بازیها…
گوناگونی مناسبتها را نمیتوان سنجید. این گوناگونی مناسبتها است که ما را وا میدارد تا دانش را دانش به عدم قطعیتها بدانیم؛ اما بازیهای ما معمولا منبع در غریزهی مرگ و عشق دارند. میجنگیم برای رهایی از مرگ، کارهای نسبتن ماندگار میخواهیم انجام دهیم برای جاودانگی و ترس از فراموشی بعد از مرگ و… نمایشهای فرهنگی، شیوهی لباس پوشیدن، رقص و… را انجام میدهیم برای عشق… در نهایت، بی آنکه بدانیم این غریزهی مرگ و عشق است که از هرکدام ما موجود خاص ساخته است، متعصب، بردبار، شاد، غمگین، دوستدار انسان و جهان، دشمن انسان و جهان و… با اینهم انسان میتواند خود را همچون متنی که در وسط گرایش مرگ و عشق ساخته/ پرداخته شده است، غریزهی مرگ و عشق را در خودش شالودهشکنی کند… به هر صورت، ما داریم بازی میکنیم و درگیر بازیایم؛ چون سرانجام، بازی به قطعیتی نمیرسد. ما نه در آغاز و نه در پایان، بلکه همیشه در میانه (در وسط) داریم تقلا میکنیم و درجا میزنیم…!
