ارتکاب شر در چه شرایطی رخ میدهد؟ یا به عبارتی کانتیتر، ارتکاب شر به چه «موقعیت»ی محتاج است؟ از نظر آرنت، نیندیشیدن، موقعیت و شرایط ضروری ارتکاب شر را فراهم میآورد؛ نیندیشیدن به معنای کانتی آن، یعنی سر باز زدن از پیروی از عقل و وجدان خود، و اطاعت کورکورانه از مراجع و اقتدارهای بیرونی، از نمایندگان سنت گرفته تا صاحبان قدرت. کانت وقتی میگفت «حماقت لاعلاج است»، مرادش این بود که اندیشیدن بیش از آنکه به هوش نیازمند باشد، محتاج شجاعت است، ارادهی اندیشیدن، و آنکس که صغارت خودخواسته را وانمینهد و مصرانه در کودکی خود میماند و از پذیرش مسئولیت بلوغ و خودآیینی روی میگرداند، دچار حماقتی است که درمانی برای آن نیست. «عصر ظلمت»، دوران حماقتپروری است.
در عصر ظلمت، مصرف بیرویهی زبان به فرسودگی معناشناختی آن و تولیدِ سرسامآور محصولات کلیشه در عرصهی فرهنگ به میانمایگی ذهن عمومی، و بل زوال و انحطاط فرهنگی میانجامد. در نتیجه، توانایی شهروندان برای مشارکت فکری، تبادل نظر و تعامل مدنی در قلمرو عمومی به تحلیل میرود، پرگوییِ تهیمایه، پرخاشگری بدوی، و خشونت نمادین فراگیر و جایگزین امر و عادت روزمره میگردد. تشخیص میان خوب و بد به سختترین کار بدل شده، حواس باطنی، وجدان اخلاقی و قوهی قضاوت انسانها لمس و کرخت میگردند.
انسان چگونه به هیولا بدل میشود؟
سال ۱۹۶۱ ادولف آیشمن، افسر نازی و مسئول اداره امور مربوط به یهودیان پس از سالها زندگی مخفیانه با هویت جعلی دستگیر شد و به اسرائیل برای محاکمه برده شد. هانا آرنت، فیلسوف و نظریهپرداز سیاسی بهعنوان خبرنگار نیویورکر در این دادگاه حاضر شد. او هزاران صفحه از اعترافات آیشمن را مطالعه کرد و بهصورت مستمر در دادگاههای مرتبط با آیشمن شرکت کرد. آرنت گزارش این دادگاه و مجموع برداشتهایش را در کتابی تحت عنوان «آیشمن در اورشلیم» با زیر عنوان «گزارشی در باب ابتذال شر» منتشر کرد. او در این کتاب به تحلیل شخصیت آیشمن و وضعیت جامعه آلمان در دوران سیاه حکومت نازیها پرداخت.
آرنت متوجه شد که برخلاف تصور عمومی «آیشمن» نه یک هیولا بلکه یک انسان بهشدت معمولی است. او نه قاتلی بدذات، بلکه مأموری مطیع وظیفهشناس بود که عامل مرگ میلیونها انسان شده بود. شش روانپزشک، آیشمن را فردی بهشدت معمولی ارزیابی کردند. او حتا برای خانوادهاش فردی «مطلوب» ارزیابی شد. اما در نظر گرفتن نوع رابطه افراد با خانوادهاش، شاخص خوبی برای انسانبودن آنها نیست. بیشمار کسانی هستند که رفتار آنها در محیط خانهشان با فرزندان و همسرانشان متفاوت از رفتار آنها با افراد جامعه است. آنچه موجب شد آیشمن به یک موجود فراهیولا تبدیل شود در ابتدا پیوستن او به حزب اقتدارگرا و تمامیتخواه نازی بود. آیشمن سرباز نازی نبود. بلکه کارمندی بود که میخواست با انجامدادن کارش به نحو احسن پیشرفت کند. شیفتگی تمامعیار او به حزب نازی و هیتلر موجب مسخشدگی او شده بود. آیشمن درباره هیتلر چنین میگوید «در آن دوره فرمان پیشوا، همان قانون بوده است و او نهتنها از فرامین بلکه از قانون پیروی میکرده است.».
فقدان همذاتپنداری در نظامهای بنیادگرا
همذاتپنداری، درک ناب بشری از موقعیت دیگری است. همذاتپنداری یعنی خود را بهجای دیگری قرار دادن، جهان را از زاویه دیگری دیدن. خود را شریک غم و شادی دیگری یافتن. در وضعیت همذاتپنداری، تجارب ناب انسانی بههم پیوند میخورند. در احساس همذاتپنداری، عواطف عمیق انسانی شکوفا میشود. تجربههایی چون غم، شادی، اندوه و … همذاتپنداری، وضعیتی است که زیست جمعی فرد را بهبود میبخشد. همذاتپنداری وضعیتی است ورای فردیت و دریچهای است از درون به معانی. به همین دلیل است که ما با شخصیت قصهها، افسانهها، رمانها و فیلمها، عواطفمان گره میخورد. رنج روایان و شخصیتهای قصهها، رنج ما میشود. غم آنها غم ما میشود و شادی آنها، شادی ما. بنابراین قصهگویان و سینماگرانی در روایتشان، موفقترند که بتواند این احساس همذاتپنداری را در مخاطب بوجود بیاورند. تنها از این رهگذر است که تعلیق داستانی قصه و فیلم برای مخاطب تحملپذیر میگردد. ادبیات و سینما از این جهت حائز اهمیت است که مخاطب خود را با تجربهها و عواطف ناب «دیگری» روبرو میکنند.
هانا آرنت در رساله تاریخی خود «آیشمن در اورشلیم؛ گزارشی دربارهی پیش پاافتادگی شر» در کنار سایر موضوعات و تحلیل جامعه آلمان زیر سایه نظام توتالیتر نازی، این واقعیت را مورد بحث قرار میدهد که چگونه فقدان «همذاتپنداری» انسان، میتواند منجر به خلق فاجعه گردد. در مواجه با آیشمن است که او به ما نشان میدهد، به میزانی که فرد قادر به همذاتپنداری با افراد جامعه نباشد، میتواند به عامل کشتار و تولید خشونت تبدیل شود. بنابراین، رابطه مستقیمی میان همذاتپنداری و تولید خشونت وجود دارد.
اگر آیشمن خود را یک لحظه جای مردان، زنان و کودکانی که او آنها را به سمت مرگ هدایت میکرد، قرار میداد، فاجعه اتفاق نمیافتاد. شاید اسپیلبرگ، امروز بجای اسکار شیندلر، درباره او فیلمی به زیبایی « Schindler’s List » میساخت. اما چگونه میشود که در فضای یخزده و هژمونیک حزب نازی در جامعه آلمان، ما با دو شخصیت «آدلف آیشمن» و «اسکار شیندلر» که کاملاً در تضاد با یکدیگرند عمل میکنند، مواجه هستیم؟ اسکار شیندلر سرمایهداری که برای دیگری، غرور، کرامت و سرمایهاش را از دست میدهد اما در طرف مقابل، آیشمن ایستاده است که بدون لحظهای تفکر و اندیشیدن، دستهدسته انسانها را به کام مرگ میفرستد؟
هانا آرنت، آیشمن را فاقد اندیشه و یک انسان معمولی معرفی میکند. در واقع آیشمن انسانی است که در چرخه دیوانسالاری، گیر کرده است و عاملیت خود را از دست داده. این فقدان اندیشه و عاملیت، منجر به فقدان احساس همذاتپنداری در او شده است. معمولیبودنِ آیشمن، سبب شده بود که او هرگز این اجازه را بخود ندهد که از منظر دیگری به ماجرا نگاه کند. رویکردی که باعث شد، شرارت فاشیسم و بیرحمی آن، بیش از پیش به امری «طبیعی-عادی» تبدیل گردد و به همین عنوان نیز درک شود.
شر برخاسته از استبداد دینی
هانا آرنت در رساله «توتالیتاریسم» خود بر این عقیده است همه «ايدئولوژیها» در بردارنده عناصر توتالیتر هستند. به نظر میرسد سرشت راستین ایدئولوژیها بهواسطه نقشی که در دستگاه فرمانبردار توتالیتر ایفا میکنند، قابل رویت است. از نظر آرنت از این منظر، سه نوع عنصر توتالیتر وجود دارد که ماهیت هر اندیشه ایدئولوژیک را فرم میدهد. تببین جهانی ایدئولوژیها نه تنها به تببین آنچه که هست گرایش دارند، بلکه اعتقاد دارند، میتوانند آنچه را که در شُرف شدن هست و آنچه را که بر جهان گذشته است و آنچه را که خواهد گذشت نیز تبیین کنند. دوم آنکه، اندیشه ایدئولوژیک با تصور بر داشتن چنین ظرفیتی در ماهیت خود، موقعیتش را از هر گونه تجربه مستقل جدا میکند. چرا که دیگر ضرورتی نمیبیند تا از هر پدیده یا ساخت بیرونی، چیزی بیاموزد. حتا اگر آن پدیده یا موقعیت یک امر گذرا باشد که دیگر قابل تکرار نیست. نظامهای توتالیتر بهمجرد آنکه قدرت را بهدست میآورند برای سلطه هژمونیک خود بر همه ساحات زندگی بشر اقدام میکنند. در نهایت اینکه ايدئولوژیها تلاش میکنند تا با روشها و ابزارهای منحصربهفرد خود، اندیشه را از قید تجربه جدا کنند. تفکر ايدئولوژيك واقعیتها را با سازوکارهای منطقی، شکلی دوباره میبخشند.
آرنت معتقد بود که حکومتهای اقتدارگرا با از خود بیگانهساختن تودههای مردم، همگونی و وابستهساختن آنان به شکلی از ایدئولوژی، دست به استثمار و بهرهکشی آنها میزند. از نظر او نظامهای توتالیتر از افراد، ماشینی درهمکوبنده و خالی از تعقل و در خدمت سیستم ایجاد میکند.
نسبت شر با گروههای بنیادگرا؟
این پرسش را در رابطه وضعیت جامعه ما نیز میشود مطرح کرد. هرچند به نظر میرسد که ترمها، مفاهیم و عناوین دیگرگونهاند، اما کارکرد و نتایج عمل به یک نقطه میرسند. نظامهای بنیادگرا و رادیکالمحوری مانند طالبان و سایر گروههای افراطی عیناً همچون نظام اقتدارگرای نازی عمل میکنند. هر دو ایديولوژیکمحور هستند. برای حزب نازی نژاد و برتری تباری یک اصل بود و برای بسیاری از گروههای بنیادگرای فعال در افغانستان نیز قومیت و تبار یک اصل تاریخی و هویتی مسلم است. هر دو گروه با متوسلشدن به ایدئولوژی در صدد بهرهکشی از تودهها برمیآیند. هر دو گروه از خشونت به شکل عریان آن سود بردهاند. افراد هر دو گروه خشونت خود را قداست میبخشند و از آن بهعنوان اطاعت از پیشوا و یا در طرف مقابل اطاعت امیرالمؤمنین نام بردهاند. به نظر میرسد که تنها مفاهیم، کلمات و عنوانین هستند که با یکدیگر تفاوت دارند.
سربازانی که در صف گروه بنیادگرای طالب و داعش بهنام اسلام و جهاد مبارزه میکند، انتحاری میکند، زنان و کودکان را در خیابان، مسجد، شفاخانه و کورس آموزشی، سلاخی میکنند، دقیقا از همان قاعده افراد و گروههای تحت سیطره فاشیسم پیروی میکنند. یعنی بدون تفکر و اندیشیدن و اسیر یک دیوانسالاری دینی و تباری. پیرویای کورکورانه و بدون احساس همذاتپنداری. سرباز طالب همچون سرباز و مأمور نازی، اسیر نظامی اقتدارگرا و ایدئولوژیک است. استبداد دینی با ابزاری مانند جهاد، مبارزه در راه خدا و خلق دوگانهی کافر و مؤمن روایتی مشابه با نظام فاشیسم ارائه میکند. در چنین روایتی قطعا امکان همذاتپنداری و فهم وضعیت از او سلب میشود. بنابراین مفاهیم وارونه میشوند، جنگ قداست پیدا میکند و فاجعه باربار تکرار میشود. با این تفاوت که ظهور ایدئولوژی فاشیسم به زمان و فضایی دیگر به افغانستان منتقل شده است.

این مقاله یکی از بهترین مقاله های اطلاعات روز بود که خواندم دست نگارنده و عوامل اطلاعات روز درد نکند.