خدمت قبلگاه بزرگوار و مادر مهربانام سلام و احترام عرض مینمایم. همچنین سلام خود را به خواهرم خاتمه میرسانم و دیگر اقارب و نزدیکان. پاکت نامهی شما رسید که در پشت آن نوشته بودید «در ساعت نیک نور چشمی ممدلی جان مطالعه نماید و هیچکس حق ندارد مطالعه نماید». متاسفانه پاکت را خالی فرستاده بودید و فراموش کرده بودید که نامه را در آن بگذارید. لطفا بعد از این در پشت پاکت ننویسید «هیچکس حق ندارد مطالعه نماید.» چرا که «هیج کس» شامل من هم میگردد. از لحاظ قانون این کار شما ممکن است مرا تا پنجاه سال در زندان بیندازد. لندن مثل «قریه ی سنگده» ما و شما نیست که در آن هیچ قانون نباشد. در اینجا اگر یک نفر هشت دفعه پیاپی عطسه بزند، پولیس او را بازداشت مینماید. تعجب نکنید. اینجا قانون است. کلونیالیسم است. عدالت است. میگویند تو حق نداری با این عطسههای پیاپی آرامش مردم را به هم بزنی. یک نفر از رفیقان من که 37 سال در اینجا بوده قصه میکند که کدام افغان ِ بی قانون در لندن تکسیرانی میکرده. هیچ خبر نداشته که در لندن قانون است که آدم باید صدای خود را زیاد بلند نکند. ببینید که چهقدر مردم قانونی هستند. این تکسیران از پیش آپارتمان با صدای بلند رفیق خود را صدا میکند و میگوید: «ای بی ناموس چرسی! از خانه برآی. برایت بوته عقل آوردم! زود باش!». متاسفانه در این جا افغانهای فاسد برای همدیگر چرس میآورند. رفیق او از آپارتمان خود پایین میآید و چرس خود را از تکسیران میگیرد و میرود. شب میگذرد و فردایش پولیس میآید و میبیند که یک خانم انگلیسی که حامله بوده و در همسایگی آن نفر افغان زندهگی مینموده فوت کرده. تحقیقات که میکنند میبینند که آن خانم به خاطر صدای بلند آن تکسیران افغان وفات نموده. اینجا قانون است. این طور نیست که هرکس بی قانونی کند. قانون است. همان روز وزیر دفاع لندن به خاطر انتقامگیری از افغانها به سربازان انگلیسی در هلمند دستور میدهد که به خانههای افغانها حمله کرده و انتقام آن خانم انگلیسی را از مردم افغانستان بگیرند. دیدید که در هلمند چه جنگی شد. پدر بزرگوارم! راستی من در بارهی خانم انگلیسی صحبت نمودم. یک چیز یادم آمد. من درک مینمایم که شما علاقه ندارید نام خاتمه خواهرم در نامههای من ذکر شود. به خاطر این که کشور ما یک کشور عقبگرا و متحجر میباشد. اما من میگویم خاتمه خاتمه خاتمه تا کل دنیا خبر شود. اگر چه میدانم که شاید این کارم خوب نباشد و دیگران اسم خواهران خود را ذکر ننمایند. در هر صورت من با اجازهی شما بعد از این طابوشکنی مینمایم. شما هم به خانهی چند نفر از مردم قریه بروید و آنها را تشویق کنید که نام دخترهای خود را در خطهای خود به تحریر در آورند که من تنها نمانم. البته من در قصهاش نیستم. اگر هیچ کس دیگر هم نام خواهر خود را نبرد، من این طابوشکنی را خواهم نمود. ولی چون که جامعهی ما هنوز به رفراندوم نرسیده و معنای انسانیت را درک کرده نمیتواند من خوش ندارم که نام خواهرم خاتمه در دهان هر سگ بیفتد. یک کار دیگر هم میشود. بین من و شما باشد. میتوانیم اسم خاتمه را بدل کنیم و الیزابت بگذاریم که هم در خط نامش ذکر شود و هم مردم نفهمد که در بارهی کی صحبت میکنیم. اگر من در خط دیگر گفتم الیزابت جان شما بفهمید که منظورم خاتمه است. دیگر وقت شما را نگرفته و ارادت خود را در این هوای سربی غربت به شما تسلیم مینمایم. فراموش کردم که بپرسم شما و مادرم خوب هستید؟ روشنفکر پریشان میشود. ببخشید. با احترام فرزند همیشه در ذکر شما محمدعلی موج نگر پیکار ( من تخلص خود را تغییر دادم)، لندن
نامهی ممدلی به پدرش (2)
با دیگران به اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه
بدون دیدگاه
