وقتی در آن بالا برای افغانستان فرشته تولید نمیکنند
برج عاجنشینی روشنفکری افغانستان هم، یکی از آن عجایب مثلزدنی دنیا باید باشد. این روزها در شبکههای اجتماعی و در صحبتهای خصوصی برخی از روشنفکران از رای سفید انداختن و رد تمام کاندیداها به دلایل گوناگون فراوان سخن گفته میشود:
هیچدلیلی برای انتخاب کردن هدایت امین ارسلا نیست. نه خوبیاش را کسی میداند و نه بدیاش را. همین قدرش معلوم است که وظایف کلانی داشته و در موقعیتهایی که داشته، کاری نکرده تا به یاد مردم بماند؛
سلطانزوی پیلوت است و از عهدهی کار ادارهی یک کشور برنمیآید. تمام کمالش همان یک برنامهی تلویزیونی است که در آن اگر باسواد را دعوت کند، خودش کمسواد معلوم میشود و به همین دلیل، همیشه مصاحبهشوندههایش آدمهای متوسط بودهاند و چنین شخصی به درد رهبری کشور نمیخورد؛
قطبالدین هلال جز اینکه عضو حزب اسلامی باشد، هیچ وجه تمایز دیگری ندارد. هرگل محمدی میتوانست به جای او باشد و فرقی نداشت. تازه، نفس عضویت در حزبی که دستش به خون شصت هزار کابلی رنگین است و…؛
گل آغا شیرزوی هیچیک از پیششرطهای ریاست جمهوری را ندارد. سرمایهی سرشارش منابع شکبرانگیز دارد، جنگسالار است و در قاچاق…؛
عبدالرب رسول سیاف جنگسالار است، عامل جنایت افشار است، تندرو است، فرقی با طالب ندارد و…؛
نه خود و نه تیم زلمی رسول از برجستگی چندانی برخوردار نیست، تیمی است ناتوان از ادارهی کشوری بحرانزده؛
اشرف غنی احمدزی، راه مشخص ندارد؛ هم طالب است، هم دموکرات، هم طرفدار زندگی کوچیگری و نبرد مسلحانهی کوچیها با دهنشینها و هم حاضر است با دهنشین بنشیند و به خاطر غارت زندگیشان توسط کوچیها، گریه کند. حاضر است رو به دوربین و پشت به کعبه دعا کند، لنگی را با پکول و پیراهن تنبان را با نکتایی و همه را با گوبیچه تبدیل کند و هیچ راه و فکر مشخصی جز عوامفریبی ندارد؛
دکتر عبدالله و تیمش جنگسالار است و در جنگهای تنظیمی مقصر. و پیروزی این تیم افغانستان را باز هم با خطر بیثباتی روبهرو میکند.
این قضاوتها بیبنیاد هم نیستند، اما آنچه روشنفکران معصومطلب ما باید بدانند، احتمالا این است که در غیاب فکر تولید شدهی بومی، یا فکر بومیشدهی جهانی- دو کاری که روشنفکران ما ثابت کردهاند، قطعا دوست ندارند- مردم، خرد جمعیشان را به صورت شایسته و باشکوهی به نمایش گذاشتند و از همین فرصت اندک و انتخابهای نه چندان روشنفکرپسند، شرکت در انتخابات، سود میجویند تا مگر به امکان رهایی از زنجیر «رعیت» بودن و «تبعه» بودن برسند و به کیفیت موقعیت شهروندی برسند. آنها میبینند و تعجب هم میکنند که این معنای حقوقی شفاف و روشن (شهروند) برای نامزدی که قبلا استاد دانشگاه امریکایی بوده و مرز جغرافیایی معنای اصطلاحات را بهتر از هرکسی میداند، پذیرفتنی نیست و مردم میبینند که دانایی- مخصوصا داناییهای مشکوک- همیشه توانایی نیست. مردم همهی تواناییها و ناتوانیهای این نامزدها را میدانند، ولی از آنجا که ویلی برانت، گاندی، نلسون ماندلا نیامدهاند و خود را برای ریاست جمهوری افغانستان نامزد نکردهاند، ناگزیرند از میان همینها انتخاب کنند؛ همینهای با هزار عیب.
تعجب و گاه عصبانیت مردم، بیبنیاد نیست، وقتی به قضاوت لوکس و شیک و پیک روشنفکران خارجنشین واکنش نشان میدهند. به قول گاری کسپارف، «وقتی در حال غرق شدن استی، بیخیال زیبایی شنا باش». انتخابات افغانستان به بهترین وجهی برگزار نشد. ترس از حملهی طالبان بود. تقلب بود. بیکفایتی کمیسیون مستقل انتخابات بود. جوتری و آسیابکندی نامزدان هم بود، ولی در کنار اینها، شکوه حضور مردم هم بود. حساسیت مردم نسبت به تقلب هم بود. دلبستگی مردم نسبت به سرنوشتشان هم بود.
حالا چون کارخانهی تولید فرشته تا اطلاع ثانوی فعالیت نمیکند و نلسون ماندلا، ویلی برانت و گاندی هم عجالتاً از این دنیا رفتهاند، روشنفکران عزیز، یا فکر تولید کنید و پای فکرتان بایستید و قربانهایی که مستلزم پخش فکر اند را بپردازید- حداقل در حد مجاهدین و طالبان و احزاب چپی بر سر قدرت و ضدقدرت در دههی شصت- یا مردم را به خاطر شرکت در این انتخابات ببخشید که سادهلوحند و مانند شما امتیاز برج عاجنشینی و پاسپورت خارجی در جیب ندارند.
کاکاسیل بین
با دیگران به اشتراک بگذارید
11 دیدگاه
11 دیدگاه
