اگر فرداشب کسی به مسجد رفت…
اگر فردا شب کسی به مسجد رفت، لطف کند به من هم احوال بدهد. بعد از این میخواهم تا ناوقتهای شب در مسجد باشم و به قدری بر سر و روی خود بزنم که فردای آن روز هنگام صبح بخیری با مادرم، حتا او از دیدن چهرهی پفآلود پسرش انگشت حیرت زیر دندان بکند. و روز را با شنیدن و شنواندن خوشصداترین نوحههای سینهزنی در Mp3 بایسکلم، با آواز بلند سرک برچی را به استفراغ آورده و وقتم را سپری کنم. من نوادهی پیامبر، حضرت حسین (ع) را بیشتر از همهچیزم دوست دارم و به هر قیمتی که ممکن است، میخواهم عشقم را نسبت به او برای همگی نمایان سازم. بنابراین، از همه اولتر در اول صبحِ فردا، باید بایسکلم را سوار شوم و نزد بایسکلساز ببرم و از او بخواهم، سه دانه پرچمی را که دیروز عصر از پل سوخته خریداری کردهام، دو دانهی آن را بر دوشاخهی بایسکلم ببندد و پرچم سوم را خود در گریبانم آویخته و چوب آن را با ریسمانی در اطراف کمرم کورگره میزنم. بعد از آنکه پرچمها را بر دوشاخهی بایسکل و گریبانم بسته کردم، باید سوار شده، کوته سنگی بروم و یک عدد«امپیتری» را به قیمت شش صد افغانی نیز بخرم و در زیر زین بایسکل جاسازی کنم. آن وقت بدون تردید عزادار مینمایم و هیچکسی حق کج دیدن را هم بهسوی من ندارد. خبردار اگر پیری، جوانی یا هم کودکی خطاب به من بگوید که این کار را که تو میکنی، هیچ آدمی در هیچ جایی از دنیا انجام نمیدهد. آن وقت از خود گله کنند، از من نه.
پ.ن: اگر بیخبر هم رفتید، عیبی ندارد. از خیر بلند بودن بلندگوی مسجد، خودم میتوانم به آنجا بروم.
