پشت پرده‌ی بازی طولانی ولادیمیر پوتین چیست؟ (۲)

رییس‌جمهور روسیه با توسل به نارضایتی روسیه، ایده‌های تزاری و هویت ارتدوکس، غرب به رهبری ایالات متحده را به چالش می‌کشد تا روسیه را دوباره وسعت بخشد.

شریفه عرفانی

نویسندگان: آتول سینگ و گلن کالی

محرک‌های پوتین

یادآوری این نکته که پوتین سال‌ها افسر کا.گ‌.ب بوده مهم و روشن‌گر است. او از ماکس اتو فون اشتیرلیتز، جیمز باند شوروی که در جنگ جهانی دوم به فرماندهی عالی آلمان نفوذ کرد، الهام گرفته است. پوتین نیز مانند اشتیرلیتز در آلمان خدمت کرد و در سال ۱۹۸۹ در درسدن منصوب شد. هزاران آلمانی به خیابان‌ها ریختند، دیوار برلین فرو ریخت و «مسکو در سکوت فرو رفت».

فروپاشی جمهوری دموکراتیک آلمان و اتحاد جماهیر شوروی زندگی پوتین را زیرو رو کرد. او اخیرا از نور مهتاب در روزگاری یاد کرده که راننده تاکسی بوده و مانند بسیاری از روس‌های مسن‌تر، پر از این‌گونه خاطرات است. فروپاشی نظام اعتقادی شوروی به پوتین و همه روس‌ها اجازه داد تا به تاریخ، فرهنگ، قومیت اسلاو و مذهب ارتدکس خود به عنوان جوهر و عظمت ملت روسیه بازگردند. بیش از ۷۰ سال ایدئولوژی انترناسیونالیستی کمونیستی در یک لحظه از بین رفت و عملا هیچ اثری در فرهنگ روسیه باقی نگذاشت.

پوتین و میلیون‌ها روس بی‌درنگ برای بازیابی هویت و غرورخویش به ناسیونالیسم روسی بازگشتند. این ناسیونالیسم در هسته خود ارتدوکس، اسلاو و خودکامه است. کلیسای ارتدکس روسیه که در دوران اتحاد جماهیر شوروی مورد آزار و اذیت قرار گرفته بود، بازگشتی تماشایی داشت. از پوتین در حال فرو رفتن در آب‌های یخ‌ استخری به شکل صلیب،‌ درحال بزرگ‌داشت یک آیین مسیحی ارتدکسی، فیلم گرفته شده که نشان می‌دهد جشن تولد عیسی در آیین ارتدکس چیزی بیش از یک مناسبت است. قزاق‌ها، بازوی پر زرق و برق روسیه تزاری نیز دوباره به صحنه بازگشته‌اند.

پوتین ایده‌ی یک هویت جمعی روسی را دوباره زنده کرد، که در آن فردگرايی غرب و جهان وطنی فرهنگ منحط سرایت کرده از غرب است. قدرت و ثبات دولت بر حقوق بشر اهمیت دارد. در این روسیه «جدید» (کهن)، احترام به حاکم، مقدس است و پوتین برای کشوری قوی و نیرومند شخصیت پدری را دارد که می‌تواند یک بار دیگر کشور را به شکوه برساند. پس از سال‌های تحقیرآمیز میخائیل گورباچف ضعیف و بورسیین یلتسین مست، روس‌ها پوتین را رهبری می‌بینند که کرامت را به ملت و مردمی بزرگ بازگردانده است.

چارلز کلووِر در سال  ۲۰۱۶ در تجزیه‌وتحلیلی استادانه شرح می‌دهد که چگونه رهبر روسیه از ایده‌های مورخ فقید لو گومیلف (Lev Gumilev) الهام می‌گیرد. او فرزند والدینی مخالف شوروی، نیکولا گومیلیف و آنا آخماتووا، بود و چندین سال را در گلاگ سیبری گذراند. شیفتگی به «غیرمنطقی بودن تاریخ» زمانی در گومیلیف شکل گرفت که شاهد مرگ هم‌سلولی خود در اثر «خستگی و کاهش دمای بدن» بود. درست مانند متفکر رنسانس ایتالیایی، نیکولو ماکیاولولی خالق نظریه‌ی  تقوا به عنوان ویژگی برتر اخلاقی که وقف کشور می‌شود، فیلسوف عرب ابن خلدون خالق نظریه‌ی عصبیت، همبستگی قبیله‌ای از عشایر کویر، گومیلیف نیز نظریه‌ی  شور و اشتیا‌ق‌گرایی (Passionarnost)، را مطرح کرد:‌ ظرفیت انسان برای رنج کشیدن.

پوتین در سخنرانی سالانه سال ۲۰۱۲ خطاب به مجمع فدرال روسیه، اشاره کرد که جهان به شدت نابرابر و رقابت برای منابع شدیدتر شده است. احتمال درگیری‌های اقتصادی، ژئوپولیتیک و قومی جدید به میان آمده است. به اعتقاد پوتین، پیروزی و شکست، «نه تنها به پتانسیل اقتصادی، بلکه عمدتا به اراده هر ملت بستگی دارد» و انرژی داخلی که گومیلیف آن را شور و اشتیاق‌گرایی نامید.

کلوور شرح می‌دهد که چگونه گومیلیف به ایده‌ی اوراسیانیسم (اوراسیاگرایی)، «جوانه ناسیونالیسم روسیه جدید» رسید. این ایده با نگاه به غرب و الهام‌ از پیتر بزرگ یا کاترین بزرگ شکل نگرفته، بلکه کوچ‌نشینانی که از استپ‌ها خارج شدند تا همه چیز را پشت سر خود نابود کنند،‌ الهام‌بخش آن بود. گومیلیف این دیدگاه را مطرح کرد که نظریه‌های اجتماعی اروپایی مانند روشنگری و کمونیسم روسیه را به سمت ویرانی هدایت کرده است. در عوض، روس‌ها وارثان هان‌ها، ترک‌ها و مغول‌ها بودند،‌ مردمی که استپ‌های اوراسیا و جنگل‌ها را تحت «پرچم یک امپراتوری فاتح» متحد کردند. در دیدگاه گومیلیف، روس‌ها «آخرین تجسم این وحدت قاره‌ای بی‌انتها بودند». به نظر می‌رسد پوتین عمیقا از ایده‌های گومیلیف تأثیر پذیرفته است.

در این راستا، یکی از نویسندگان شبی به یاد ماندنی با یک همتای روسی تقریبا ۳۰ سال پیش را به خاطر می‌آورد، مدت کوتاهی پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی. بحث حول‌وحوش آنچه روس‌ها به اعتقاد داشتند جریان داشت و نویسنده با نوعی نومیدی پرسیده بود: آیا شما اروپایی هستید آسیایی؟ مفهوم ضمنی پرسش این بود که روس‌ها از بین این دو یکی را انتخاب کنند و مطمئنا در نهایت رویکرد غربی را از پیتر بزرگ بپذیرند. روس‌ها پاسخی کاملا دقیق داده بودند: «البته که هیچ‌کدام و هردو».

پوتین همچنین به نظرات ایوان ایلین، یک ناسیونالیست و فاشیست بانفوذ پان اسلاو روسی که روح روسیه را تعالی بخشید و در سال ۱۹۲۲ از اتحاد جماهیر شوروی اخراج شد، پایبند است. از نظر ایلین انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ روسیه بدترین فاجعه در تاریخ روسیه است. ایلین پس از تبعید ابتدا به آلمان رفت و سپس در سوئیس ساکن شد و در سال ۱۹۵۴ در همان‌جا درگذشت. آثار او تأثیر عمیقی بر ناسیونالیست‌های معنوی‌ روسیه مانند الکساندر سلژینیتسین گذاشت. پوتین شخصا در بازگرداندن بقایای ایلیین به روسیه نقش داشت و در سال ۲۰۰۹ برایش مقبره‌ ساخت. مورخ نامدار تيموتي اسنيدر ايلين را «فیلسوفِ پوتین [در خلقِ] فاشیسم روسی» ناميده است، زيرا او افراد را سلول‌های پیکر جامعه، آزادی را آگاهی شخص نسبت به جایگاهش در جامعه،‌ دموکراسی را تشریفات، رهبر را قهرمان و حقایق را فاقد هر گونه ارزشی تعریف می‌کرد. ایلین ناسیونالیسم روسیه را تنها حقیقت جهان می‌دید و بر این تصور بود که «تفکر وی می‌تواند رهایی بخش جهان باشد».

گومیلف و ایلین موسی‌های مدرن روسی هستند و پوتین تزار از نو حیات یافته‌ و اوراسیستیِ فرهنگ و ملت روسی است، «نه اروپایی و نه آسیایی». اما اوراسیاگرایی روسیه‌ی پوتین، سبک روسی پدیده‌ای گسترده به نام سنت‌گرایی است؛ «واکنش به» نیروهای جهان‌شمولی، بین‌المللی، مدرن‌سازی لیبرالیسم غربی و سرمایه‌داری و «طرد» تمام‌شان. از قضا، معتقدان به سنت‌گرایی شامل ترکیبی هترودوکسی از سلطنت‌طلبان کاتولیک فرانسوی، روشنفکران مسلمان، ضد ماتریالیست‌های چپ، محافظه‌کاران اجتماعی و ناسیونالیست‌ها هستند که به دلیل ناخشنودی عمیق از نیروهای ویران‌گر فرهنگی و از خود بیگانه کننده تحولات تکنولوژیکی و مادی دوران صنعتی و مدرن و از نظر آن‌ها نیهیلیسم و امپریالیسم لیبرالیسم جهان‌وطنی غربی گرد هم آمده‌اند.

ریشه‌های فلسفی سنت‌گرایی و ​​«اوراسیاییسم» روسیه به یکی از پدران فاشیسم، فیلسوف ایتالیایی به نام بارون جولیو اوولا، باز می‌گردد. اندیشه اوولا مبنای فاشیسم در ایتالیا، سوسیالیسم ملی در آلمان، (پس از جنگ جهانی دوم و گسترش دموکراسی و موفقیت اقتصادهای بازار) راست افراطی در سراسر اروپا و غلبه‌ی افراط‌گرایی مسلمان ضد غرب در جوامع اسلامی شد.

یکی از نویسندگان اولین‌بار در اواسط دهه ۱۹۸۰، زمانی که مأمور شد تا جنبش‌های نئوفاشیستی در اروپای غربی را تعقیب و درک کند، شخصا با سنت‌گرایی مواجه شد و بعد آن را اروپای راست‌گرا نامید. «ملت»،‌ «مردم» و «سنت» برای اروپای راست‌گرا، در دنیایی که به سمت سرمایه‌داری، ماتریالیسم، فردگرایی و دموکراسی  پیش می‌رفت، به ریشه‌های معانی خاص خودشان تبدیل شد. موفقیت‌های مدل اقتصادی و سیاسی غربی، برای اروپای راست‌گرا مبنای محکومیت دموکراسی لیبرال و اتحاد غربی بود.

نویسنده به یاد می‌آورد که در کافه‌ای در پاریس نشسته بود و در میان دود سیگار با حیرت و هراسی رو به افزایش، به سخنان شخصیت سیاسی راست‌گرای فرانسوی در آن سوی میز گوش می‌داد که با اطمینان انحطاط لیبرال امریکایی را محکوم می‌کرد (این تعجب‌آور نبود) و ایده های فاشیستی و محافظه‌کارانه‌ و کاتولیکی چارلز موراس، سیاست‌مدار فرانسوی را یادآور می‌شد (باز هم جای تعجب نیست)… و سپس به گرمی از هم‌خوانی رد دموکراسی، سرمایه‌داری و غرب توسط اسلام، فاشیسم ایتالیایی و ارتدکس روسی صحبت می‌کرد. نویسنده پس از آن مکالمه در کافه، به مدت چهل سال جنبش سنت‌گرایی را دنبال کرده و شاهد افزایش آن در تناسب مستقیم با سرعت و مقیاس تغییرات اجتماعی و سیاسی ناشی از جهانی شدن و پایان جنگ سرد بوده است.

جنبش اوولا و سیاست‌مدار فرانسوی از صحبت‌های کافه‌ای به حزب امروزی «گردهمایی ملی» ((Rassemblement national (جبهه‌یملی سابق) در فرانسه و به دیگر احزاب راست افراطی در حال رشد در اروپای امروزی تبدیل شدند. این سنت‌گرایان جدید پیوسته با روسیه‌ی پوتین همذات پنداری می‌کنند، زیرا هم «ملت» را تعالی می‌بخشند و هم ماتریالیسم «بی ریشه» را رد می‌کنند. تجلی «اوراسیا»ی روسیه از این باور ریشه می‌گیرد که دموکراسی «لیبرال» منجر به نابودی تمدن روسیه و تسلط غرب نیهیلیست بر روسیه خواهد شد. در دوران پوتین، سرویس‌های اطلاعاتی روسیه ایده‌های اوراسیایی و سنت‌گرایانه را به احزاب پوپولیستی و راست‌گرا در سراسر غرب القا کردند.

جهان‌بینی و سیاست‌های پوتین به وضوح از این سنتی‌گرایی منسجم، طرد غرب و خصومت با آن نشأت می‌گیرد. به گفته او، «نظریه‌ی لیبرال از هدف خود فراتر رفته است… نباید اجازه داده شود که [دیدگاه‌های غربی در مورد جنسیت، فرهنگ و قدرت] فرهنگ، سنت‌ها و ارزش‌های سنتی خانواده میلیون‌ها نفر را که اکثر جمعیت جهان را تشکیل می‌دهند تحت الشعاع قرار دهد.» از نظر پوتین، اوراسیاگراها و راست‌گرایان افراطی در سراسر اروپا، جهان یک‌دست پس از جنگ، سرمایه‌داری، نظم جهانی لیبرال دموکراتیک و اتحادهای غربی به رهبری ایالات متحده عواملی‌اند که ایمان، فرهنگ و از نظر پوتین، روح و ملت روسیه را از بین می‌برند.

با وجود این‌که اوولا، گومیلوف و ایلین ممکن است حامیان سنت‌گرایی، اوراسیاگرایی و ناسیونالیسم روسی باشند، الکساندر دوگین، ناسیونالیست سرسخت، مبشر روسیه جدید (کهن) پوتین است. در سال ۱۹۹۷، او «مبانی ژئوپلیتیک» را منتشر کرد، اثری که عمیقا بر تفکر ارتش، سرویس‌های مخفی و رهبری سیاسی روسیه تأثیر گذاشته است. دوگین که به شدت با هژمونی ایالات متحده مخالف است، از اوراسیاییسم روسی به عنوان پاسخی به آتلانتیسیسم آنگلوساکسون‌ها حمایت می‌کند. دیدگاه‌های دوگین مستقیما از تمرکز اوراسیا و سنت‌گرایی بر برخورد ژئوپلیتیکی ظاهرا اجتناب‌ناپذیر فرهنگ‌ها سرچشمه می‌گیرد که روسیه ارتدوکس و قاره‌‌گرا را در برابر غرب ملحد و جهان‌وطن قرار می‌دهد. با این حال، به جای درگیری مستقیم، دوگین «حامی یک برنامه پیچیده و نامتقارن از براندازی، بی‌ثبات‌سازی و اطلاعات نادرست است که توسط سرویس‌های ویژه روسیه هدایت می‌شود و با توسل به قوانین دشوار و سخت‌گیرانه برای ارائه‌ی گاز، نفت و منابع طبیعی روسیه، کشورهای دیگر را مجبور به تبعیت از خواسته‌های روسیه می‌کند.»

دنیای عجیب و غریب پوتینیسم

هرچند ایده‌ها را کسان دیگری ارائه می‌دهند، ولادیسلاو سورکوف، یکی از دستیاران باهوش پوتین، آن‌ها را اجرا می‌کند. در یک روز بهاری در سال ۲۰۱۳، سورکوف ادعا کرد که «پایه‌گذار یا یکی از پایه‌گذاران سیستم جدید روسیه است.» به قول پیتر پومرانتسف، «سورکوف [آگاهانه و صریح] جامعه روسیه را همانند یک نمایش حقیقت بزرگ هدایت کرده است.» این استاد مدرن تبلیغات از طریق احزاب سیاسی دست‌نشانده، حساب‌های جعلی در شبکه‌های اجتماعی و دستکاری حقیقت، در مطبوعات، تلویزیون و اینترنت، حقیقت و باطل را مخدوش می‌کند و استدلالش این است که با کاهش توانایی مردم در تشخیص حقیقت، دولت می‌تواند واقعیت را به شکلی جلوه دهد که مخالفانش را بدنام کرده و قدرت خود را تحکیم بخشد. با وجود این‌که روسیه توهم دموکراسی را حفظ می‌کند، تلاش‌ رقبای سیاسی به هر شکلی خنثا می‌شود؛ حتا در صورت لزوم کشته می‌شوند، و یک نفر در رأس حکومت باقی می‌ماند.

برای مردم عادی روسیه، سورکوف تداعی‌گر شبح دشمنی خون‌آشام است و فصل جدیدی از پوتینیسم را در تاریخ روسیه نوشته است. پوتین «رییس جمهور دوران «ثبات» است، نقطه مقابل دوران «سردرگمی و نیمه‌تاریک دهه ۱۹۹۰». هر کسی که با پوتین مخالفت کند، بنا به تعریف، به روسیه خیانت کرده است. برخلاف ظلم و ستم مشت آهنین استالین، پوتینیسم «در درون همه ایدئولوژی‌ها و جنبش‌ها رخنه می‌کند و آن‌ها را تحت استثمار می‌گیرد و پوچ جلوه می‌دهد.» در روسیه پوتینیست سورکوف، «همه چیز روسیه‌ی پوتین است» و فقط احمق‌ها اعتقادی غیر از این دارند. پوتین، با توسل به سِحر منفی‌بافی سورکوف، روسیه را به ترکیبی واقعی از فیلم ۱۹۸۴ جورج اورول و ماتریکس با نقش‌آفرینی کیانو ریوز تبدیل کرده و سلطنت می‌کند. این پیروزی دیستوپیایی نیهیلیسم و ​​خودمداری پسامدرنیست‌های درمانده‌ای است که به معنای واقعی کلمه توسط دولت مسلح شده‌اند: حقیقت دیگر وجود ندارد، اما مهم نیست، زیرا می‌توان از طریق خودبینی واهی و نمایش‌های پرجلوه‌ی بی‌معنی احساس خوبی داشت. سورکوف، سرویس‌های اطلاعاتی روسیه و بالاتر از هر دو، پوتین تصورات را کنترل می‌کنند، آگاهی مردم را شکل می‌دهند، و قدرت را در دنیای واقعی اداره می‌کنند.

با این حال، به نظر می‌رسد که حتا سورکوف نیز باورهای خاصی دارد. در گفت‌وگو با روزنامه‌نگاران، او از «لبه‌ی برنده ناسیونالیست» پرده برمی‌دارد. سورکوف مدعی است که پوتین دموکراسی را از بین نبرده است. در عوض، رهبر روسیه فقط «آن را با کهن الگوی سلطنتی حکومت روسیه پیوند زنده است». سورکوف ادعا می‌کند، «این کهن الگو کار می‌کند. از بین نمی‌رود. . . آزادی و نظم کافی دارد.»

اگر سورکوف هنرهای تاریک خود را به روسیه محدود می‌کرد، یکی از شخصیت‌های اصلی قرن بیست‌ویکم نبود. اما او برای پیشبرد منافع ملی روسیه مهارت‌های خود را در خارج از کشور نیز به کار برده است، به ویژه با مداخله در انتخابات سایر کشورها. بارزترین نمونه‌ها همه‌پرسی برگزیت و انتخابات ریاست جمهوری ایالات متحده در سال ۲۰۱۶ است. شواهد محکمی وجود دارد که نشان می‌دهد روسیه نه تنها در این دو انتخابات بلکه در بسیاری دیگر از انتخابات مداخله کرده است. در گذشته اسپین دکترهای زیادی وجود داشته‌اند، از ادوارد برنیز که روسیه‌ی پوتین (PR)  را در ایالات متحده مطرح کرد تا دومینیک کامینگز که «کنترل را پس بگیرید» را برای کارزار طرفدار برگزیت ابداع کرد. با این حال سورکوف تبلیغات را به سطح دیگری رسانده است. او چیزی را خلق کرده که آدام کورتیس، مستندساز آن را «هنجارسازی بیش‌ازحد» (HyperNormalisation) می‌نامد، دنیایی غیرواقعی و عجیب سرشار از بی‌اصالتی.

ادامه دارد…

یادآوری: منبع نظرات بیان شده در این مقاله متعلق به نویسندگان است و لزوما منعکس کننده خط مشی سردبیران Fair Observer نیست.

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
1 دیدگاه