مخاطبان سخنرانی روز دوشنبه رییسجمهورغنی در پارلمان، سه گروه بودند. حکومت، اعضای پارلمان و رهبران جهادی. در بخش حکومت، خطاب آقای غنی در واقع به خودش بود. گرچند اشارههای اندکی به کاستیهای نهاد تحت فرماندهی خودش کرد. اما قول جبرانکردن فرصتهای ازدسترفته را داد. از اعضای پارلمان کمک خواست تا با استفاده از شبکههای محلیشان، علیه طالبان بسیج سراسری شکل دهند. به نمایندگی از رهبران جهادی، به نقل قولی از عبدالربرسول سیاف بسنده کرد.
حکومتی که آقای غنی فعلا سکاندار آن است محصول یک فرایند غیرایدئولوژیک است. یا به عبارت دیگر، ثمرهای تلاشی در راستای ایدئولوژیزدایی از سیمای حکومت. روندی که بیست سال پیش تهدابگذاری شد و هدف آن بود تا نظام حکومتداری بهسوی سیکولاریزهشدن پیش برود. ولی در درون این نهاد، قوهی مقننه ایدئولوژیکترین نهاد بود/هست و ارتش، سیکولارترین نهاد. شاید کمی غریب به نظر بیاید که ارتش چطور غیرایدئولوژیک است. ارتش از آن جهت غیرایدئولوژیک است که با نگرهی مدرن جنگیدن، آموزش دیده است و سربازان آن را کسانی تشکیل میدهند که اکثریت قریب به اتفاق آنان، جنگآوران دوران جهاد نیستند. در غیرایدئولوژیککردن ارتش افغانستان، شخص رییسجمهورغنی در دور اول ریاستجمهوریاش نیز نقش داشت. وقتی تعداد قابل توجهی از جنرالان و فرماندهان ارتش و پولیس را از تشکیلات وزارتهای دفاع و داخله به بازنشستگی سوق داد، گفته میشد این کار به هدف کنارزدن آنعده جنرالانی بوده که از دوران حکومت کمونیستی باقی مانده بوده و یا هم قومندانان جهادیِ بودهاند که به رتبهی جنرالی در دوران آقای کرزی ترفیع نموده بودند.
وقتی میگوییم ارتش نهاد غیرایدئولوژیک است معنای سخن آن نیست که این نهاد غیرقومی هم است و در آن تناسب قومی و شایستهسالاری رعایت گردیده که آن بحثی دیگر است و داستان خودش را دارد. ولی همین ارتش موجود، در طی بیست سال گذشته، ماشین جنگ را از انحصار رهبران جهادی خارج کرد. کوتاهکردن دست رهبران جهادی از سنگرهای جنگ، در منزویساختن آنان، نقش مهم داشت. چون رهبران جهادی، شخصیتهای پرورشیافتهی دوران جنگند نه صلح. آنان به گفتهی خودشان خون دادهاند تا به این مرحله رسیدهاند. جنگ، آموزشگاه ابتدایی و عالی رهبران جهادی بوده است و این واقعیت را این رهبران نهتنها انکار نمیکنند بلکه به آن افتخار نیز میورزند.
در طول این سالها، ارزشهای قابل دفاع برای ارتش افغانستان در مقایسه با سربازان رهبران جهادی تغییر کرد. عمدهترین آن، دفاع از کشور و نظام سیاسی کنونی بود. ارتش افغانستان، برای دفاع از کدام حزب سیاسی ایدئولوژیک مبارزه نمیکرد و نمیکند. در عوض، برای همان دو مفهوم فوقالذکر میرزمید و در کنار آن، نقش معاش را هم نادیده نمیتوان گرفت. شامل ارتش شدن، نوعی کارمندشدن، نجات از بیکاری و امرار معاش خانواده بود. حال آنکه سربازان احزاب جهادی در دهههای شصت و هفتاد خورشیدی، برای پول نمیجنگیدند بلکه برای حزبی سیاسیِ مبارزه میکردند که آن حزب نهتنها قبلهی آمال در این جهان بود علاوه برآن، در آن جهان نیز، سعادت اخروی را تضمین میکرد.
تحولات هفتههای اخیر در میدان نبرد، ارزشهای قابل دفاع و تکنیکهای جنگی را دچار دگردیسی کرد. پیشروی طالبان در روستاها، حکومت را غافلگیر نمود و مدیریت جنگ را از دست ارتش نیز گام به گام خارج ساخت. کسانی که تا چندسال پیش، بهعنوان جنگسالار و ناقضان حقوق بشر شناخته میشدند ضرورت احساس شد تا دوباره به میدان جنگ بیایند. در این میان، بخش قابل ملاحظهای از گروههای خودجوش مردمی که سلاح برداشتهاند، آخرین بقایایی سربازان و رهبران جهادیاند که آخرین بختشان را در جنگیدن با طالبان، به آزمایش میگیرد.
اکنون رییسجمهورغنی، در موقعیت دشواری قرار گرفته است. خطر استیلای طالبان از یک طرف، فشار افکار عمومی، مشکلات ناشی از جنگ که فقر و بیکاری و قیمتشدن مواد غذایی را بهطور سرسامآوری بالابرده است، در تنگنا قراردادن همکاران غربی حکومت افغانستان، همه دست به دست هم داده تا آقای غنی به رهبران جهادی روی بیاورد و از آنان مدد بخواهد. گرچند ایشان، در سخنرانی روز دوشنبه خود، با یادآوری اندک، محتاطانه از کنار نیروهای مسلح مردمی رد شد و نامی از سران آن نبرد. چون در آن صورت، ناگزیر از مارشال دوستم و اسماعیلخان باید نام میگرفت. اما به گونهی هوشیارانه مطابق رهنمود نامهی آنتونیبلینکن وزیر خارجهی امریکا که سال گذشته به او فرستاده بود، سخنانش را هماهنگ کرد. آنتونیبلینکن گفته بود هیچ کاری را نباید بدون مشورهی عبدالله عبدالله، حامد کرزی و عبدالربرسول سیاف انجام داد. رییسجمهور غنی در سخنانش از آقای عبدالله تشکر کرد و نقل قولی را از عبدالربرسول سیاف آورد. حال آنکه آن جمله در ذات خودش ارزش معنایی چندانی نداشت، ولی نامبردن از گویندهی جمله حایز اهمیت بود.
دگرگونی مفاهیم جنگ، نکتهای نیست که از کنار آن به سادگی بشود رد شد. مذهبیشدن شعارها در میدان جنگ و شهرهای درگیر جنگ، برای مردم میتواند گمراهکننده باشد. ممکن در کوتاهمدت استفادهی جنگی داشته باشد. اما در طولانیمدت، ابزار توجیهی برای گروههای قانونگریز خواهد شد. هرزمانی که حکومت افغانستان، به کمک نیروهای تحت حمایت رهبران جهادی، طالبان را شکست بدهد، آنان بدون پاداش به خانههایشان برنمیگردند. بلکه به محض پایان جنگ، پاداشطلبند و رسیدگی به خواستهای آنان، چالش بزرگی برای حکومت خواهد بود. همچنان برآوردهکردن کمترین توقعات این سربازان و رهبران آنان، جابهجایی قابل ملاحظهای را در ساختار حکومت بهوجود خواهد آورد.
یا فرض را برآن میگیریم که جنگ با طالبان دوام پیدا خواهد کرد. در آن صورت، هرچه زمان بگذرد، مدیریت جنگ از دست حکومت و ارتش غیر ایدئولوژیک خارج خواهد شد و به دست ملیشههای ایدئولوژیکاندیش خواهد افتاد. افغانستان، خاطرات تلخی از جنگهای ایدئولوژیک دارد. ایدئولوژیکشدن جنگ، پیامدهای ناگواری را در پیخواهد داشت. کمترین آن میتواند از همگسیختگی نظام سیاسی باشد. یا تداوم و گسترش ناامنیها در قریهها، قانونگریزی و در نهایت برگشت به دههی هفتاد و جنگ داخلی دور از انتظار نخواهد بود.
ایدئولوژیکشدن جنگ، ما را از انحصاریشدن قدرت نجات نمیدهد. آنگونه که در دهههای شصت و هفتاد خورشیدی، مردم در قدرت نقشی نداشتند. در عوض، قومندانان و ملیشههای آنان، صاحبان اصلی قدرت بودند و حرف اول و آخر را میزدند. همچنان، ایدئولوژیکشدن جنگ، ولو که به ختم منازعهی موجود منجرشود نظام سیاسی برآمده از دل آن، غیرانحصاری و غیرمتمرکز نخواهد بود بلکه همان رهبران ایدئولوژیکاندیشاند که قدرت را در میان سربازان و قومندانان خودشان تقسیم خواهد کرد.
اکنون طالبان یک گروه تروریستی است. وقتی جنگ ایدئولوژیک شود، طالبان در سطح یک جریان ایدئولوژیک تغییر چهره خواهد داد و در آن زمان، قباحتزدایی میشود. ایدئولوژیککردن جنگ، یعنی استفادهی ابزاری از دین و مذهب و این آغاز یک فاجعهی بزرگ میتواند باشد.
خطای استراتژیک حکومت در طی سالهای گذشته این بود که شایستهسالاری را در تمام سطوح حکومتداری و بهویژه در ارتش رعایت نکرد. ارتش گامبهگام، قومیتزده شد و فرماندهان آن، براساس روابط انتخاب شدند تا لیاقت و کاردانی. اکنون در واپسین فرصتها باید اقتدار ارتش بازگردانده شود. تمرکز روی ارتش، از بیسروسامانی در میدانهای جنگ جلوگیری میکند. در این شرایط خطیر و دشوار، فقط تقویت ارتش است که از ایدئولوژیکشدن جنگ جلوگیری میکند نه ملیشهسازی. خیلی از کشورها با ارتش سیکولار به جامعهی دموکراتیک رسیدهاند. افغانستان گویا نخستین تجربه را در این راستا پشتسر میگذارد. ولی تضعیف ارتش، این تجربه را در نطفه نابود خواهد کرد.
