رهنورد زریاب، پیشگام داستان کوتاهنویسی مدرن در افغانستان است. یکی از آدمهای انگشت شمار این کشور است که «حرفهای» نویسنده است. این سالهای آخر که کارش، پالایش زبان در برنامههای خبری طلوع است، باز هم بهنحوی با زبان سر و کار دارد و از کار اصلیاش خیلی دور نمانده است. همین نویسنده، تحقیق درازدامنی را در کتابی (هذیانهای دور غربت و یا چهها که نوشتیم- دقیق یادم نیست) پیرامون استقلال افغانستان و تاریخ 28 اسد گنجانیده بود. او، با مراجعه به اسناد معتبر، نشان داده بود که 28 اسد هیچ پیوندی با اعلام استقلال افغانستان ندارد. نه روزی است که شاه امانالله آن سخنرانی تاریخیاش را ایراد کرد و نه روزی است که هیأت افغان، معاهدهی استقلال افغانستان را با بریتانیا امضا کرد و نه روزی است که وایسرای هند یا دربار لندن اعلان کرده باشد که هان، ما استقلال کامل افغانستان را به رسمیت میشناسیم. یعنی هیچ اتفاق مهمی که بهنحوی با استقلال افغانستان پیوند بخورد، درین روز اتفاق نیفتاده است. شما (کسانی که پنج صد سال بعد این سطرها تصادفی به دستتان میآید و کاکا سیلبین میخوانید) چه فکر میکنید، این تحقیق نویسندهی بزرگ و پیشگام افغانستان سبب شد که نهادهای مربوط، تاریخ اصلی اعلان استقلال کشور را جاگزین 28 اسد کنند؟ هاهاها… اخلاف ما عجب سادهلوح میشوند، پنج صد سال بعد از امروز! از آن نوشتهی رهنورد زریاب بیش از 13 سال گذشت. حکومتی در افغانستان روی کار آمد که وزارت فرهنگش، چانصد تا قبر صوفی و ولی را کافت و اصل و نسب آنها را پیدا کرد و زیارتگاه خلایق ساخت، سه چار تا! کتاب تحقیقی ایرانیها را به نام اراکین خود این وزارت فرهنگ، در کابل بازچاپ کرد، چانصد تا سیمینار بیبو و خاصیت برای بزرگان و نه چندان بزرگان فرهنگ کشور برگزار کرد و در آن، همان آدمها آمدند و همان مقالههای همیشگی خود را در بزرگی آن شخصیتها خواندند و فقط نامها را بدل کردند! خود وزیر فرهنگش تحقیق مبسوطی پیرامون امام حنیفه کرد و در این تحقیق یازده بار، تنها و تنها، از ویکی پیدیا نقل قول کرد! وقتی وزارت فرهنگ کشور بحرانزدهای، فرصت این همه یاوهکاریها را داشته باشد، طبیعی و حتمی و بدیهی است که به مقالهی رهنورد زریاب توجه شده باشد و در تغییر تاریخ برگزاری جشن ملی استقلال تجدید نظر شده باشد. کور خواندهاید، هیچ اتفاقی نیفتاد. اصلا، اخلاف ما خواهند نوشت که بیکارهترین، فرصتکشترین، ذلیلترین آدمهای بحرانیترین دورههای تاریخ افغانستان- همانا «فرهنگیان» و «روشنفکران» این سرزمین بودهاند و بیعقلترین حکومتهای این سرزمین، همان حکومتهای دورههای بحران این کشور بوده، یعنی درست هنگامی که کشور بیشترین نیاز را به آدمهای باآرمان، متعهد و سرسپرده داشته، این خاک پاک، بیآرمانترین، بیهودهترین مدیرهای عالم را داشته است. در مورد ما خواهند نوشت: چیزی شبیه آزادی بیان داشتند، ولی حرفی برای گفتن نداشتند. وقتی حرفی برای گفتن پیدا میشد، عقلی برای اجرا نداشتند، چون وزیر فرهنگش در هنگام تکیه زدن بر این کرسی، از روی ویکی پیدیا در مورد ابوحنیفه تحقیق میکرد و فرصت پرداختن به کارهای «بیاهمیت» را نداشت. این سرزمین، استاد توانایی مانند واصف باختری را به دانشگاه نمیپذیرفت، تدریس کند. رهنورد زریابش هم به جای تدریس در دانشگاه کابل، میرفت اخبار تلویزیون طلوع را ویرایش میکرد. اصلاً به بلای تمام دانشگاهها و نهادهای فرهنگی این کشور که استاد واقعاً فرهیخته و دانشمندی مانند ولی پرخاش احمدی دارد و استاد نظیف شهرانی را دارد و… اگر هم کسی چیزی مینوشت که میتوانست راهگشا باشد، وزرا و وکلا یا وقت یا شعور پرداختن به سخنهای راهگشا را نداشتند. دوران بدی بود آن دوران پس از سقوط طالبان… این چیزها را در مورد ما و این دوران نکبت حتماً خواهند نوشت. بازهم فرصت تاخیر داریم؟ آیا در جامعهای که «فکر» سبب «تغییر» نمیشود، کار نویسندگی- بلاهت نیست؟ پس تعجب نکنیم، چرا «روشنفکرانی» نداریم که فکر تولید کنند.
بعضی چیزها را خدا نداده، بعضی چیزها را خود ما نداریم
با دیگران به اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه
بدون دیدگاه
