامات این کشور در سطح وزیر و صدراعظم، یا نمیفهمند که از لحاظ ملاحظات اجتماعی-اخلاقی مکلف به حرمت گذاشتن به رسوم مردم اند، یا میفهمند و شخصیت کاذبشان اجازهی رعایت رسوم دیگران را نمیدهد. در هردو صورت، باید برای این مقامهای سبکسر و سبکپندار، متأسف بود. از سوی دیگر، پیشینهی این دلجوییهای فریبنده، خیلی کوتاه است. شاید بتوان توجیه کرد که چون مقامها تازه یاد گرفتهاند که سراغ خانوادههای داغدیده بروند و از قربانیان حادثههای وحشتناک دلداری کنند، لذا اشکالی ندارد اگر با هر اندیشه و تیپی که رفتند، بروند.
حملهی انتحاری روز یکشنبه گذشته، جان سه نفر را در جا گرفت. اینکه چه تعدادی از زخمیان جان باخته، من خبر ندارم و دعا میکنم هیچیکی جان نباخته باشد. بانو قدسیه که همه به خانهاش سر زدند و ابراز تسلیت کردند، رانندهی تاکسی که داخل تاکسیاش جان باخت و دانشجویی از ولایت غزنی که جنازهاش را به زادگاهش برگرداندند! یعنی حداقل سه خانواده داغدار شدند. اما مقامات تنها به خانهی قدسیه سر زدند، مگر خانوادهی رانندهی تاکسی نیاز به دلجویی ندارند؟ مگر عارف مجرم بود؟ چه چیزی باعث میشود که مقامات حتا در چاپلوسیهای خویش دورنگ باشند؟ این سیزده سال گذشته را با دورنگی مقامات در برخورد با حقوق و امتیازهایی که حق مردم اند، بودیم. از طرح سهمیهبندی کانکور گرفته تا کار نکردنهای عمدی در ولایات مشخص افغانستان، از داد و بیداد کردن وکلا نسبت به حضور فعال یک قوم خاص در عرصهی تحصیلات گرفته تا نصب و عزلهای هدفمند در بستهای دولتی، همهجا شاهد دورنگی مقامات بودیم. وعدههای چرب و همهشمول مقامات را شنیدیم و تاراج امتیازهای عمومی را هم دیدیم. اینک دورنگی مقامات را در چاپلوسیهای عوام فریب نیز میبینیم.
شاید بگویید که چاپلوسی خواندن این نوع رفتارها، دور از انصاف است؛ اما باور کنید که ذات این رفتن و دیدنها، چیزی جز چاپلوسی و عوامفریبی نیست. تمام این مقامات، سالها قبل نیز مقام بودند و قدرتمند، همان دانشی را که سه سال قبل یا حداقل یکسال قبل داشتند، حالا هم به همان اندازه دانشمند اند. نیست که با روی کار آمدن حکومت وحدت ملی، 30% یا 70 درصد در دانش این آقایان تحول مثبت آمده باشد. نخیر! تنها دلیلی که برای حضور این نخبگان بیملاحظه در خانهی پدر قدسیه شده، فشار موجود در شبکههای اجتماعی و بالا بردن میزان محبوبیتشان میان مردم میباشد. خدا را شکر که حداقل حضور جوانان در شبکههای اجتماعی سانسور نمیشود و هرکس میتواند حرف دلش را بگوید و خدا را یک مرتبهی دیگر شکر که خیلی از این مقامات شخصاً در شبکههای اجتماعی حضور دارند یا هم یکی برایشان حساب در شبکههای اجتماعی باز میکند و واکنش مردم را به سمع آنها میرساند، ورنه وقاحتی که من در وجود این مقامات میبینم، بعید میدانم که یک جو به جان و زندگی مردم ارزش قایل باشند.
من از این مقامات دلسوز، با تمام وقاحتی که دارند، خواهش میکنم که سری به خانهی آن رانندهی تاکسی هم بزنند و به خانوادهاش کمک کنند. با خانوادهی عارف شهید نیز تماس بگیرند و مراتب تسلیت خویش را تقدیم بکنند. حداقل در این مسئله دورنگی نکنید! مقامات دورنگ، شرمتان باد!
