معاون وزارت دفاع امریکا، آقای لی هندریکس، به افغانستان پناهنده شد. آقای هندریکس که در رأس یک هیأت بلندپایه به افغانستان آمده بود تا در مورد آیندهی افغانستان با مقامات دولت ما مذاکره کند، قبل از شروع مذاکره درخواست پناهندگی خود را تسلیم کرد. وی در این مورد به خبرنگاران گفت:
«سوال بسیار خوبی است.»
وی همچنان در پاسخ به سوال یک خبرنگار دیگر، انگیزهی اصلی پناهنده شدن خود به افغانستان را اینگونه شرح داد:
صحنهای را دیدم که اشک شوق را از دیدگان این جانب جاری نمود. قضیه از این قرار است که امروز چاشت یکی از دگروالان محترم وزارت دفاع شش نفر از زیردستان خود را پیش خود خواست و آنها را بهشدت سیلیکاری کرد. آخر کار هم به صورتشان تف انداخت و بر سرشان فریاد زد، Mordagaaaaaw! البته من معنایش را نفهمیدم، ولی از آهنگش معلوم بود که کلمهی مقدسی است. من خیلی از این حرکت این دگروال خوشم آمد. اینجا چهقدر آزادی زیاد است. در امریکا خفقان بیداد میکند. باور کنید من چهل سال است در ارتش امریکا خدمت میکنم و تا هنوز نتوانستهام یک سرباز معمولی را سیلی بزنم. دیدن این صحنه باعث شد که من درخواست پناهندگی بدهم. دنیا دو روز است. نمیارزد که آدم عمر خود را در زیر یوغ استبداد و خفقان سپری کند. به قول ویکتور هوگو، اگر در تمام عمر خود نتوانستهای به صورت کسی تف بیندازی، وقت آن است که خودت را حلقآویز کنی.»
گفته میشود، رییس جمهور افغانستان دستور داده که درخواست پناهندگی آقای هندریکس فورا پذیرفته شود. بر اساس گزارشها، رییس جمهور فرمان داده که یک چند نفر آدم بد را در سر یکی از چهارراههای شهر به دار بیاویزند تا تفاوت میان جامعهی باز* و جامعهی بسته مبرهن گردد.
*جامعهی باز به جامعهای گفته میشود که بسته نباشد. مثلا اگر شما از کنار یک حویلی رد شوید و یکی از آفریدگان خداوند در آنجا به میخ بسته باشد و آفریدهی مذکور هرچه بکوشد با شاخ به شما حمله کند، زنجیرش اجازه ندهد، آن جامعه یک جامعهی بسته است. جامعهی باز یعنی جامعهای که در آن هیچ زنجیری بر پای ارادهی هیچ آفریدهای نباشد.
