گزارش گروه فراجناحی «مطالعه افغانستان» که در ۳ فبروری منتشر شد، تصویری تیره و تار از آنچه در فردایِ خروجِ پیش از وقت ۲۵۰۰ سرباز باقیمانده امریکا از افغانستان، بر سر این کشور خواهد آمد، ارائه میکند. این گزارش هشدار میدهد که در صورت خروج غیرمسئولانه امریکا از افغانستان، گروههای تروریستی فراملی قابلیتهایشان را که پس از حملهی به رهبری ایالات متحده به افغانستان در سال ۲۰۰۱ از دست دادند، باز خواهند یافت و طی دو تا سه سال آینده دوباره قادر به حمله به خاک ایالات متحده خواهند شد.
حکومت ترمپ طبق توافقنامه دوحه وعده داد که در ازای تعهد طالبان به آغاز گفتوگوهای معنادار صلح با حکومت افغانستان، تمام نیروهای امریکایی را از این کشور خارج کند. ترمپ در حالی به خروج کامل متعهد شد که طالبان هیچ تعهدی به متوقفکردن خشونت ندادند. جالب این است که در توافق دوحه پاکستان نقش اساسی را ایفا کرد، اما حکومت افغانستان کاملا از این بحثها کنار گذاشته شد. این توافق همچنین از طالبان میخواهد که مطمئن شوند افغانستان توسط القاعده یا سایر گروههای تروریستی برای حمله به ایالات متحده یا متحدانش استفاده نمیشود.
طالبان اما آشکارا این شرایط را نادیده گرفتند که جای تعجب ندارد. طالبان روابطش با القاعده را حفظ کرده است و به همکاریشان ادامه دادهاند. گزارش شورای امنیت سازمان ملل متحد حاکی از آن است که القاعده و طالبان در جریان مذاکرات دوحه باهم مشوره و رایزنی میکردند. حملات در افغانستان خشونتبارتر شده است و قتلهای هدفمند مقامات دولتی و نظامی و همچنین ترور خودسرانه روزنامهنگاران و فعالان جامعه مدنی افغانستان شدت گرفته است. حدود دو دهه پس از حملات یازدهم سپتامبر و به تعقیب آن سرنگونی طالبان در در دسامبر ۲۰۰۱، این گروه قویتر از هر زمانی به نظر میرسد.
اکنون نگرانی اصلی این است که افغانستان امکان دارد دوباره به محل پرورش افراطگرایی تبدیل شود، همانچیزی که این کشور در دهه ۱۹۹۰ بود. بسیاری مسائل به گامهای بعدیِ بستگی دارد که دولت بایدن امسال بر میدارد. خروج پیش از وقت نیروهای امریکایی میتواند جرقهی جنگ داخلی را در این کشور بزند، طالبان را به پیروزی برساند و زمینه را برای تجدیدگروه سازمانهای تروریستی که میتوانند غرب را تهدید کنند، فراهم کند.
خروج اتحاد جماهیر شوروی از افغانستان در سال ۱۹۸۹ که در گزارش گروه مطالعه افغانستان به طور گذرا به آن پرداخته شده است، درسهای مهم (و هشدارهای زیادی) برای ایالات متحده دارد که حکومت بایدن از آن باید بیاموزد. گرچه درگیری کنونی با طالبان شدت و تلخی دوره اشغال شوروی را ندارد، اما بیشتر از درگیریهای قبلی افغانستان ادامه یافته است. و گرچه مقیاس این درگیری متفاوت است، اما درک تجربه خروج اتحاد جماهیر شوروی از افغانستان و آنچه پس از خروج در این کشور اتفاق افتاد، درسهای مهمی را در مورد استراتژیهای خروج، برای ایالات متحده ارائه میدهد.
چالشها و بیاطمینانیهای ایالات متحده و شوروی در چندین سطح شباهت قابلتوجهی به یکدیگر دارند و مسأله اصلی در آن این است: نیروهای خارجی چگونه میتوانند بدون تضعیف امنیت افغانستان، بدون لطمهزدن به توانایی و ظرفیت نیروهای افغان برای محافظت از مردم و بدون آسیبزدن به پایداری و توانایی حکومت افغانستان پس از رفتن نیروهای خارجی، از این کشور خارج شوند.
خروج شوروی بهعنوان بخشی از توافقنامه ژنو در سال ۱۹۸۸ بین افغانستان و پاکستان با امضای ایالات متحده و جماهیر شوروی رسمیت یافت. گرچه افغانستان و پاکستان توافق کردند که به حاکمیت و تمامیت یکدیگر احترام بگذارند، مسکو اما در وادارکردن اسلامآباد به همکاری دچار مشکل شد، درست مانند واشنگتن که پس از ۱۱ سپتامبر در همکاری با اسلامآباد مشکل داشت. در سال ۱۹۸۹ رهبران شوروی نقش مسألهدار پاکستان را مورد بحث قرار دادند. براساس یک صورتجلسه سال ۱۹۸۹، یک مقام دفتر سیاسی (پولیتبورو) حزب کمونیست اتحاد شوروی در آنزمان میگوید که «نیروهای مرزی پاکستان به طور فعال در عملیاتهای نظامی در خاک افغانستان شرکت میکنند. پاکستان منبع جریان مداوم سلاح و مهمات به افغانستان است و گروههای مسلح نیز بدون مانع در مرز رفتوآمد میکنند.»
حکومت بایدن متوجه است که مصالحه میان جناحهای افغانستان کار ساده نیست. شورویها نیز این را تجربه کردند. میخائیل گورباچف، دبیرکل حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی در نشستی در دفتر مرکزی حزب کمونیست در سال ۱۹۸۶ اظهار داشت که «ایده آشتی به میان آمده، ما آن را تأیید کردیم، اما در عمل مشکل حل نمیشود.» مسکو خواهان خارجکردن تمام نیروهایش از افغانستان بود اما میخواست این کشور را تحت شرایطی ترک کند که کابل بعد از خروج بتواند تهدیدات داخلی و خارجی را مدیریت و خاک کشور را امن نگه دارد. برنامه مسکو بر تداوم یک رژیمِ دوست در افغانستان و دستیابی به یک توافق سیاسی متمرکز بود.
رهبران شوروی میدانستند که تحولات دوره پس از خروج آنها آینده افغانستان را تعیین و میراث مداخله آنها را تعریف میکند. صورتجلسههای علنی شده جلسات حزب کمونیست که در آن گفته شده «همه میفهمند که جنگ اصلی هنوز در راه است» این نتیجهگیری را تأیید میکند. این صورتجلسهها از آینده هشدار میدهد: «در صورت بدشانسی دوستان افغان [ما] بنیادگرایان اسلامی به احتمال زیاد به قدرت میرسند.»
بین سالهای ۱۹۸۹ و ۱۹۹۱ مسکو کمکهای مالی قابلتوجهی را در اختیار افغانها قرار داد که همراه با جنگافزار در جهت ظرفیتسازی «دوستان افغانِ» مسکو ارائه میشد. برخی از این تسلیحات در برابر مجاهدین که مجموعهای متشکل از افغانها و جنگجویان اسلامگرای عربِ تحت حمایت ایالات متحده، پاکستان و عربستان سعودی با هدف بیرونراندن شوروی از افغانستان بودند و بدون اندک نظارتی عمل میکردند، استفاده شده بود. (طالبان از درون همین گروهها ظهور کرد.) هدف مسکو اطمینان از دوام ارتش افغانستان بود. شش ماه پس از خروج شوروی یک ارزیابی غیرواقعبینانه و پیش از وقت رهبران اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۸۹، حاکی از پیشرفت قابلتوجه در افغانستان بود: «رشد خودکفایی، اعتمادبهنفس و توانایی ارزیابی صحیح اوضاع که در طول زور نظامی ما در افغانستان وجود نداشت [اکنون در این کشور به وضوح قابلمشاهده است].»
مسکو در اقدامی که برای شورویِ متمرکز و کنترلکننده همه امور، از تمرکززدایی قدرت از کابل برای ایجاد ثبات در افغانستان حمایت کرد و دفتر سیاسی حزب اقدام به ایجاد اتحادهای مستقل با جناحهای قومی افغانستان کرد. محمد نجیبالله، رییسجمهور وقت افغانستان دقیقا مانند دوره ریاستجمهوری کرزی پس از یازده سپتامبر، لویه جرگه را به عرصه سیاست افغانستان بازگرداند. لویه جرگه گرچه نه در آنزمان نهاد تصمیمگیرنده رسمی بود و نه اکنون است، اما تصامیم لویه جرگه که براساس اجماع اعضای جرگه گرفته میشود، تصمیم نهایی و لازمالاجرا تلقی میشود. اتحاد جماهیر شوروی در حال فروپاشی، از حکومت نجیبالله به مدت سه سال حمایت مالی و نظامی کرد. پس از فروپاشی اتحاد شوروی در سال ۱۹۹۱، حمایت مسکو از نجیب کاهش یافت و دولت نجیب نیز به تدریج تضعیف شد و شروع به از هم پاشیدن کرد. در سال ۱۹۹۲ مجاهدین کابل را تصرف کردند. این تصرف برای ایالات متحده یک پیروزی تلقی میشد زیرا واشنگتن نجیباللهی تحت حمایت شوروی را در جبهه مخالف جنگ سرد میدید. با اینحال دیری نگذشت که رقابت بین گروههای قومی افغانستان بر سر منافعشان بالا گرفت و درحالیکه سعی داشتند قدرت را از یکدیگر بقاپند، شروع به تقسیم خاک افغانستان میان خود کردند. شهرهای بزرگ از جمله کابل به ویرانه تبدیل گشت.
در این میان یک ملای پشتون بهنام ملا محمدعمر بهحیث رهبر طالبان، گروهی از شبهنظامیان آموزشدیده در مدارس پاکستان که کانون تبلیغ جهاد خشونتآمیز بود، ظاهر شد. طالبان خودشان را دانشآموزان مذهبی معرفی کردند که خواستار پایاندادن به بیقانونی و جنگسالاری در افغانستان بودند. آنها طی تنها دو سال شهرها و مناطق پرجمعیت افغانستان را به تصرف خود درآوردند و در سال ۱۹۹۶ وارد کابل شدند و نجیبالله را زندهزنده اخته کرده و به دار آویختند. آنها تا سال ۲۰۰۱ کنترل حدود ۹۰ درصد مناطق افغانستان را به دست آوردند. رژیم ظالم پنجسالهی طالبان یکی از تاریکترین دورههای تاریخ افغانستان است. در دوره طالبان حقوق بشر در افغانستان به شکل وحشتناکی زیر پا شد و زنان مظلومانه سرکوب شدند. زنستیزی طالبان تا به امروز بدون تغییر باقی مانده است. همچنین افغانستان در دوره طالبان به زمین بازی و اردوگاه آموزشی و سکوی طرحریزی حملات گروههای تروریستی مانند القاعده تبدیل شد.
استراتژی طالبان برای کشتن سیاستمداران افغان و کسانی که آجندای این گروه را زیرسوال ببرد، همچنان ادامه دارد. امرالله صالح، معاون رییسجمهور افغانستان که هشدار داد ایالات متحده در مذاکرات دوحه به طالبان بیش از حد امتیاز داده است، از جمله سیاستمدارانی است که از سؤقصدهای بیشمار طالبان جان سالم به در برده است. صالح همچنین تاکتیکهای طالبان را به تاکتیکهای داعش مقایسه مستقیم کرده است و گفته است که هر دو گروه با هدف مشترک بیرون راندن نظامیان غربی از افغانستان در خاک این کشور همکاری میکنند.
گرچه مداخلات شوروی و ایالات متحده متفاوت بوده اما هر دو قدرت با چالشهای مشابه روبرو شدند. هم واشنگتن و هم قبلا مسکو در افغانستان با تهدید شورشیان، محدودیت دسترسی دولت مرکزی به مناطق روستایی و نفوذ متخاصم پاکستان (جایی که هم مجاهدین و هم طالبان از لانه امن برخوردار بودهاند) روبرو شدند. شوروی اوایل اهداف بلندپروازانهای را در افغانستان دنبال میکرد، اما رفته رفته مجبور شد اهداف سیاستیاش را به متارکه و تلاش نافرجام برای جلوگیری از فروپاشی و سقوط افغانستان به دست اسلامگرایان رادیکال محدود کند. امروزه واشنگتن، در فقدان اراده سیاسی و نظامی برای ادامه مأموریت افغانستان، با عین معضل روبرو است.
در بحثها اغلب فراموش میشود که افغانستان پس از سقوط طالبان پس از یازده سپتامبر دورهای از امنیت نسبی را تجربه کرد و تا سال ۲۰۰۵ از شورشِ به رهبری طالبان خبری نبود. اما در اواسط سال ۲۰۰۲ حکومت جورج دبلیو بوش توجهش را به عراقِ تحت رهبری صدام حسین تغییر داد. در چنین وضعیتی که افغانستان نادیده گرفته شده بود و حواس ایالات متحده به جنگِ بدبختیآور عراق پرت شده بود، طالبان با حمایت ارتش پاکستان دوباره سازمان یافتند.
اگر حکومت بایدن دستور خروج کامل نیروهایش را از افغانستان صادر کند، این کشور امکان دارد وارد همان مسیری شود که پس از خروج اتحاد جماهیر شوروی آن را پیمود؛ افتادن به کام هرجومرج و جنگ داخلی تمامعیار دیگر و بار دیگر تبدیلشدن به لانهی تروریستها. طالبان شکست نخوردهاند و بارها بدنیتیشان ثابت شده است. با توجه به حضور چندین سازمان تروریستی از جمله القاعده و دولت اسلامی در منطقه، مردم افغانستان احتمالا دوباره در معرض وحشیگری، زنستیزی و ستمی قرار خواهند گرفت که این کشور در دوره پیشا یازدهم سپتامبر شاهد آن بود.
خروج امریکا از افغانستان باید مشروط به قطع رابطه طالبان با گروههای تروریستی و توقف خشونت علیه مردم افغانستان باشد. همچنین مهم است که واشنگتن پاکستان را بهخاطر نحوه دخالتش در امور داخلی افغانستان به پاسخگویی وادارد.
همچنین واشنگتن نیاز به تعامل بهتر با متحدان ناتویش از جمله آلمان، ایتالیا و بریتانیا دارد که در افغانستان حضور دارند و نقش مهمی را در توسعه ارتش افغانستان ایفا کردهاند. این امر از آن جهت مهم است که دولت ترمپ روند کاهش سریع نیروهایش در افغانستان را بدون مشوره یا هماهنگی با متحدان ناتویش انجام داد. در آنچه یک تحول مثبت قلمداد میشود، جو بایدن، رییسجمهور جدید ایالات متحده در تلاش است تا اعتبار ایالات متحده را نزد متحدان اروپاییاش بازگرداند و برای گفتوگوی مجدد در مورد مسائل مشترک مصمم به نظر میرسد. ینس استولتنبرگ، دبیرکل ناتو با بیان اینکه این سازمان «قبل از فرارسیدن زمان مناسب» از افغانستان خارج نخواهد شد، بر تلاش برای چندجانبهگرایی بیشتر تأکید کرد.
کسی خواهان ادامه «جنگهای ابدی» نیست، اما خروج غیرمسئولانه میتواند به اندازه ادامهی این جنگها مضر باشد. ما باید مکث کنیم، از تاریخ بیاموزیم و بهجای چشمبسته رفتن به کام یک فاجعه دیگر، با چشمان باز و با احتیاط به جلو گام برداریم.
ساجن گوهل، رییس گروه امنیت بینالملل «بنیاد آسیا و اقیانوسیه» است.
ویکتوریا جونز، سردبیر و یکی از بنیانگذاران مجله «اینترزین» است.
