خادم حسین کریمی

اطلاعات روز

فرشتگانِ روانيِ كابُل

در اوجِ گرماي نيمه روز، داخل موترِ تونس، به طرفِ كوته سنگي مي‌رفتم. نزديك‌هاي گولايي‌مهتاب‌قلعه، دلم را ضعف شديدي گرفت. بي‌تابم كرد. انگار بند دلم پاره مي‌شد و سينه‌ام خالي. به راننده گفتم پايين مي‌شوم. از موتر پايين شدم و به زحمت خودم را به زيرِ سايباني كه در يك طرف جاده قرار دارد و چند تا دراز چوكي آن‌جا گذاشته شده بود، رساندم. دلم ضعف كرده بود، سرم مي‌چرخيد و چشمانم به سياهي مي‌رفت. تاب و توانِ آن را نداشتم كه خودم را به مغازه‌اي برسانم و آب ليمويي بگيرم كه حالم جا بيايد. خودم را روي يكي از چوكي‌ها انداختم و دراز كشيدم. يقه‌ي پيراهنم را تا دكمه آخر باز كردم كه تنِ داغ‌ام كمي خنك شود. شال گردنم را روي صورتم انداختم. تقريباً خواب رفته بودم كه لگدي به ساق پايم كه از لبّه‌ي چوكي به زمين دراز كرده بودم، وارد آمد. در ساقِ پايم درد شديدي حس كردم. شالم را از صورتم برداشتم. چشمم به سه خانم ميانه سالِ خوش لباسي خورد كه از سر و صورت يكي از آن‌ها خشم و شرارت مي‌باريد. ظاهرِ مرتب و محترمي داشتند. كمي چاق بودند. آن يكي كه به من لگد زده بود، چشمانش ترسناك شده بود. ناي حرف زدن نداشتم. به زحمت گفتم چه شده خاله؟ با صداي بلند و خشمگين‌اش داد زد: لوچكِ بي‌حيا! تو از خود خوار و مادر نداري؟ اينجه زن و دخترِ مردم تير مي‌شن، بِخي لباس ته جور كو. به زحمت جواب دادم كه خاله! مريض استوم. دوباره با همان لحنِ خشمگين‌اش گفت. بر پدرت نالد كه مريض استي، لباس ته جور كو او لوچك؛ و لگدي ديگر به ساق پايم زد. دو خانم همراهش هم بي‌كار نبودند و فُحش مي‌دادند و حرف‌هاي رفيق شان را تأييد مي‌كردند. حيران مانده بودم با اين وحشي‌هاي رواني چكار كنم و چه جواب بدهم. يقه‌ي پيراهنم كاملاً باز بود و زيرش، زيرپيراهن داشتم، شلوارم، سر و وضعم مرتب بود. حيران مانده بودم كه چرا اين سه خانم اين قدر خشمگين شده‌اند. من كه جايي از بدنم معلوم نبود كه دالِ بر بي‌حيايي باشد. ناي حرف زدن و جرّ و بحث نداشتم. چند مرد و پسرِ جوان كه صداي داد زدن آن خانم را شنيده بودند، دور ما جمع شده بودند. وقتي شدتِ فُحش‌هاي خانم‌ها زياد شد، يكي از آن مردها با جديت به خانم‌ها گفت كه بروند و راه شان را بگيرند و زياد خودشان را مريم مقدس نتراشند وگرنه بي‌آب شان مي كند. ديگران هم با طعنه و كنايه حرف آن مرد را تأييد كردند. خانم‌ها، اين بار با آن‌ها در اُفتادند و پس از رد و بدل شدنِ چند حرف تند و تيز، فُحش‌گويان و غُرغُركنان رفتند. از آن‌ها تشكر كردم و دوباره شالم را روي صورتم كشيدم.
نتوانستم درك كنم كه چه چيزهايي در ذهن‌هايِ مريضِ اين نوع جانوران مي‌گذرند؟ چرا و با چه هدف و انگيزه‌اي چنين برخوردهايي مي‌كنند؟ دغدغه‌هاي اين دسته آدم‌ها چيست؟ تعدادِ اين نوع آدم‌ها با چنين تفكرات و باورهايي، در جامعه‌ي بيمار و اسلام‌گراي ما چقدر است؟ اين نوع رفتارها از چه ناشي مي‌شود؟ از كجا آب مي‌خورد؟ اين‌ها در پي به دست آوردنِ چه چيزي هستند؟ به لحاظِ بحث‌هاي پيچيده و نكته‌هاي ظريفِ روان‌شناسي و جامعه‌شناسي كه من در اين زمينه دانش چنداني ندارم، دليل‌ها و عامل‌هاي پيدايش چنين تفكرات و برخوردهاي اجتماعي چيست؟
خشم و ناراحتي، با سرگيجه و ضعف، قاطي شده بود. دقيقه‌هاي سخت و طاقت فرسايي را تحمل كردم. اگر حالم فقط كمي خوب بود كه بتوانم حرف بزنم، آن سه خانم، به راحتي از چنگم نمي‌رفتند.

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه