مفهومی به نام «درآمد سرانه» در یک کشور امروز از دسترس اکثر مردم (حداقل مردم کشور ما) خارج است. یعنی این مفهوم به حد کافی پیچیده است و اگر کسی سررشتهای در علم اقتصاد نداشته باشد، از فهم درست آن عاجز میماند. اما در اصل این قضیه صورت سادهتری دارد. اگر از کسی بپرسید «امسال از داراییهای این سرزمین به تو چه رسیده؟» آن کس میتواند برداشت راحتتری از این موضوع پیدا کند. فرض کنید کسی تمام آنچه را در یک سال «حاصل» کرده، جمع کند و به پول دالر رویشان قیمتی بگذارد و به این نتیجه برسد که درآمد آن سالش مثلا 2000 دالر بوده. این یک دریافت یا برداشت مستقیم و محسوس است. در این جا، جای زیادی برای برداشتهای غیرواقعی و موهوم نیست. درست است که این رویکرد عامیانه فاقد روشمندی علمی است و ممکن است با خطاهای محاسباتی و نادیده گرفتن بعضی جزئیات مهم همراه باشد. با وجود این، همین شخص میداند که اگر کسی دیگر در یک مملکت دیگر در همان سال پنجاه هزار دالر درآمد داشته بوده باشد، احتمالا استاندارد زندگی بهتری هم داشته.
اکنون، از همان فردی که درآمد امسالش دوهزار دالر بود میشنوید که میگوید «ما الحمدالله از این پس یک مارشال هم داریم.» از او میپرسید که داشتن یک مارشال برایش چه ارزشی دارد. جواب میدهد «بینهایت ارزش دارد. یک دنیا ارزش دارد.»
آیا فردی که درآمدش در یک سال دوهزار دالر است، میتواند برای مارشالشدن یک فرد ارزش «بینهایت» قایل شود؟ پاسخش برای بسیاری از ما بدیهی است. بلی، چرا نتواند؟ درآمد یک فرد چه ربطی به ارزش مارشالی یک آدم محبوب دارد؟ یکی موضوعی مادی است و دیگری موضوعی معنوی. به بیانی دیگر، کاملا امکان دارد که شما به من دوهزار دالر بدهید و من آن را به اندازهی همان دوهزار دالر محاسبه کنم، اما شما به رهبر محبوب من رتبهی مارشالی بدهید و من ارزش آن را بینهایت بدانم.
در همین جاست که آن عبارت مشهورِ «آگاهی کاذب» (منسوب به مارکس) به یاد آدم میآید. او ایدیولوژی را آگاهی کاذب خوانده بود. آگاهی کاذب در صورت مارکسیستیاش یعنی اینکه یک فرد (مثلا یک کارگر از خودبیگانهشده) واقعیتهای جهان و مناسبات اجتماعی پیرامون خود را آنگونه که هستند نبیند؛ کژ ببیندشان؛ آن واقعیتها و مناسبات در چشم او دیگرگونه و باژگونه جلوه کنند و او آن جلوهها را بهعنوان دریافتهای معتبر بپذیرد.
وقتی که ایدیولوژی (مثلا ایدیولوژی قوممحور یا مذهبی) دریافتهای آدم را مخدوش کرد، آدم در محاسبهی درآمد سرانهی خود از فرمول «2000 دالر + رتبهی مارشالی» استفاده میکند؛ و از آنجا که ایدیولوژی قیمت/ارزش رتبهی مارشالی را «بینهایت» تعیین کرده، هرچیزی هم که با آن جمع شود، ارزش بینهایت پیدا میکند. به این ترتیب، ارزش واقعی درآمد دوهزار دالر در سال در سایهی یک ارزش بینهایت مسخ میشود و به هیئت آگاهی کاذب درمیآید. یعنی دیگر کسی متوجه نمیشود که دوهزار دالر در یک سال چه قدر کم است.
در موارد دیگر همین طور است. فرمول پنجاه هزار افغانی درآمد سالانه + پنجهزار سال تاریخ، فرمول شش صد دالر درآمد سالانه + شهید وحدت ملی، فرمول ده بوجی گندم درآمد سالانه + قهرمان ملی، فرمول 150 سیر کچالو در سال + شکست اتحاد جماهیر شوروی و نظایر پرشمار دیگر.
ایدیولوژی دریافتهای مستقیم و توهمناپذیر مردم از واقعیتها و مناسبات اقتصادی و اجتماعی را مخدوش میکند و بهجای آن دریافتها آگاهی کاذبی را میگذارد که همه چیز را در چشم آنان متورم مینمایاند. برای همین، سکهی «افتخار» در بازار سیاستمداران این همه مرغوب و جذاب است. افتخارات مغز مردم را از کار میاندازند و توان محاسبهی عینی را ازشان میگیرند. برای همین هرقدر که جا برای افتخارات متورم بازتر میشود، آگاهی کاذب در میان مردم نیز جلوههای خیرهکنندهتر مییابد. این است که در ملک ما درآمد سرانهی اکثر شهروندان دایما بینهایت است.
