شاه شورشی و مرموز افغانستان: حبیبالله کلکانی
سخنرانی لطیف پدرام در بارهی حبیبالله کلکانی را دیدم. صرف نظر از درستی و نادرستی سخنان پدرام، نفس برگزاری محفلی به یاد حبیبالله کلکانی، یک کار پسندیده است؛ اما به شرطی که هدف تنها قهرمانتراشی نباشد و به روشن کردن منصفانهی زوایای پنهان یا وارونه جلوه داده شدهی کار، شخصیت و حاکمیت این مرد ناشناخته و مرموز تاریخ افغانستان، اولویت داده شود. شکستن سنت خوانش یک طرفهی تاریخ، برای کسی ضرری ندارد.
حبیبالله کلکانی، یکی از جالبترین شخصیتهای تاریخ افغانستان است. او از میان زیر پا شدهترین قشر اجتماعی افغانستان برمیخیزد، به سرکشی و نه گفتن رو میآورد و سرانجام بدون هیچگونه حمایت خارجی و آموزش رسمی، شکاف گرگرو، در دیوار بلند سلطهی قومی ابدالی-پشتون وارد میکند. روشن است که چنین آدمی نمیتوانسته از کیفیتهای شخصیتی یک رهبر کاریزماتیک، سازمان دهنده و فوقالعاده باهوش بیبهره بوده باشد. همچنان، او نمیتوانسته مسیر طولانی خاکساری-شاهی را بدون داشتن یک دید بلند شخصی و رویای جدی، طی کند.
احتمالا بخش بزرگ آنچه آقای پدرام و طرفدارانش در مورد کلکانی میگویند، اغراقآمیز و نادرست است؛ اما بهدرستی روایتهای نیروهای مخالف کلکانی هم نمیتوان بهسادگی اعتماد کرد. توماس بارفیلد، در صفحهی 192 کتاب «تاریخ فرهنگی و سیاسی افغانستان»، در بارهی حبیبالله کلکانی و دلایل مهم شکستش مینویسد:
«گرچند او حاکم توانایی نبود و در جریان نه ماه حاکمیتش، کابل را به بینظمی کشید؛ اما جنگجوی ماهری بود. او توانست بدون هیچگونه کمک خارجی و به رسمیت شناختن بینالمللی، متحدان امانالله را در مزار شکست بدهد و حداقل به شکل ظاهری، کنترول قندهار و هرات را بهدست گیرد. او با استفاده از ملاهای محلی و خصومت سنتی قبیلهای، توانست پشتونها را برای یک مدت حیرتانگیز طولانی، پراکنده و در مقابل هم نگهدارد. تعداد زیادی که قبلا در کابل برای امانالله کار میکردند، در اوایل با حبیبالله همکاری کردند و حتا زمینهی ازدواجش با یک خانم محمدزایی را فراهم کردند، گرچند بعدا تلاش شد که آن را پنهان کنند. اما سرانجام حبیبالله را دو ضعف از پای درآورد. اول، ضعف اقتصادی بود. وقتی مقدار تخمینی 750000 پوندی که او در خزانهی کابل یافته بود، و برای خرید نفوذ و پرداخت حقوق نیروهایش استفاده میکرد، تمام شد، هیچ راهی برای جاگزینی آن وجود نداشت. دوم، جایگاه او به عنوان یک «بیگانه» بود. حاکمان افغانستان، برای چنان مدت طولانی و بهصورت کامل از میان ابدالیها برخاسته بودند که حتا برای قدرتمندترین رهبران قبیلهای و منطقهای، چیزی غیر از آن، قابل تصور نبود».
قضاوت بارفیلد نشان میدهد که حبیبالله کلکانی با چه موانع و مشکلات کمرشکن، دست و پنجه نرم میکرده است. حرکت از موقعیت پایین یک بیگانه، بیاعتباری در نگاه مردم، آدمها، اقوام قدرتمند و دولتهای پیرامون، نبود خودباوری و اعتماد به نفس در میان همراهان و جنگیدن با سنت طولانی و هنجار شدهی حاکمیت قبیلهای ابدالیها-پشتونها و…
آیا این همه موانع و مشکلات، میتوانسته نقشی در راندن بیشتر و بیشتر کلکانی بهسوی ملاها و در نهایت تکیهاش بر این قشر و پذیرش رویکرد و نگاه آنها، نداشته باشد؟ قضاوت در این مورد کار آسانی نیست؛ اما گذشته و شیوهی زندگی قبلی کلکانی، نشان زیادی از یک مذهبی کور و تندرو ندارد. کلکانی و کارهایش را اگر منصفانه بررسی کنیم، با تمام بدیهایی که به او نسبت دادهاند و لقبهای تحقیرآمیزی که برایش تراشیده و ترویج کردهاند، اگر او را بهتر از اکثریت حاکمان افغانستان نیابیم، بدتر نخواهیم یافت، گرچند برای قهرمان ساختنش هم مشکلات جدی خواهیم داشت.
