هر چه سختتر باشد، قاعدتاً باید روی آن انرژی و هزینه زیادتری صرف شود. وظیفه اول ما فهمیدن است نه فهماندن. فهماندن گام دوم است. برای فهماندن تنها در حد ابلاغ مسوولیت داریم نه فراتر از آن. فهماندن بعد از فهمیدن، همچون آبی است که از چشمه میجوشد. آنچه را میگوییم، تراوش آن چیزی است که فهمیدهایم. آنچه در دیگ باشد بر کفگیر میآید.
اگر کسی چیزی را نفهمیده باشد یا خوب نفهمیده باشد، در صورتی که ضرورت ببیند، خودش میپرسد و توضیح میخواهد تا بفهمد. اگر هم نپرسد، زیانش به خودش میرسد نه به ما. پس ما، اگر شغل ما فهماندن نباشد، مسوولیت حسابگیری از فهمیدن دیگران را نداریم.
برای فهمیدن و خوب فهمیدن باید بیشتر دقت کنیم، زیرا اگر نفهمیم یا بد بفهمیم، زیانش به ما میرسد نه به دیگری….
عطش فهماندن شاید خودخواهیهای ما را اشباع کند، اما آن را چاقتر هم میکند. حالانکه فهمیدن ما را متواضعتر میسازد، چون خود را ملزم میدانیم که بیشتر دقت کنیم و بیشتر بپرسیم و بیشتر شکیبایی به خرج دهیم تا با نفهمیدن یا بدفهمیدن از پرداخت هزینههای آن اجتناب کنیم.
