اما دینداری سادات هزاره
شاید باشد سیدی که به چیزی معتقد نیست؛ ولی مشاهدات بیرونی نشان میدهند که اغلب باسودان این طایفه گرایشات شدید مذهبی دارند، یا حداقل از خود بروز میدهند. من در مبحث دینستیزی روشنفکران هزاره نتیجهگیری کردم که اغلب این گرایشها بیش از اینکه دلیل داشته باشند، علت دارد و به چند مورد از علتهای آن نیز اشاره داشتم. حالا هم سوال این است که آیا دینداری سادات از چه قماش است؟
به گمان من، یکی از این علتها، ارتزاق از مسیر دینداری است. در یک جامعهی متدین، مانند جامعهی هزاره، یک روحانی، روضهخوان و دعانویس سید، بیشتر از همتای عام خودش بُرد داشته و دارد و محل رجوع و اطمینان خلق است. این است که ناگزیر، کششی به این سمت در میان آنها وجود دارد. کشش به سمت کاری که هم سعادت آخروی در آن است و هم حلاوت دنیوی. این است که سادات روحانی بیشتر است و خانوادههای سادات بیشتر مایلند بچههایشان را به کسب دانش دینی ترغیب کنند.
عامل دوم، وارثت است. یعنی سادات بهطور طبیعی خودشان را میراثبران تبلیغ آیین جدشان میدانند و در این طریق بار تعهد بیشتری را بر شانههایشان احساس میکنند. این دو عامل البته ویژهی جامعهی هزاره نیست، در باقی بلاد اسلامی هم دیده میشود. کافیست یکروز در حوزهی علمیهی مشهد و قم باشید، تا تعداد آمار عمامههای سیاه و سفید به نسبت نفوس آنان دستتان بیاید.
بنابراین، من دینداری سادات را نیز، بیش از اینکه دینداری دلیلمند ببینم، دینداری علتمند میدانم. البته انکار نباید کرد که درمیان هردو طایفه؛ سید و هزاه، هستند مردمانی که دینداریشان از قید علتها رهاست و هستند روشنفکرانی که دینستیزیشان نیز فرزند دلیل است؛ ولی باید قبول کنیم که اینها بسیار اندک اند.
