نه-ده سال پیش از ته دل باور کرده بودم که این بار میتوانیم قد راست کرده و این خاک سوخته را وطن کنیم؛ چون:
1. تصور میکردم، در بیش از دو دهه جنگ و دربدری پوستهی کهنهی قبیله و خان درز برداشته. میلیونها انسان جابهجا شده و ذهنیتها تغییر کردهاند. این بار مردم جوقه جوقه از کنج و کنار دنیا برگشته و در شهرها ساکن خواهند شد. درس و تحصیل، ارتباطات، رسانهها، زندگی شهری و تلخیهای بیوطنی میلیونها انسان تازه را به میدان خواهد آورد و در نتیجه پلهی ترازوی مدنیتخواهی بر بدویگرایی سنگین خواهد گشت.
2. تصور میکردم، تجارب ناکام چشم و گوش مردم و حتا بقایای جریانهای تمامیتخواه را باز کرده و مردمی که خاطرات دوران جنگهای داخلی را تازه و پخته با خود دارند، همدیگرپذیری بیشتری خواهند داشت و بسیاریها بهآسانی تن به وسوسههای قبیلهای، زبانی، سمتی و گروهی نخواهند داد.
3. تصور میکردم، امریکا و قدرتهای همدستش به این نتیجه رسیدهاند که افغانستان آرام برایشان سودمندتر از ویرانهای است که در آن غیر از گُدیگکهایی چون طالب، بلاهای سرکشی چون القاعده نیز رشد میکنند.
4. تصور میکردم در مدت حداکثر یک دهه رهبران «شمشیرزن» و «شهیدپرور» که خسته و کوفته از خودکشی و بیگانهپرستی آمدهاند، جایشان را به احزاب و سازمانهای قلمزن و صلحپرور خواهند داد.
اما حال به نظر میرسد قدمهای تاریخ طولانیتر از آن است که تصور میکردم.
اعتراض این تیم یا آن تیم انتخاباتی به تنهایی خود تهدید بزرگی نیست، اما هیزمهای نارضایتی که در گوشه و کنار جامعه به دلیل فقر، بیعدالتی، اختلاس، رشوهستانی، تبعیض، زورگویی و فریبکاری تیکهداران انباشته شده، ممکن است با گوگرد این اعتراضات آتش گیرد.
آرزو میکنم این خاک دوباره به آتش هوسهای «رهبران» درنگیرد.
