در زندگی جاری در کابل کم پیش میآید که تعداد زیادی مردم با هم خوشحال و سرشار از حس خوب باشند. یکی از معدود لحظههایی که این اتفاق میافتد، موقع رفتن به عروسی و حضور در جشنهای عروسی است. بهنظر نمیرسد کسی از رفتن به جشن عروسی دلهره داشته باشد و با ترس و نگرانی وارد محفل شود، اما «خیرعلی میهنیار» قصه میکند که همیشه با تشویش و نگرانی وارد جشنهای عروسی میشده است. دلیل تشویشهایش هم این بوده که او بدون هیچ نسبتی با عروس و داماد به عروسی میرفته؛ بدون اینکه کسی از بستگان آنها را در زندگیاش حتا از دور دیده باشد. بیهیچ دعوتی… خودش، خودش را به عروسی دعوت میکرده است. نه یک بار، بلکه بار-بار؛ خزان و زمستان و بهار.
قصه از آنجا شروع میشود که او در سال ۱۳۹۳ از بامیان برای آموختن رشتهی انجنیری به کابل میآید. در کابل، در خوابگاهی اتاق میگیرد. خوابگاه در جوار یک کلوپ عروسی موقعیت دارد. اولین بار همراه هماتاقیهایش به یک همایش انتخاباتی در آن کلوپ دعوت میشود. در آن همایش علاوه بر مستفیدشدن از سخنرانیهای پرشور، همهجانبه و البته هوایی، با غذایی پذیرایی میشود که معدهاش تعجب میکند. حالا با خنده و شوخطبعی به یاد میآورد: «اول چند غوری فیرنی روی میز ما گذاشتند. فکر میکردم غذای چاشت ما همین است. بعد دیدم قابلی آمد، کباب آمد، انواع میوه آمد، چند رقم پیپسی آمد. روی میز پر شد؛ آنقدر که جا نماند. اولین بار بود که فیرنی میخوردم. دو قوطی پیپسی نوشیدم.»
روز بعد متوجه میشود که صدای «گنجشکک طلایی» کلوپ و حتا ساختمان خوابگاه را به لرزه درآورده است؛ دل او را نیز. لباسهای نَوش را میپوشد و بیخبر از اتاق بیرون میرود. دستانش داخل جیبهای پشت پتلونش با حال و هوای فیلمهای «چارلی چاپلین» به دروازهی کلوپ نزدیک میشود. صفی از مردان جوان با لباسهای یکدست، دست به سینه به او خوشآمد میگوید، اما به دروازه که نزدیکتر میشود، یک نفر که بالای یک چوکی نشسته از او کارت دعوت مطالبه میکند. دستانش را از جیبش بیرون میآورد و میبیند که خالی است. میگوید کارت را با خود نیاورده است. برایش میفهماند که بدون کارت اجازه ندارد داخل برود. ناچار از پیش صف مردانی که حالا دستهایشان را از روی سینه برده و روی دنبههایشان به هم گره زدهاند، برمیگردد. یکی آنها از صف خارج می شود و چند کودک کار را از محوطهی هتل تا خیابان میدواند. در خیابان او نیز خود را میان کودکان اسپندی، جورابفروش و گدا پیدا میکند.
فردایش درحالیکه هماتاقیهای خیرعلی تصمیم گرفتهاند، برای شب تخم مرغ بپزند، صدای «گدب و گدوب» موسیقی میآید که میخواند: «یک قدم پس، یک قدم پیش» خیرعلی قدم پیش میگذارد و بیخبر از اتاق خارج میشود. این بار نقشه کشیده و قصد ندارد ناکام برگردد. صحنهی پیش دروازهی کلوپ با اندکی تفاوت مثل روز گذشته تکرار میشود تا اینکه او میرسد پیش کسی که از او کارت مطالبه میکند. فوری میگوید: «کارت را خانواده به دروازهی زنانهی سالن برده.» حقهی سادهاش کار میکند و او اجازه مییابد وارد سالن شود. وارد سالن که میشود، آوازخوان کرایی آهنگ بدل کرده است: «شاه آمد و شاه آمد، شاه از امریکا آمد.»
خیرعلی مثل شاه آرام میرود گوشهی سالن سر یک چوکی مینشیند. سالن اما شلوغ است و بساط رقص گرم. دیگران هم در کمال صفا و صمیمیت باهم میگویند و میخندند. او ساکت گوشهای مینشیند و به نقطهی نامعلومی خیره میشود. چند دقیقهای به آدمهای اطرافش نگاه میکند، ولی هیچ کسی را نمیبیند که مثل خودش ساکت و آرام سر جایش نشسته و چشمانش به نقطهی نامعلومی دوخته شده باشد. با همین وصف چند ساعت در انتظار غذا صبر میکند.
از آن پس هر شب که صدای موسیقی میشنود، خودش را به عروسی دعوت میکند. جالب اینکه تقریبا هر شب صدای موسیقی میشنود. به مرور یاد میگیرد، وقتی از جلو صف مردان دست به سینه تیر میشود، لبخند بزند و چند بار «مبارک، مبارک» بگوید. همچنان میفهمد که مردم از سه ماه پیش برای برگزاری جشن عروسیشان در این کلوپ در انتظار میمانند و مهمتر از همه میفهمد که «گارسونها» هرشب توزیع غذا را دقیقا از کجا شروع میکند. درست همان نقطه را برای نشستن انتخاب میکند. غذایش را که نوش جان میکند، زودتر از اینکه آوازخوان «ماه من آستا برو» را بخواند، سریع از سالن خارج میشود. بعضی شب به اتاق که میرسد، میبیند هماتاقیهایش بر سر آشپزی جنجال کرده و در نهایت مجبور شده «چایبوره» بخورند.
این جا کابل است؛ شهر عروسیهای گزاف و پرطمطراق و شهر هزاران دانشجوی بیپول و بیامکانات.
این جا کابل جان است.

زیبا بود .