کتاب مدیریت توحش (ادارةالتوحش) نوشتهی ابیبکر ناجی، یکی از تئوریسینهای القاعده، در واقع مانیفست خشونتورزی گروههای جهادی از جمله دولت اسلامی داعش بهحساب میرود. این اثر بهعنوان جزوهی درونسازمانی القاعده شاخه عراق در سال ۲۰۰۴، یعنی در آغازین روزهای پیوستن گروه جماةالتوحید و جهاد به رهبری ابومعصب الزرقاوی به شبکه القاعده، نوشته شده است. نویسنده مدیریت توحش برعلاوه توجیه اعمال خشن و خشونتورزیهای جهادگرایان اسلامی، در آن زمان برای آینده القاعده در عراق برنامهریزی میکند. بنابراین تأمل بر این جزوه درونسازمانی القاعده از آنجا برای ما اهمیت دارد که اکنون گروه طالبان در افغانستان نیز در بسیاری موارد از آن الگو گرفته و طبق دستورات آن عمل میکنند.
در مبحث دوم مدیریت توحش، تحت عنوان «راه اقتدار» یا راه تمکین، مراحل برپایی حکومت یا دولت اسلامی را در گروه کشورهای اصلی که مقصد فعالیت القاعده عراق تعریف شده و بقیه کشورها مشخص میکند. نویسنده مدیریت توحش معتقد است که در گروه اصلی برای رسیدن به مرحله برپایی حکومت، جهادگرایان باید نخست مرحله «ایذاء و فرسایش» را سپری کنند، بعد از آن مرحله «مدیریت توحش»، بعد مرحله «اقتدار» و در نهایت «برپایی حکومت» (ص ۵۵). از نظر نویسنده جزوه اولین مثال مدیریت توحش در تاریخنگاری اسلامی، آغاز دولت اسلامی در مدینه است. وی در تعریف منطقه توحش که در آن هنوز مدیریت توحش شکل نگرفته، افغانستان دوران جنگهای داخلی را مثال میآورد و مینویسد: «منطقه توحش قبل از واردشدن تحت مدیریت توحش، در وضعیتی شبیه افغانستان قبل از سیطره طالبان است، یعنی منطقهای طبق قانون جنگل» (ص ۴۴). وی معتقد است که گروه طالبان با پایاندادن به جنگهای داخلی در افغانستان مدیریت توحش را شکل داد، اما با حملات نیروهای امریکایی و سقوط رژیم طالبان، افغانستان دوباره به مرحله ماقبل مدیریت توحش، یعنی مرحله ایذاء و فرسایش برگشته است.
به باور نویسنده مدیریت توحش، در مرحله ایذاء و فرسایش، جهادگرایان بایستی فعالیتهای ذیل را انجام دهند:
اول: «خستهکردن، آزار رساندن و فرسوده ساختن نیروهای دشمن و نظامهای مزدور و ایجاد فشار و از رمقانداختن آنها در مناطق کشورهای اصلی و غیراصلی پیشنهادشده توسط عملیات با حجم کم یا کمتأثیر…» (ص ۵۹). چرا که نویسنده به بازتاب خبری چنین رویدادها در رسانهها و افکار عمومی و همچنان افزایش تصاعدی عملیاتهای با حجم کم در طولانیمدت اهمیت قائل میشود و آن را مؤثر میداند. همان شیوهی گروه طالبان در سالهای پسین و بهخصوص در جریان گفتوگوهای صلح بینالافغانی در پیش گرفتهاند؛ عملیاتهای هدفمند با حجم کم در پایتخت کشور از طریق ترور و جاسازی بمبهای مقناطیسی و کنترلی که گاهی تعداد این عملیاتها تنها در شهر کابل به سه یا چهار مورد میرسد و حجم زیاد گفتوگو و تبصره خلق میکند.
دوم: «جذب جوانان با هدف انجام عملیات جهادی در دورههای زمانی مناسب از نظر زمانبندی و توانایی اجرای عملیات نوعی و ضربتی تا توجه عموم را به خود جلب کند» (ص ۶۰). نویسنده در مرحلهی ایذاء و فرسایش، جهادگرایان را از اجرای عملیاتهای بزرگ در سطح حملات یازدهم سپتامبر ۲۰۰۱م، به نوعی منع میکند و مینویسد: «مقصودم عملیات ضربتی همچون عملیات ۱۱ سپتامبر نیست که اندیشیدن در مورد آن ما را از انجام عملیاتی با حجم کوچک و متوسط بازمیدارد» (همان ص). وی در عوض عملیاتهای بزرگ، جهادگرایان را به انجام عملیاتهای کوچک و متوسط توصیه میکند. مثال وی از عملیاتهای کوچک و متوسط بر علیه منافع و امنیت امریکا، حملات انفجاری است که در سال ۲۰۰۲م، در جزیرهی تفریحی بالی در کشور اندونیزی انجام دادند.
استدلال ابیبکر ناجی در مورد انجام عملیاتهای کوچک و متوسط این است که اگر در یک منطقهی تفریحی و گردشگری مثل جزیره بالی عملیات انفجاری انجام دهند، در آنصورت در تمام مناطق تفریحی و گردشگری جهان تدابیر شدید امنیتی اتخاذ خواهد شد که این امر منجر به سوق و گسیل نیروهای نظامی بیشتر از آنچه در زمانهای عادی لازم است، خواهد شد و افزایش هزینه را در پی خواهد داشت. دقیقا همان استراتژی جنگی که گروههای تروریستی از جمله گروه طالبان در افغانستان از آن استفاده میکنند. بهطور مثال حملات انفجاری بر مساجد و مکانهای آموزشی و ورزشی که در نهایت باعث میشود حکومت نیروهای نظامی و امکانات بیشتر را برای تأمین امنیت این مکانهای که تعداد آنها بر حسب نیاز جامعه کم هم نیست، تدارک ببیند. انفجار بمبهای مقناطیسی که این روزها در شهر کابل بیشتر از گذشته افزایش یافته، نیز با همین استراتژی نظامی گروه طالبان قابل فهم است. البته این استراتژی نظامی به نوعی کاپی همان استراتژی «قتل با هزار زخم» است که سازمان استخبارات پاکستان آن را در جریان جنگ مجاهدین با نیروهای شوروی سابق در افغانستان طراحی کرده بودند. عنصر دیگری که نویسنده به آن تأکید میکند، جذب و استفاده از جوانان برای انجام عملیاتهای جهادی است. طوریکه بیشترین نیروهای نظامی گروه طالبان را جوانان از مناطق روستایی شکل میدهند که علاقهی خاص به قاری و ملاشدن دارند.
سوم: «خارج کردن مناطق گزینششده که تصمیم بر تحرک هدفمند در آن گرفته شده از سیطره نظامها، و سپس تمرکز و کار روی مدیریت توحشی که در آن پدید خواهد آمد.» (ص ۶۱) منظور و هدف نویسنده از این مرحله این است که جهادگرایان مناطق بهخصوص و گزینششده را از زیر کنترل دولتهای مستقر خارج کنند، اما نه به هدف ایجاد هرجومرج، بلکه به هدف ایجاد مدیریت توحش. البته نویسنده به نوعی اشاره میکند که جهادگرایان باید مناطق خاص را سقوط دهند و در آنجا مدیریت توحش را روی کار بیاورند که پس از امکان بازپسگیری توسط دولت نباشد. گروه طالبان هرازچندی بر مراکز برخی ولایتها حملات گسترده انجام داده، هر بار ناکام شده و شکست خوردهاند. درحالیکه فعالیتهای عمدهشان را بر مناطق روستایی و دوردست متمرکز کردهاند که امکان بازپسگیری آن مناطق کم است و در آنجا مدیریت توحش یا نظام طالبانی را روی کار آوردهاند. در مرحله چهارم ایذاء و فرسایش، به آموزش گروههای جهادگرا برای آمادگی روانی و عملی برای مرحله مدیریت توحش اشاره میکند.
این جزوه اگرچند که بخشی از پروپاگندای القاعده عراق است، اما تأثیر آن بر جریانهای جهادگرا از جمله گروه داعش بسیار زیاد بوده است. وی در رابطه به جهاد مینویسد: «آنکه قبلا جهاد کرده میداند که جهاد چیزی جز شدت عمل نشاندادن، ترور، آوارگی و زخم کاری وارد کردن نیست» (ص ۹۰). وی در توجیه اعمال خشونتهای نمادین از جمله آدمسوزی که بعدها دولت اسلامی داعش آن را یکی از شیوههای اصلی خشونتورزی خود قرار داد، مینویسد: «حتا ابوبکر صدیق و علی بن ابیطالب مجازات سوزاندن با آتش را بهرغم کراهت موجود در آن به کار بردهاند» (ص ۹۲). نویسنده مدیریت توحش در بخشی برای تأیید ادعایش بهشدت عمل ابوبکر صدیق در جنگ اشاره میکند و مینویسد: «ابوبکر صدیق مردی به نام ایاس بن عبدالله بن عبد یا لیل ملقب به فجاء را سوزاند، هنگامی که جمعآوری اموال برای جهاد با مرتدین فریبش داد و به آنها ملحق شد» (ص ۹۴). همانطوریکه گروه طالبان نیز در جریان امسال نیروهای خیزش مردمی را در ولسوالی قرهباغ غزنی سوزاندند.
با توجه به روند بیجان مذاکرات صلح در دوحه و شدت جنگ در داخل افغانستان، طالبان با نیرنگ و فریب در تلاش بیرون ساختن نیروهای خارجی از افغانستان هستند تا پس از خروج نیروهای بینالمللی از افغانستان، به این وضعیت هرجومرج پایان داده و اداره توحش را دوباره روی کار بیاورند و قدرت را به دست بگیرند، همانطوری که با نیرنگ و فریب در جریان جنگهای داخلی، حکومت برهانالدین ربانی را فریب دادند. چنانکه حفیظ منصور، یکی از اعضای برجسته حزب جمعیت در یک نشست غیررسمی قصه میکرد، در آن زمان گروه طالبان به حکومت ربانی و احمدشاه مسعود اطمینان داده بودند که تنها با حزب اسلامی به رهبری گلبدین حمکتیار تصفیه حساب میکنند، به همین دلیل طیارههای حکومت ربانی به حمایت از گروه طالبان مواضع حزب اسلامی را بمبباران کردند تا طالبان بر نیروهای حزب اسلامی چیره شوند. پس از اینکه طالبان پشت دروازههای کابل رسیدند، گفتند کابل را هم میخواهند. حالا هم همان بازی در حال تکرار است؛ با این تفاوت که طرف اصلی طالبان اینبار امریکاییها است. در صورتی که نیروهای امریکایی از افغانستان خارج شوند و حکومت فعلی حمایت امریکا و ناتو را از دست بدهد، بعید است که طالبان متعهد به روند صلح باقی بمانند؛ همانطوری که اکنون جنگ را بر صلح ترجیح میدهند.
