سیزده سال پیش در حالی که تابستان همان سال هیچ برفی نباریده بود و برقها خیلی شارتی بود، مشت تقدیر آمد از گوشهای یک نفر کش کرد و وی را به زندان پلچرخی برد. البته پیش از آنکه وی را به زندان ببرد، به وی گفته بود که تو فلانی ولد فلانی شب چهارشنبه از خانهی عبید کلدار، مقداری چیز دزدیدهای! یا آن چیز را به ما بده یا تو را در زندان برده چوب به فلان جایت میزنیم. وی (همان که متهم به دزدی شده بود) در حالیکه نمیدانست چهکار کند و از هیچ چیزی خبر نبود، به زندان انداخته شد. هرچه عذر کرد و هرچه قسم خورد، نشد. هر روز که میگذشت وی فکر میکرد که صد سال گذشته! هرچه دنبال سارنوال و قاضی گشت، کسی به دادش نرسید. تا اینکه رییس جمهور جدید و چادرپیچ ما به زندان رفت و از حال زندانیان پرسید. وقتی کشف کرد که خیلی از این زندانیان بی هیچ محکومیت قانونی حتی سیزده سال میشود که در زندان به سر میبرند، به سارنوالان و قاضیان دستور داد که به پروندهی همهی زندانیان رسیدگی کند ورنه خود شان به جای زندانیان به زندان خواهد نشست. به دنبال این اخطاریه و به نقل از وی (همان زندانی)، وضعیت فرق نموده. وی در حالیکه اشک از چشمانش جاری شدهگی بود و مثل چای سبز معلوم میشد به ما گفت: حالا وضعیت فرق کرده. قبلاً ما مثل سگ دنبال سارنوال و قاضی میگشتیم و به جای نمیرسیدیم حالا سارنوالان مثل سگ به دنبال پروندهی ما میگردد. امیدوارم به جایی نرسند. وی از رییس جمهور جدید راضی بود و دعا میکرد که خدا مادر این رییس جمهور را خیر بدهد که چقدر خوب رییس جمهور بدنیا آورده. وی علاوه کرد که دوست دارم روزی این سارنوال خر را به جای خودم در کنج زندان ببینم. میدانم اگر او حتی یک شب به جای من در زندان بخوابد، مثل یک گاوی بسیار گاو زجر خواهد کشید. وی میگفت خدا سگ را در زندان پلچرخی نیارد اما سارنوال و قاضی را بیاورد. تمام سارنوالها و قاضیان را نیاورد بلکه یک تعداد شان را بیاورد که در تمام این سالها با سرنوشت ما بازی کرده.
وی میگفت به آینده امیدوار است. میگفت همینکه رییس جمهور نصف آشپزان را رخصت نموده و نصف دیگر را دستور داده که عسل را به ارگ نیاورد و اگر بار دیگر عسل در ارگ دیده شود، آشپزان را به جای عسل بشقاب خواهد کرد، خودش نشانههای تغییر است. وی میگفت ترس خوب چیز است. قبلاً سارنوال و قاضی یک رقم پوز میگرفت که بگویی اوباما برای اینها باد روده خالی میکند اما حالا که فشار آمده، یک رقم جست و خیز دارند که فقط هر صبح به فلان جای اینها چوب زده باشند! بیشتر از این چه عرض کنم خدمت تان! فعلاً که اوضاع خوب است. دیشب مادرم را خواب دیدم، مادرم وقتی شنید من زندانی شدهام و چند سال تیر شد و من خلاص نشدم، مُرد! اما دیشب خواب دیدم. در خواب به من گفت که مادر سارنوالت نیز مرده، امروز بولانی پخته و مرا هم دعوت کرده، قبلاً هیچ شناختگی نمیداد اما امروز خودش آمد و قاصدی کرد. بچیم زیاد ده غمش نباش! آزاد که شدی بخیر، خانه که رفتی سیل کو گاو زنده است یا نه، اگر زنده بود نام گاو را سارنوال بگذار!

小叶紫檀颗颗金星