اگر میخواهید قربانی دزدی نشوید، بخوانید:
داستان واقعهی که در هرات اتفاق افتاد را برای تان میگم: مرد با عجله موتورسیکل خودیش ره گاز میداد که زود سرکار خودش برسه، یادیش آمد که چیزی ره خانه جا گذاشته. برگشت خانه موتورسیکل خودش ره پیش حویلی ایستاد کرد و با عجله وارد خانه شد. تا برگشت دید جا هست جولا نیست. موتور را دزد برد. مرد با خیلی عصبانیت آهی کشید و رفت سر کارش. از این واقعه یک ماه گذشت اما موتور و دزد ناپیدا بود. بعد از یک ماه دروازه خانه مرد قربانی زده شد؛ مرد دروازه را باز کرد. دید مرد ایستاده و خیلی با عجز میگوید که اگر خودم را معرفی کنم قهر نمیشی؟ مرد با آرامش گفت چرا قهر شوم! مگه تو که هستی که باید سرت قهر شوم؟ گفت من همان دزد موتور سیکلات هستم. کسی که موتورات را دزدید.
ادامه داد: من آن روز وضع خوبی نداشتم. زنام مریض بود. آن روز پسرم را هم موتر زده بود و من هیچ پولی برای مداوای آنها نداشتم، مجبور شدم دست به این کار بزنم. قربانی که با شنیدن نام دزد میخواست به دزد حمله کند با شنیدن این حرفها دلش سوخت و پرسید خوب حالا دلیل آمدنات به خانه من چیست؟ دزد گفت که آمدم پوزش بطلبم و بعد این روزها وضعام خوب شده و پولدار شدم. میخواهم بامن بیای موتور فروشی؛ موتور سیکل خوش کنی و من بریت بخرم. مرد که پیشنهاد این دزد به نظرش منطقی آمد قبول کرد و هر دو رفت موتور فروشی. از بین موتورها یکی خوشش آمد و قیمت کرد. دزد گفت باید موتوری را خوش کنی که به اندازه کافی خوب باشه چون من در حق خودیت بد کردم؛ باید جبران کنم. مرد موتور خوبی خوش کرد و به پیشنهاد دزد سوار شد و یک چکر دواند و برگشت گفت کاملن درست است قبول کردم. دزد گفت بسیار خوب قیمت این چنده؟ فروشنده قیمت داد. دزد بعد از کمی چانه زنی قبول کرد. گفت بگذار منام یک دور بزنم چون منام در بخش موتورسیکل تجربهی خوبی دارم. سوار شد و گاز داد و رفت. حالا این مرد قربانی و فروشنده نشسته تا این مرد کی بر میگردد. هرچه نشست دزد برنگشت. فروشنده بی طاقت شد پرسید این رفیقات کجا رفت؟ چرا برنمیگردد؟ قربانی گفت: این رفیق من نبود! فروشنده: چه میگی پس چهات میشد؟ قربانی: این دزد موتور سابق من است آمده برایم موتور بخره. فروشنده خنده میکنه: سر مه این کلاگذاریها نمیره. پول موتورسیکل ره بدی و برو. مرد بیچاره مجبور پول موتور سیکل دوم را هم بپردازد. به سختی پول را پرداخت و تا خانه به خودش و دزد نفرین فرستاد.
