محمدتقی مناقبی
مطالعه سیاست در عصر نادرخان از آن رو مهم است که افغانستان از دوره چهلسالهی نسلکشی و بردهگیری عبدالرحمان خان و حبیبالله خان عبور کرده، سیاستهای تجددگرایانه دهسالهی امانالله خان و دوره کوتاه عقبگرایانهی حبیبالله کلکانی را نیز تجربه کرده بود. در این زمان دستکم در شهرهای بزرگ و پایتخت طیف تحصیلکرده و روشنفکر شکل گرفته، بسترهای لازم برای یک تحول کلان سیاسی برای ایجاد وحدت ملی و دولت ملی بهوجود آمده بود. نادرخان میتوانست با استفاده از تجارب سیاسی و نظامی که در خارج کسب کرده بود، مردم افغانستان را به یک ملت واحد مترقی با حقوق و تکالیف برابر تبدیل کند. در این صورت خود او بهعنوان قهرمان ملی برای همیشه در یادها میماند؛ اما او از روز جلوس بر کرسی قدرت تا روز مرگش هرگز از گشودن عقدهها، کشتار روشنفکران، مبارزه با فرهنگ، زبان، اقوام و مردم، دریغ نکرد. بخشی عظیمی از مشکلات کلان امروز افغانستان محصول میراثی است که وی در دوره چهارسالهی حکومت خویش بنیاد گذاشت.
الف. ظهور آل یحیی در سپهر سیاسی افغانستان
محمدنادرخان از دولتمردان زیرک در تاریخ افغانستان است که در اکتبر ۱۹۲۹ قدرت را با حمایت انگلیس بهدست گرفت. روش سیاسی و سبک حکومت وی بیش از نیم قرن توسط خاندانش بر افغانستان دوام یافت و موجب تغییرات شگرف در ابعاد مختلف سیاسی، اجتماعی و فرهنگی گردید. محمدنادرخان فرزند محمدیوسف خان و او فرزند یحیی خان (این خاندان بعدها به خاطر نام این شخص به آل یحیی مشهور شدند) فرزند سلطان محمد طلایی، برادر امیر دوستمحمد خان بود. غبار آل یحیی را چنین معرفی کرده است: «سلطان محمد طلایی جد بزرگ اینها در اوایل قرن ۱۹ در خدمت دولت سیک پنجاب داخل شد و ولایت پیشاور را به آنها فروخته بود. یحیی خان پسر ارشد این شخص در نصف دوم همین قرن معاهده گندمک را بالای داماد خود امیر محمدیعقوب خان امضا کناند و ولایت فوشنج، کورم و لندی کوتل را به دولت انگلیس بخشید. آصف خان و یوسف خان پسران این آدم در هند انگلیسی زیر چتر استعماری انگلیس پناه بردند و جیرهخوار آن دولت گردیدند. نادرخان و برادرانش در اواخر قرن ۱۹ در هند انگلیسی تولد شدند و با پول دولت انگلیس پرورش یافتند و تربیه گردیدند و بالاخره این خاندان با زور انگلیس در آغاز قرن بیستم بر امیر عبدالرحمان اجبارا تحمیل و در افغانستان اسکان گردیدند تا عاقبت با صرف خون هزاران افغان و تخریب حکومت افغانستان، زمام سلطنت این کشور بدبخت بهدست این خاندان سپرده شد و ملت فریفتهشدهی افغانستان در طول این نیم قرن دید آنچه را که هیچ کشوری در آسیای قرن بیستم ندیده بود».
یحیی خان در ۱۹۷۹ همراه فرزندانش یوسف خان و آصف خان به مدت ۲۳ سال در شهر «دیره دون» هند ساکن شدند. نادر فرزند یوسف خان در ۱۸۹۳ در دیره دون متولد شد و همراه پنج برادر دیگرش محمد عزیز خان (پدر سردار محمد داود)، هاشم خان شاه ولی خان، شاه محمودخان و محمدعلی خان، در مکاتب انگلیسی تربیت یافتند. امیر عبدالرحمان در ۱۹۰۱ آنها را به افغانستان فراخواند.
امیر حبیبالله در ۱۹۰۲ خواهر محمدنادر را به زنی گرفت. آصف خان و یوسف خان تبدیل به مصاحبان خاص حضور گردیدند. نادرخان، برادران و فرزندان کاکایش جزو جنرالهای ارتش و محافظان شاه گردیدند. این خاندان قدرت واقعی دربار را در اختیار گرفتند. محمد نادرخان با سرکوب شورش پکتیا در ۱۹۱۳ به رتبه نائب سالاری و بعدها به سپهسالاری دست یافت. (در آن زمان عناوین نظامی به زبان فارسی بود و آل یحیی با وجودی که زبان پشتو را نمیدانستند اما بعدها با فارسیستیزی آن را تغییر دادند).
پس از مرگ امیر حبیبالله، شاه امانالله، نادرخان را سپهسالار و برادرانش را نیز به رتبههای نظامی مفتخر کرد؛ اما بعدها نسبت به آنها بدگمان گردید و در ۱۹۲۴ نادرخان و تمام برادرانش را از ارتش عزل کرد. نادر متهم بود که نسبت به سیاست اصلاحی و نیز نزدیکی امانالله خان به شوروی مخالف بوده و در شورش ۱۹۲۳ پکتیا که با حمایت مخفی انگلیس انجام شده بود، دست داشته است. امانالله، نادر را در همان سال به سفارت پاریس و برادرش هاشم خان را سفیر در روسیه گماشت. در ۱۹۲۶ آنان باز هم متهم به اقدامات ضد شاه گردیده و از سفارت نیز برکنار شدند. پس از سقوط کابل بهدست حبیبالله کلکانی در ۱۹۲۹ نادرخان نامهای از شاه امانالله دریافت کرد که از مسیر شوروی به افغانستان برگردد؛ اما وی همرا با پنج برادرش به هند رفت و با کمک انگلیس بهجای این که به قندهار نزد شاه امانالله رود، به خوست آمد و رهبری شورش را بهدست گرفت. او در ۲۶ اکتوبر ۱۹۲۹ به کابل رسید و اعلان پادشاهی کرد.
ب. سیاست کلی نادرشاه
نادرخان، به محض قدرت گرفتن در کابل، نسبت به مردم شمالی عفو عمومی اعلام کرد؛ اما بعد از تسلیمی مخالفان، این عفو به فراموشی سپرده شد. او بعد از اعلان سلطنت، قوانین مترقی عصر امانی از جمله نظامنامه اساسی کشور را ملغی و در عوض مرامنامهای دهمادهای منتشر کرد. حقوق اساسی مردم هرگز در دوره وی تحقق نیافت. حکومت نادری با خشونت وسیع و کشتارهای فراقانونی شروع شد. غبار که خود شاهد عینی بسیاری از این موارد بوده است، در این باره میگوید: عبدالرحمان لودی رییس بلدیه که شخص روشنی بود به مجرد احضار نزد برج ساعت قصر دلکشا تیرباران شد و جنازهاش را بر خری بار کرده به خانوادهاش سپردند. تاجمحمد پغمانی و نیز فیض محمد باروت ساز را که یک پایش قبلا قطع شده بود، بدون محاکمه وتفتیش به دهن توپ بستند و پاره پاره کردند. کشتار، تبعیدها و حبسهای طویلالمدت همراه با اعمال شاقه هر روز از میان قشر منور الفکر قربانی میگرفت. به گفته غبار اگر نادرشاه توسط تفنگچه عبدالخالق کشته نمیشد، تمامی زندانیان سیاسی سرای موتی اعدام میشدند.
غبار دولت نادری را چنین معرفی میکند: «از نظر ماهوی دولت نادری عبارت بود از یک رژیم فئودالی که بر اریستوکراسی الیگارشی که بر نقاب مذهب تکیه میکرد. روح سیاسی این کالبد همان دهشت مفرطی بود که ماکیاول آن را پایه فلسفه استبداد جدید خوانده بود. این مطلقیت هولناک … دیگر به هیچ مبدا یا مقدساتی پایبندی نداشت و اخلاق، حتا اخلاق سیاسی را نیز نمی شناخت». در این خاندان همه چیز به حب قبیله و حب خاندان خلاصه میشد. وسواس، بیاعتمادی، استبداد، قومگرایی و تنگنظری اساس سیاست را تشکیل میداد و شماری از ملاها و نویسندگان قلمفروش در خدمت آن قرار داشته و زهر را قند نامیده به خورد مردم میدادند. نفاق قومی، متوقفکردن معارف، نفاق لسانی و مذهبی از جمله اموری بود که در دورهی نادری رشد کرد.
غبار نوشته است: «شاه در قصر گلخانه در مجلس عامی راجع به سیاست داخلی دولت چنین اخطار داد: حکومت موجوده نخواهد گذاشت که مثل دوره امانالله خان هرکس بتواند در سیاست حرفی بزند. روز دیگر شاه با جمع غفیری از درباریان پیاده برای تفرج عصری از دروازه ارگ خارج شد و همین که در سرک مقبره امیر عبدالرحمان خان رسید، بایستاد و درودی بر روح آن پادشاه خونریز بخواند و آنگاه روی به جمعیت کرد و گفت: در تمام سلاطین افغانستان مردی که مردم افغانستان را خوب شناخت و خوب اداره کرد همین پادشاه بود… جمعیت درک کردند که روش حکومت نادرشاه در آینده چه اندازه دهشتناک خواهد بود».
غبار، رژیم نادری را حتا بدتر از امیر عبدالرحمان میدانست: «… نادرشاه و برادرانش محمدهاشم خان صدراعظم و شاه محمود وزیر حربیه اختیارات مساوی داشته و هریک پادشاهی مطلق العنان بهشمار میرفتند، چنانکه هریک از آنها در پایتخت و ولایات کشور به امر شخص خود و بدون تحقیق و محاکمه اشخاص را اعدام، شکنجه، حبس، تبعید، مصادره و خاندان آنها را برباد و قلاع را محترق و منهدم و تودههای مردم را سرکوب میکردند. بنابراین حکومت نادرشاه از همان قدم نخست دست به خون مردم بشست. این حکومت سعی میکرد که خودش را در نظر ملت افغانستان خلف الصدق امیر عبدالرحمان خان مستبد جلوه دهد، ولی بهزودی مردم فهمیدند که بین این حکومت و حتا حکومت امیر عبدالرحمان خان فرق زمین و آسمان در اندازه استبداد آن موجود است. امیر عبدالرحمان در قرن ۱۹ خون مینوشید و نادرشاه در قرن ۲۰. اول الذکر از استقلال کشور در برابر انگلیس چشم پوشید و اخیر الذکر از استقلال داخلی. امیر مرام خود را با شمشیر تطبیق کرد و نادرشاه با توطئه و تیغ. امیر آنچه از مردم گرفت در داخل کشور بماند و نادرشاه آنچه گرفت در کشورهای بیگانه ذخیره نمود و…».
نادرشاه مکاتب دخترانه را بست، انجمن نسوان را تعطیل، جریده ارشاد النسوان را متوقف و شاگردان صنوف بالای مکاتب حبیبیه و غیره را متفرق ساخت. شکنجه و دشنام شاگردان در دوره او امر رایج بود. کل مکاتب ابتداییه در سراسر افغانستان بهشمول کابل در دوره وی از ۲۷ عدد تجاوز نمیکرد. مکاتب ثانویه جز موارد معدود وجود نداشت. برای مثال در کل هزارهجات مکتبی نساخت. او ۲۰۵ نفر محصل را که در ترکیه درس میخواندند، به وطن عودت داد تنها تعداد اندکی متعلق به قوم محمدزایی را در اداره شامل ساخت و بقیه را از تحصیل و کار منع کرد.
دوره وی یکی از سیاه ترین عصرها برای مطبوعات در کل تاریخ کشور است، زیرا تقریبا تمام جرایدی که قبلا فعالیت داشتند، ممنوع گردید، جز موارد اندکی مانند جریده اصلاح که ارگان پروپاگندا به نفع خاندان حاکم بود. در عرصه اقتصادی و اجتماعی به روایت غبار نادرشاه حتا یک قدم برنداشت. فقر بیداد میکرد و حتا بسیاری از مردم کشور از جمله قشر عامه اقوام جنوبی مانند پکتیا آرد جواری را میماندند تا تلخ شود بعد مصرف کنند تا هزینه زندگی شانپایین بیاید. او مجلس فرمایشی دایر کرد و نظامنامه اساسی جدیدی نیز نوشت که هدفی جز خنثاسازی انکشافات بهوجود آمده عصر امانی نداشتند. تبعیض آشکار قومی، لسانی، مذهبی و فرهنگی در این دوره بهصورت آشکار از سوی تئوریسنهای دولت تبلیغ و ترویج میشد.
ج. اداره و تشکیلات
از نظر غبار در دوره ۳۳ ساله اختناق (حتی بعد مرگ نادرشاه) از ۱۹۲۹ تا ۱۹۶۳ یعنی تا دهه دموکراسی ظاهرشاه، در کشور حکومت به معنای واقعی کلمه وجود نداشت؛ بلکه یک خاندان هم سلطنت میکردند و هم حکومت. مثلا در ۱۹۲۹ کابینه نادر با صدارت برادرش محمدهاشم خان تشکیل گردید که تا ۱۹۴۶ به مدت هفده سال دوام کرد. وزارت خانه ها، سفارتها و ریاست ادارات در این حکومت فقط مربوط به خاندان شاهی در قدم اول و خاندان محمدزایی و شماری از افراد خاص و مورد اعتماد هندوستانی مانند شاه جی و الله نوازخان و غیره بود. برای پوشش دینی حکومت، در ۱۹۲۹ جمعیت العلما تأسیس گردید که اعمال حکومت را توجیه شرعی و علیه مخالفان سیاسی آن فتوا صادر مینمود. آزادیخواهان همیشه در نوک حمله آنان بودند. برای مثال در ۱۹۳۳ نادرشاه، غلام نبی چرخی را در دربار طلب نموده و در جا با برچه و قنداق بکشت یک روز بعد جمعیت العلماء جلسه دایر نموده اسباب اباحت خون او را نوشتند و برای جریده اصلاح جهت نشر فرستادند!
غبار مینویسد: «فی الواقع قوای ثلاثه (اگر چنین اطلاقی ممکن باشد) عملا منحصر به شخص شاه و دو برادرش (صدر اعظم و وزیر حربیه) بود و بس. از همین جهت روشنفکران ایشان را به کنایه اقالیم ثلاثه مینامیدند. البته از رجال دولت نیز چند نفری داخل این حریم مقدس محرم و معتمد صاحب نظر بودند، چون الله نواز خان ملتانی، شاه جی عبدالله پنجابی، فیض محمدخان ذکریا و علی محمدخان بدخشانی. معهدا این کابینه افتخاری شکل میراثی داشت چنانکه سلطنت شاهی افغانستان میراثی بود…».
د. تصفیه حسابهای خونین کابل
حکومت نادری با ریختن خون شروع شد که غبار از آن به بیحوصلگی دیوانهوار شاه در ریختن خون مردم تعبیر میکند که گویا شاه کینه و انتقامی عمیق بالای مردم افغانستان داشته است. او توپ خانه را در خرابه بالاحصار نصب کرده و همهروزه افرادی را به دهن آن پاره پاره میکرد و مردم آن را انتقام خون سرکیوناری انگلیسی نامکردند. در این دوره هرکسی که چیزی میفهمید در هیچ جای کشور از دست اداره نادری در امان نبود. او در بدو ورود به ارگ افرادی چون: جنرال پنین بیگ خان، میرزا محمداکبرخان، امرالدین خان، عبدالطیف خان و محمدنعیم خان کوهاتی، عیسی خان قلعهسفیدی، تازه گلخان لوگری، سلطان محمدخان مرادخانی، محمدحکیم خان چهاردهی وال، احمدشاه خان کندکمشر، دوستمحمد خان غندمشر، سید محمدخان قندهاری را در جا گلولهباران کرد. در لیست طویل دیگر دهها نفر از بزرگان بدون پرسش و دلیل به سیاهچال انداخته شده و در فرصتهای بعدی تبعید و یا اعدام شدند. یکی از کسانی که به مدت ده سال در فراه تبعید شد، میرغلام محمد غبار مورخ بود. بسیاری از رجال دیگر از قبیل محمدولی خان، جنرال شیر محمدخان چرخی، محمود سامی و دیگران در روزهای بعد یکی بعد دیگری اعدام گردیدند. اینها غیر از کشتار حبیبالله خان کلکانی و همراهان و طرفدارانش بود. بعدها دامنه این کشتار به منطقه شمالی و شمال افغانستان نیز کشیده شد.
غبار که خود طعم تلخ برخی از زندانهای نادرشاه را چشیده است، چشمدیدها و شنیدههای خویش را از این بیدادگاهها به اندازهی ترسناک نوشته است که خود نیاز به نوشتهای مستقل دارد. او از کسانی نوشته است که سالها بدون پرسان تا حد مرگ و جنون شکنجه شدهاند. از نخبگان و روشنفکران و اهالی مطبوعات که در شکنجهگاههای چون سرای موتی، دهمزنگ، زندانهای کوتوالی، سرای بادام و غیره بار بار آرزوی مرگ داشتند تا از رنج و شکنجه به جرمهای ناکرده رها شوند و نمیشدند. از کودکان محبوس که چون شبح کثیف و لاغر در دخمههای تاریک و نمناک بزرگ شدند و چیزی از زندگی بیرون نمیدانسته اند. (خواننده گرامی را در این مورد به مطالعه جلد دوم از افغانستان در مسیر تاریخ ارجاع میدهم).
ه. نادر شاه و مردم کاپیسا و شمالی
نادرشاه در ورود به کابل اموال و دارایی مخالفان را برای لشکریان قبایلی خود مباح اعلام کرده بود. از جمله سربلندخان جاجی خانهای را تصرف کرد، وقتی از شاه امر رفع غصب را گرفتند، سربلندخان آنها را جواب کرده گفت: شاه ارگ را ولجه کرده است من حق ندارم یک خانه را ولجه کنم؟ ما هردو یک روز به کابل آمدیم، هر وقت ایشان ارگ را به صاحبش داد، من هم خانه را میدهم. در ۱۹۳۰ عدهای مشکوک مرتبط به دربار تحت قومانده فردی سیک به نام منگل سینگ تحرکات نظامی را در چاریکار انجام دادند و توسط مردم سرکوب گردید. این امر باعث حرکت لشکر بزرگی از کابل برای سرکوب کل شمالی گردید. تفتیش به بهانه خلع سلاح، دستگیری صدها تن، کشتن افراد پرشمار، تخریب قلعهها و غارت اموال مردم انجام شد. به روایت غبار تنها اعدامیهای شمالی در کابل به بیش از هفت صد نفر بالغ گردید.
نادرشاه بعد از سرکوب مردم شمالی، یعقوبخان والی کابل را برای جمع آوری مجدد اسلحه و پول جهت تحت فشار قراردادن مجدد مردم به شمالی و کاپیسا فرستاد تا آنها به تنگ آمده و دست به اقداماتی بزنند که بهانه برای سرکوب بنیادی بهدست آید. کلکانیها به ستوه آمده و اقدامات نظامی انجام دادند. این بار محمدگلخان مهمند تئوریسن جدید پروژه ژئوپلیتیک تسلط همراه با الله نوازخان هندی و فیض محمد ذکریا با یک فرقه سرباز و بیش از بیست و پنج هزار نفر قوای مسلح حشری جهت سرکوب وارد شمالی شدند. کردند آنچه که قلم از ذکر آن شرم دارد. غبار میگوید: «قیام کلکانیها و داودزاییهای کوهدامن در ۱۳۰۹ شمسی به عمل آمد. محمدگلخان مؤمند در ۴ اسد سال مذکور به ریاست آن ولایت گماشته شد. او با اتکا به قوه ۲۵ هزار نفری حشری و یک فرقه عسکر منظم و توپخانه دولتی در پروان و کاپیسا دست به عملیاتی زد که در یک کشور فتح شده خارجی هم مجاز نیست. محمدگلخان در این ولایت قیافت یک مارشال فاتحی به خود گرفته، در کمال تکبر و بیگانگی با مردم پیشامد و روش دشمنانه و وحشیانه نمود. او قوای حشری و نظامی را در تاراجخانهها، انهدام دیوار باغها، احراق قلعهها بگماشت. خود از شکنجه، لتوکوب و اهانت مردم اعم از قیامکننده و مطیع دولت فروگذار نکرد. او از قیامکننده جان میخواست و از مطیع مال. انکارکننده را چوب میزد و دشنام میداد، حتا تهدید به احضار زنش در مجلس عام مینمود. در خانههای که تلاشی میشد و اسلحه و پول بهدست نمیآمد، زنان خانواده تهدید به فروبردن سوزن در پستانشان میشدند. بدین روش تا زمستان ۱۳۰۹ شمسی طبق اطلاع شماره ۵۷ مورخ دلو روزنامه دولتی اصلاح، محمدگلخان از مردم کاپیسا و پروان۲۳۷۵ تفنگ، ۱۷۰ تفنگچه، ۳۹۳۸۴ دانه طلا، ۱۴۹۲۰۶ سکه نقره بیرون کشید و به کابل تقدیم کرد. البته آنچه قوای حشری و نظامی برای خود گرفته بودند، داخل این حساب نیست. این تنها نبود، محمدگلخان طبق شماره سابق الذکر اصلاح پانزده نفر را در این ولایت به حکم شخص خود اعدام کرد، ۶۱۷ نفر را زنجیرپیچ به کابل فرستاد، ۳۶۰۰ نفر را محکوم به اعمال شاقه کرده سرکهای ولایت و حتا راه پنجشیر را تا کوتل خاواک بالای ایشان بساخت… محمدگلخان قسمتی از شهر چاریکار را که مرکز تجاری و اداری بود حریق و خراب ساخت. همچنین او سرای خوجه مرکز کوهدامن را تماما محترق و ویران کرد. درحالیکه او قبلا از مردم ششصد نفر گروگان گرفته بود. در هر قسمتی از این ولایت چند چند خانوار پکتیایی را جبرا اسکان و بهترین اراضی مردم را به ایشان اعطا کرد تا آشتی را بین این دو ولایت ممتنع سازد.
این روش محمدگلخان مخصوص حالت صلح بود و اما در حالت جنگ طوری که شمارههای جریده دولتی اصلاح مورخ ۱۳۰۹ شمسی منتشر میساخت، محمدگلخان نهتنها خانههای مغلوبشدگان فراری را آتش میزد، بلکه دهات معمور را نیز محترق میساخت، چنانکه چهار قریه کلکان را آتش زد و قلعهها را به گلوله توپ بست… جریده اصلاح نوشت که یک نفر از اشرار به نام عمرا خان در مقاتله کوه خوجه سیاران چاریکار کشته شده ملک سلطان محمدخان مرده مقتول را در خاک دفن کرد. سلطان محمد به این گناه که مرده یک یاغی را دفن کرده بود، تعقیب و خانهای او آتش زده شد و مرده عمرا خان را نیز از قبر کشیده و به حضور تنظیمیه آوردند. بریدن سرهای کشتهشدگان و فرستادن به دربار کابل مثل عهد خلفای بنی امیه از همین وقت مروج و معمول گردید. محمدگلخان مقرر کرد که برای کشندگان و یا دستگیرکنندگان هر فردی از فرارکردگان مردم شمالی فی نفر یک هزار افغانی جایزه داده شود». غبار این عمل نادرشاه را انتقام از مردم شمالی به جهت دو بار مبارزه علیه انگلیس میداند.
محمدگلخان شخص باسواد و باتجربه و به روایت غبار دارای تعصب نژادی و لسانی و با تحولات اجتماعی نیز مخالف بود، زیرا فکر ارتجاعی داشت. بعد از این همه جنایت، مولویهای درباری با نشر مواعظ مذهبی مردم شمالی را از یک سو مستحق مجازات معرفی کردند و از سوی دیگر آنها را قانع میکردند که این همه جنایت از طرف خداوند و کیفر اعمال خودشان است.
و- نادرشاه و مردم شمال افغانستان
در ۱۹۲۰ شخصی از ترکمانان بخارا به نام ابراهیم بیگ لقی از مخالفان حکومت شوروی به افغانستان مهاجرت کرده بود و گاهی تحرکاتی علیه شوروی انجام میداد. او هفت صد سوار مسلح داشت و بین میمنه تا قطغن در رفتوآمد بود. ابراهیم بیگ خود عذابی بود علیه مردم شمال و آنها را آزار میداد. نادرشاه در ۱۹۳۱ ماه قوس برادرش شاه محمود وزیر حربیه را همراه با لشکری هزاران نفری از قبایل جنوبی به شمال فرستاد. (شاه محمود همانند برادر دیگرش مارشال شاه ولی خان فاقد حتا یک کورس سواد نظامی بودند. غبار). او به مدت هشت ماه در قطغن مستقر شد و هزاران نفر را به زندان و شکنجه و تباهی برابر کرد. مردم علاوه بر مصارف لشکر باید نسبت به حضور ابراهیم بیگ پاسخ میدادند، چیزی که به ایشان هیچ ربطی نداشت. از این بابت زنان بسیاری نیز هتک ناموس و محبوس گردیدند. محمود خان حتا در جلسهی اسناد و قبالههای شرعی مردم را جمعآوری کرده یکجا آتش زد تا زمینه برای چپاول اراضیشان مساعد گردد؛ آنگاه به خنده گفت که شما را از شر حفظ و نگهداری آنها آزاد ساختم. درحالیکه این اقدامات برای تداوم سیاست امانالله خان در نابودی اقوام شمال و جایگزین کردن قبیله حاکم صورت میگرفت.
غبار جنایتهای شاه محمود خان را در ولایت قطغن چنین مرقوم داشته است: «اما قضیه به این سادگی ختم نشد، … شاه محمودخان تمامی فعالیتهای تخریبی خودش را در این ولایات بهدست قوای حشری پشتوزبانان ولایت پکتیا و بهنام افغان و غیرافغان انجام داد. این خطرناکترین هسته نفاق و تجزیهی ملت بود که در صفحات شمالی کشور بهدست او کاشته و بعدها بهدست محمدگلخان مهمند آبیاری شد. شاه محمود متهمین به حمایت از ابراهیم بیگ را زیر قین و فانه قرار میداد تا مجبور به اعتراف شوند، زنان مستور را در بندیخانه سرای جمشید خان تحت نظر محافظین بیگانه نگه میداشت و از تجاوز به ناموس آنان جلوگیری نمیکرد. اسرا را به مجرد رسیدن به نزدش گلولهباران میکرد؛ حتا روزی که در فضای آزاد روی سجاده برای ادای نماز نشسته بود، سی و یک نفر اسیر را آوردند، به انگشت اشاره کرد که سر اسرا را ببرند. آنها را علیالفور گلولهباران کردند. میرزا محمد یوسف خان مدیر قلم مخصوص که در معیت او بود گفت که تعداد اعدامشدگان در خان آباد از هفت صد نفر متجاوز بود. شاه محمودخان متجاوز از یک هزار خانوار ترکمنیزبان را بهشمول زنان و طفلان و پیران محبوس و پیاده در زیر جلو یک قطعه سواران محافظ و قوه حشری جدرانی از خان آباد به کابل گسیل و امر کرد که هر روز دو منزل طی کنند. چون هوا گرم و فاصله منزلگاه تا ده میل بود، محبوسین پیر و علیل در روز اول سفر فقط توانستند یک منزل بپیمایند. افسر محافظ از منزل نخستین (شوراب) شبانه توسط سواری به شاه محمود خان راپور داد که محبوسین نمیتوانند پیاده روزی بیش از یک منزل بروند. شاه محمود امر کرد که طی کردن دو منزل در روز حتمی است و اگر محبوسی از پای بماند کشته شود». طبق این دستور دهها محبوس ناتوان و علیل به جرم ناکرده در مسیر کابل کشته شدند. بعد از هشت ماه که لشکر به اصطلاح فاتح از شمال بازگشتند، نادرشاه شخصا در قصر از ایشان استقبال کرد برای فرماندهان ایشان رتبههای اعزازی و پاداش داد.
موضوع برخورد نادرخان با شمال در این جا ختم نشد، نادرخان در ۱۳۱۱ شمسی محمدگلخان مهمند را بهحیث رییس تنظیمیه ولایات شمال مقرر کرد. وی به روایت غبار قبلا در ولایات دیگر علنا تبعیض و برتری نژادی و لسانی پشتو و دشمنی با فارسی را ترویج میکرد، اکنون از میمنه در غرب تا بدخشان در شمال شرق را در اختیار داشت و همه روز تخم نفاق و دشمنی را میکاشت و کرد آنچه را که قابل ذکر نیست.
ز. سرانجام حکومت و میراث سیاسی نادرشاه
محمدنادر شاه در ۸ نوامبر ۱۹۳۳ در محفل توزیع انعام متعلمان توسط یکی از آنان بهنام عبدالخالق خان از فرزندان بردگان هزاره عهد عبدالرحمان خان با دو تیر تفنگچه کشته و فرزند ۱۹ سالهاش محمدظاهر بهجای او شاه اعلام شد. برادران شاه که جرم را عمل شخصی نمیدانستند به رسم قبیله عبدالخالق، و کل خاندانش بهشمول خواهر خردسال و ماما و کاکاهایش را شکنجه و اعدام کردند. افراد بسیاری از معلمان و نیز شاگردان مکتب محل تعلیم عبدالخالق خان را شکنجه کرده و کشتند. عبدالخالق و شماری از صنفیهایش را حتا چشمها و انگشتانشان را کشیده و نیمهجان در میدان دهمزنگ آورده و در حضور تماشاچیان به شکل چندشآوری با ضربات سرنیزه آخرین رمق حیات را از آنان بگرفتند. اقدام عبدالخالق ظلم آل یحیی علیه مردم هزاره را چند برابر کرد از جمله تسلط مطلق ناقلان مسلح، کشتار بزرگانی چون نجفبیگ، مالیات روغن کتهپاو و غیره دمار از روزگار آن مردم مظلوم کشید.
این گونه زندگی نادرشاه به پایان رسید؛ اما روش سیاسی او از جمله نفاق قومی و تبعیض سیاسی و فرهنگی هنوز پابرجا است. نادرخان و اطرافیانش از قبیل محمدگلخان مهمند نهتنها رویه کشتار و جنایت علیه مردم افغانستان را ادامه دادند، بلکه به صورت رسمی سخن از برتری قومی گفته و جان و مال و ناموس اقوام فارسیزبان را با حیلههای و ترفندهای مختلف میگرفتند. برای قاطبه جامعه پشتون نیز جز بیچارگی و پسمانی سود دیگری از حکومت او و کل خاندان یحیی به میراث نماند؛ تنها یک قبیله کوچک و نیز افرادی دارای افکار شئونیستی و برتریطلبی که از خون و نفاق تغذیه میکردند، سود بردند. این اقلیت کینهتوز برای اولین بار نفاق مذهبی و نفاق لسانی را نیز در کشور علنی کردند. آنان به جعل تاریخ روی آورده و با این که خود به غیر از زبان فارسی نمیتوانستند با زبان دیگر با مردم سخن بگویند، شروع به نابودی فرهنگ، زبان و تاریخ افغانستان کردند.
سیاستهای برتریطلبانه و ظالمانه نادری هنوز در میان طیف نخبه فاشیست برتریطلب پرطرفدار است که خود یکی از عوامل ناکامی و بیچارگی مردم حتا در عصر ما میباشد. رییسجمهور کرزی سیمینار سهروزه برای تجلیل از خدمات محمدگلخان مهمند بهعنوان یکی از بنیادگذاران فکر برتریطلبی قومی برگزار کرد. آقای کرزی و غنی احمدزی، بسیاری از افرادی با تفکرات فاشیستی مانند اسماعیل یون، جنرال طاقت، روستار ترکی، سلیمان لایق و غیره را در مناصب بالا بهعنوان تصمیمسازان اصلی در حکومت دموکراسی قومی وارد اتاق فکر خود کردند. آن قدر گرفتار توطئه و فساد شدند که ریشه جمهوری را کنده و هستی کشور را برباد فنا دادند. افراد یادشده همواره بر تطبیق سیاستهای نابودی اقوام فارسیزبان تأکید داشتهاند. یون در مانیفیست ۱۲ مادهای کتاب سقوی دوم خواستار جابجایی و نابودی اقوام پنجشیری و دو طرف سالنگ و بامیان شده است و عثمان روستار ترکی حتا در رسانههای بینالمللی چون بیبیسی با قباحت به تکرار از سیاست حذف فیزیکی اقوام غیرپشتون و جایگزینکردن آنان بار بار سخن گفته است.
ارگ کابل، مراکز علمی چون اکادمی علوم، اغلب دانشگاههای دولتی مهم کشور همواره در اختیار سربازان پروژه ویرانگر ژئوپلیتیک تسلط بودهاند. اینها بودند که مانند حاج حسن احمدزی در اعتراض به گرفتن یک رتبه تشریفاتی و بیارزش مارشالی از سوی عبدالرشید دوستم ازبیک، حتا تنبان خود را در مسجد کشیدند. آنان در دوره بیست ساله اخیر تصمیم بودجهبندی، بازسازی، امنیت و همه چیز را در اختیار داشتند و با فساد، تبعیض و تباهی همراه با سربازان و شرکای جیرهخوار خویش از اقوام تاجیک، هزاره و ازبیک باعث شکست جمهوریت، تسلیم کشور به پاکستان و بازگشت افغانستان به عصر حجر گردیدند.
افغانستان، برای آبادی، آزادی و ترقی، نیاز به دور کردن افکار منحط تبعیضی و حاکم کردن قانون مبتنی بر عدالت دارد. تنها همپذیری و برادری براساس حقوق و تکالیف برابر و تأمین کرامت انسانی بهجای توطئه دائمی و صرف انرژی و توان دولت برای محرومسازی یکدیگر، میتواند باعث نجات کشور شود.
