روبهروی کتابفروشیهای «پل باغ عمومی» ساختمانهای چندطبقهای هست که در طبقهی همکف یکی از آن ساختمانها دو تا هتل کنار هم فعالیت میکنند. پیادهروِی پیش آن هتلها پُررفتوآمدترین پیادهروِی تمام شهر کابل است. چاشت چند روز پیش که از آنجا گذر میکردم، خیابان پر از جمعیت بود، انگار یک تظاهرات هزاران نفری در جریان بود، اما تظاهرات نبود، آهنگ زندگی در آنجا همانقدر پرسروصدا و پُرجوش و خروش جریان دارد. دقیق پیش همان هتلها در مساحت دهمتری، هفت نفر میان جمعیتی که در هم میجوشیدند، گدایی میکردند؛ یک پیرمرد نابینا، سه نوجوان روستایی که از پکتیا آمده بودند و یک زن جوگی با دو کودکی که تنبان نداشتند و از کمر به پایین لچ بودند.
پیرمرد نابینا وسط پیادهروی ایستاده بود و دستهایش را طوری از هم باز و رویش را چنان به درگاه قاضی الحاجات بلند گرفته بود که گویی دعا میخواند، ولی هیچ کاری نمیکرد. مثل مجسمه بیحرکت ایستاده بود. کلاه سرخ وطنی بر سر داشت که از اثر چرک سیاه معلوم میشد. چَپَن دراز زردرنگش نیز سیاه معلوم میشد، ریش پهن و سفیدش نیز مایل به سیاه معلوم میشد و چون دندانی در کامش نبود، حفرهی نیمهباز دهانش نیز سیاه معلوم میشد. در صورتش جز دو حفری خالی اثری از چشم پیدا نبود. هیچ کسی نبود که از دیدن آن پیرمرد با آن فیگوری که گرفته بود حیرتزده نشود. بعضیها وقتی چند قدم از او عبور میکردند، ناگهان برمیگشتند، با دستانی که جیبهایشان را تلاشی میکردند تا سکهی سیاهی کف دست او بگذارد. مرد پول را که روی دستانش حس میکرد، فوری آن را در اعماق جیبهای داخلی چپنش فرو میبرد و دوباره دستش را به حالت اول بازمیگرداند. جیبهای بیرونی چپنش پر از نان بود. سه چهار نان را در یک جیبش جا کرده بود و نصف دو تا از نانها از دهان جیب بیرون مانده بود.
سه نوجوان پکتیایی سر جویی که از کنار خیابان میگذشت، ایستاده بودند. بهنظر نمیرسید هیچ یک بیشتر از ۱۸ سال سن داشته باشند. با آن هم قدشان از قد مردان رهگذری که از اطرافشان در رفتوآمد بودند، کوتاهی نداشت. اتفاقا یکیشان یک سر و گردن از همه بالاتر بود. او دستان درازش را پیش هرکسی که دراز میگرفت، آن کس گامهایش را شتاب بیشتر میبخشید. وقتی بهسوی من دست دراز کرد، گفتم چرا کار نمیکنی او جوان؟ حیف نیست با این قد و قامت گدایی میکنی؟ از سر و صورتشان، از شرم و ترسی که در رفتارشان حس میشد، مشخص بود که روستایی هستند. فارسی را به سختی و با تهلهجهی غلیظ پشتو حرف میزدند. به من تفهیم کردند که کار نیست. پول نان خود را نداریم. حتا جای نداریم که بخوابیم. وقتی پرسیدم شبها کجا میخوابید؟ گفت در یک مسافرخانه در پلخشتی. اگر پول نداشته باشیم، ما را در هتل نمیماند. پرسیدم خانهتان کجاست؟ گفت ما از ولایت پکتیا آمدهایم. بیست روز بیشتر نمیشود که آمدهایم. هر سه از خانه فرار کرده بودند و حالا در آنجا خیرات، خیرات و کمک، کمک میگفتند! در همین حال مردی درشتهیکلی که تمام آن مدت راه عابران را سد میکرد و داد میزد، کباب، کرایی، قابلی، پلو، پاچه، داشی، مولونگ و … بدون اینکه داد زدنش را متوقف کند، به ما نزدیک شد و با پنجه به سینهی نوجوان قدبلند پکتیایی زد و گفت: «لوده، نام پکتیا ره بد میکنی، قابلی، قابلی، قابلی، هله بخیر، کباب، کباب، کباب، گفتم برو گمشو. کرایی، پاچه، قابلی، جای فامیلی موجود اس. ای بچه؛ رنگ ته گم میکنی یا نی؟»
وقتی متوجه شدم پای خشونت در میان است، پا پس کشیدم و دورتر رفتم. جوانان پکتیایی تا آن طرف سرک فرار کردند. از آن طرف سرک با علامت و اشاره همچنان تقاضا داشت که برایشان خیرات بدهم. مستخدم همچنان مینوی هتلش را با داد و فریاد اعلان میکرد و نیز با مستخدم هتل دیگر که نیز مثل او از یاد مینو میخواند، مزاق میکردند. نوجوانان پکتایی نه چشم از من برمیداشتند و نه جرأت داشتند این طرف بیاید. من هم دیگر به آنها توجه نکردم، متوجه یک زن چاق جوگی شدم که روی به روی پیرمرد نابینا وسط پیادهرو چمپاتمه زده بود. برامدگی سینههایش بیش از حد معمول بزرگ بود، ولی شکمش بسیار بزرگتر. دو کودک خردسال نیز همراهش بود. یکش در آغوشش خوابیده بود و دیگری در اطرافش بازی میکرد. هر دو وسط چلهی زمستان نه کفشی داشتند و نه تنبانی. آنان آدم را به یاد کودکان قحطیزدهی آفریقاییتبار میانداخت.
رفتم نزدیک آن خانم و سر صحبت را با او باز کردم. داشت قصه میکرد که در چهارراهی قنبر زیر خیمهها زندگی میکنند که مستخدم رستوران نزدیک شد و وسط اعلان فهرست غذاهایش قوس باز کرد: «چه کار داری لالا که کجا زندگی میکند؟» گفتم دوست دارم قصهی این آدمها را بدانم. گفت: «بیا که مه بریت قصه کنوم. اونو خواجه ره میبینی؟ ـ به پیرمرد نابینا اشاره کرد ـ او پنجاه سال اس که در اینجه گدایی میکنه. خانهاش در چهلستون است. دو تا خانه داره، موتر مودل جدید داره. هله بخیر، قابلی، پاچه، پلو، کباب، کرایی…» به پیشانی هتلش نگاه کردم. دیدم مردی در طبقهی دوم کباب پکه میکند. هیچ لوحهای در آنجا نصب نشده بود. پرسیدم: هتل شما چه نام داره؟ با صدای بلند داد زد: «هتل جمیل با بهترین غذاهای افغانی، از قبیل کباب، کرایی، قابلی، پلو، پاچه، منتو، مولونگ و داشی در خدمت مهمانان عزیز میباشد.»
دکمههای بالاپوشم را بستم، دستانم را داخل جیبهای دو طرفش فرو بردم و به سمت سرای زیرزمینی حرکت کردم تا در آنجا تاکسیهای پل سرخ را سوار شوم. همینطور که از میان جمعیت خروشان راهم را باز میکردم، به چیزهای دوری میاندیشیدم. یک دفعه کسی چند بار به شانهام ضربه زد. برگشتم دیدم که نوجوانان پکتیایی با دستان دراز و گردنهای کج خیرات میخواهند. ناگزیر مثل مستخدم هتل با خشونت تهدیدشان کردم. برگشتند.
اینجا کابل جان است.
