متوجه شدهاید که با معیارهای بعضی از این مصلحانِ «نیمهروشن»، مسلمان بودن خیلی سختتر است؟
کهنهها و خرافاتیها خوب اند. ازت میپرسند- مثلا- که سگ ابوالفضل هستی یا نه. اگر بگویی هستم، با آغوش باز میپذیرندت. اگر بگویی نیستم، لگد محکمی به خشکی پایت میزنند و میگویند، «گمشو که مدار جاذبهام را مردار کردی». آدم زود میفهمد که در پیش بام است یا در پشت بام و اگر بیفتد از کدام طرف میافتد.
اما این مصلحانِ نیمهروشن آدم را نه سرد قبول دارند و نه گرم، نه یخزده و نه داغ. اگر بگویی من طرفدار امام حسینم، میگویند، «طرفدار؟ فقط طرفدار؟» اگر بگویی من نوکر حسینم، میگویند، «نه دیگر، حسین مگر نوکر کار دارد؟» اگر بگویی من عاشق حسینم، میگویند، «حسین عاشق نمیخواهد، پیروِ فهیم میخواهد». اگر بگویی من در مورد امام حسین تحقیق میکنم، میگویند، «حسین راهنمای عمل است و نه سوژهی تحقیق». اگر بگویی حسین یک انسان بزرگ بوده، میگویند، «فروکاستن امام حسین به یک انسان بزرگ، جفا در حق اوست که ابعاد شخصیتش هنوز ناشناخته ماندهاند». اگر بگویی امام حسین یک انسان معمولی بود، میگویند، «خفاش را چه رسد که در بارهی آفتاب سخن بگوید؟»
در حوزه ی نمودهای عملی مذهبی بودن هم قضیه همینطور است: مثلا سینه زدن هم در نگاه این مصلحان نیمهروشن پدیدهای است که دریافتن حد درستش قیامت خداست. اگر هیچ سینه نزنی، «روشنفکرنما» شدهای و از سنتهای نیکوی مردم بریدهای. اگر محکم سینه بزنی، اهل خرافاتی و مأموریت داری تا مذهب اصیل تشیع را بدنام کنی. اگر خیلی نرم سینه بزنی، معلوم میشود که منافقی و اصلا میل سینه زدن نداری و برای فریب دادن عوامالناس در صف نشستهای.
خلاصه در چشم این مصلحان نیمهروشن خامی خامی خامی خامی و ناگهان میسوزی.
