در غروب روز جنگ؛ کورسوهای امید در کابل تاریک (۳)

اطلاعات روز

حسن ادیب

از منظر موقعیت سِنی و تحصیلی، زمان خاصی بود. وقتی که مکتبش را انفجار دادند، راضیه، صنف دهم و شانزده ساله بود. این سن و سال، می‌توانست سال‌های حیاتی عمر راضیه باشد. چارلی چاپلین و استیون هاوکینگ دقیقا در همین سن‌وسال پا به شهرت جهانی گذاشته بودند.

کابل جایی نیست که وقتی افتادی، بتوانی دوباره بلند شوی. در همین انفجار اگر دست راضیه قطع، چشم راضیه کور یا پای راضیه فلج می‌شد، به قطع یقین آینده‌ی بسیار بدتری در انتظار او بود. کمترین چیزی که سرنوشت قطعی آینده‌ی او بود، معلولیت و بی‌دست‌وپایی بود: او نیز مانند هزاران معلول کابل، دیگر از درس و تحصیل و سلامتی برای همیشه دور می‌ماند. شاید همچون بیشتر آنانی که پایی برای رفتن و دستی برای کار ندارند، برای یک لحظه قدم‌زدن در روزهای برفی کابل دق می‌شد.

سه انفجار شد و البته راضیه نیز جان سالم به در نبرد. زخمی شد. او به یک ترتیب جادویی ریاضی، از سه انفجار پیاپی، سه «زخم کاری» برداشت: از دست، از روی، از پای. علاوه بر آن زخم‌ها، آسیب روانی‌ای که دیده بود،‌ حادتر بود. دختر نوجوانی بود که ناگهان در معرض سه انفجار قرار گرفت و سپس با شلیک محاصره شد.

راضیه چهار ماه با زخم‌هایش در گیر بوده است. در همین مدت، از منظر روانی نیز ماه‌های دشواری داشته است. هم از تاریکی می‌ترسیده است، هم از روشنایی: «شب‌ها کابوس می‌دیدم. خیلی از شب‌ها در خواب گریه می‌کردم و بیدار می‌شدم. بعدش تمام شب خوابم نمی‌برد. ترس من تنها از شب و تاریکی نبود. من از صدای بلند و از روز، به خصوص ار روشنیِ بیشتر، زیاد می‌ترسیدم. شاید هم به این دلیل که انفجار در روشن‌ترین ساعات روز بود».

راضیه تا پیش از انتحاری، آنقدرها دنبال درس‌خواندن نبوده است. به صورت جدی درس نمی‌خوانده است. «کتاب‌هایی مکتبم را فقط همان‌قدر می‌خواندم که بتوانم امتحان پس بدهم. به خاطر گرفتن سندِ دوزاده، مکتب می‌رفتم. بسیار به ندرت، گاهی کتاب قصه هم می‌خواندم.»

او می‌گوید در آن اوج ناامنی و بی‌کاری و تبعیض‌های هدف‌مند، دیگر درس و دانش برایش مهم نبوده است. «به نظرم می‌رسید که مهم نبود. می‌گفتم درس بخوانم، آخرش وقتی که مثلا ناگهان در یک انفجاری، انتحاری، شلیکی، برابر شوم، زحماتم چه می‌شد؟»

او اما پس از آن که زخمی می‌شود، نظرش تغییر می‌کند. گاهی بدترین روزها می‌تواند معنای روزهای خوشِ از دست‌رفته را خوب توضیح بدهد. استیون هاوکینگ، بزرگترین دانشمند معاصر فیزیک در خودنوشت‌اش نوشته بود «وقتی که مریض شدم و در معرض مرگ عاجل قرار گرفتم، متوجه شدم که چقدر کارهای ناتمام دارم. پس از انشیتن، بی‌گمان من مشهورترین دانشمند جهانم. این شهرت و دانش اما از آن روزهایی که دانستم دیگر در زودترین فرصت ممکن می‌میرم، سرچشمه گرفت: من دیگر فهمیدم که فرصت کم است. بسیار قاطعانه تصمیم گرفتم حالا که دارم می‌میرم، باید دست‌به‌کار شوم. جهان کارهای ناتمام زیادی داشت و من یکی را باید تمام می‌کردم.»

او در ادامه می‌نویسد «من اگر هاوکینگ شدم، به لطف مریضی بود. مرگِ زودرس به من فهماند که اگر از هم‌اکنون دست‌به‌کار نشوم، دیگر فرصتی برای رشد نخواهم داشت.»

ناگفته پیداست که این یادآوری البته به نفع جوازِ بدتر ساختن شرایط نیست. انفجار، به خصوص انفجاری که راضیه در آن بود، لااقل از منظر روانی تمام مردم هزاره را به خاکِ سیاه کشانید. وقتی که معمرالقذافی جاب‌الله مطر را اختطاف کرد، هشام مطر فرزند جاب‌الله، دو دهه را در جست‌وجوی پدر گذراند. پس از بیست‌سال ناکامی در کتاب خاطراتش نوشت که «درد، هیچ ستایشی ندارد. فقط انسان را کوچک می‌کند. در تمام آن سال‌هایی که قذافی پدرم را ربوده بود، مرا نیز در سلول تنگ‌تر از زندانِ پدر پرتاب کرده بود.»

برای راضیه اما این روزهای تلخ، چیزی برای تغییر داشته است. «تازه که زخمی شده بودم، از مکتب و کتاب بسیار متنفر شده بودم. می‌خواستم دیگر یک خط هم نخوانم. این تنفر ادامه داشت تا این‌که شبی در شفاخانه‌ی فرانسوی‌ها بستر شدم. آن‌جا در اتاق دو نفر بودیم. در کنار من دختری بود که در همان انفجار مکتب سیدالشهدا، سر تا پا سوخته بود. در تمام آن مدتی که آن‌جا بودم، می‌دیدم هروقتی که وضعیت او کمی خوب‌تر می‌شد، در بستر معلولی‌اش، کتاب می‌خواند. کتابچه‌ای داشت که در آن، یادداشت می‌نوشت، گاهی هم خاطراتش را می‌نوشت. چندبار خواستم با او صحبت کنم، ولی او همش داشت کتاب می‌خواند. باربار از او پرسیدم که درین وضعیت چرا کتاب می‌خواند. یک‌بار به او خندیدم. گفتم با این وضعیتی که تو داری، ممکن است از عملیات بعدی زنده بیرون نشوی. خنداور است که هنوز داری کتاب می‌خوانی. او همش مصروف خواندن بود. فقط یک‌بار جوابم را داد: گفت اگر بمیرم هم لااقل دانا بمیرم.»

راضیه می‌گوید «این حرف هم‌چون صاعقه‌ای بر دلم فرود آمد. در جا، مرا به فکر فرو برد. تا آن زمان هم زیاد شنیده بودم که درس بخوانم و تلاش کنم، اما برای من اثری چندانی نداشت. این پاسخ اما مسیر مرا عوض کرد. با خودم گفتم وقتی دختری در این وضعیت بسیار وخیم‌تر از وضعیت من کتاب می‌خواند و خاطره می‌نویسد و یادداشت‌برداری می‌کند، من به چه دلیلی نمی‌خوانم؟!»

او ادامه می‌دهد «از آن به بعد تصمیم گرفتم که تا امکانش باشد بخوانم و بنویسم. در همین روزها بود که در راستای تصمیم من، اتفاق خوشی افتاد. برنامه‌ی آموزش روایت‌گری به دختران زخمی ایجاد شد. این برنامه با هدف آموزش روایت‌گری به دختران زخمی، با ما از مطالعه آغاز کرد، چیزی که من تازه تصمیم انجامش را گرفته بودم.

درین برنامه ما به خواندن و نوشتن تشویق می‌شدیم. تا اکنون با این برنامه چندین کتاب خوانده‌ایم. از جمله‌ی آن‌ها، دیوید کاپرفیلد از چارلز دیکنز، دورماندگی از میلان کوندرا، انسان در جست‌وجوی معنا از وکتور فرانکل و روشنایی‌های شهر از چارلی چاپلین. اکنون هم کتاب جدید برنامه، «زنده‌ام که روایت کنم» از گابریل گارسیا مارکز را می‌خوانیم.»

کابل، سال‌هاست که در روزهای سیاه گیر مانده است. در همین روزهای سیاه اما تعدادی از دختران زخمی کابل، و از جمله راضیه که از سه انفجارِ پیاپی زنده بیرون شده است، کتاب می‌خواند. با توجه به ممنوعیت‌های تحصیلی‌ای که برای دختران وضع شده‌اند، با توجه به ناآرامی روانی‌ای که مردم را ناامید کرده و با توجه به زخم‌ها و خاطرات انفجاری که این دختران دارند، کتاب‌خواندنِ اینان در چنین شرایطی خیلی انسانی و خیلی جسورانه است. هرچند که طالبان مدعی برقرارکردن امنیت‌اند، ما اما دقیقا در غروب روز جنگ قرار داریم، ایامی که روزهای بسیار خونینی پشت سر دارد و شب‌های بسیار سیاهی پیش رو. اگر قرار باشد که رویاهای شاه‌کارهای ادبی در جاهایی از دنیای معاصر باید تحقق پیدا کند، یکی هم در همین‌جا است. برتولت برشت در نمایش‌نامه‌ی بسیار خواندنی‌ای «سقرات مجروح» بالاخره به آن‌جایی می‌رسد که باید بلافاصله، در همان «غروب روز جنگ»، درسِ حساب بخواند. او می‌نویسد تمام آنانی که مصروف جنگ‌اند، اگر می‌دانستند که ما در غروب روز جنگ درس حساب می‌خوانیم، دق می‌کردند.

تعدادی از دختران زخمی کابل نیز، درست هم‌چون «سقرات زخمی برتولت برشت» در غروب روز جنگ، و از جهاتی در زیر نوک تفنگ کتاب می‌خوانند. اینکه چه کسانی این‌ها را به یاد خواهند آورد و چه کسانی از صف جنگ برای درس و کتاب و آگاهی دق خواهند کرد اما نمی‌دانیم.

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه