هرکس در زمینهای از زندگی کمطالع است. یکی اکثر میهمانیها را از دست میدهد. وقتی که او بیکار مطلق است، کسی میهمانی برگزار نمیکند، اما وقتیکه او فرصت سر خاراندن ندارد، چپ و راست به میهمانی دعوت میشود. آدمی دیگر، با موبایل گرفتاری دارد. هرچه موبایل میخرد، یا در سوراخ تشناب میافتد، یا درست چارج نمیگیرد یا طعمهی کیسهبر میشود یا صفحهی کلیدش حرف «پ» ندارد. یکی دیگر، هر بار که عاشق میشود، سرش به سنگ میخورد. اولی خیلی مرد شیک و تحصیلکرده و زیبارویی بود، با سه و نیم متر قد (خانم شوهر میخواست، نه شتر). دومی در فیسبوک بسیار خوب بود و «بسیا» خوب مینوشت، فوقالعاده مقبول هم بود، اما در بیرون از فیسبوک همهی «ز»ها را «ژ» و همهی «س»ها را «ش» تلفظ میکرد و بیشت و چهار شاعت یکریژ حرف میژد؛ خدایی اش نمیشد با او به مجلس خیال و سیال رفت. سومی، هزار فضیلت داشت، اما ناکس قسم خورده بود که تا 13 خواهر خود را به شوهر ندهد، ازدواج نخواهد کرد. اینها کمطالعی نیستند، پس چه هستند؟ یک نفر دیگر را بگویم؛ در تمام سر و صورت این آدم یک تار مو دیده نمیشد و به این خاطر خم به ابرو نمیآورد، چون ابرو هم نداشت. در همین حال، از گریبانش آنقدر مو به بیرون ساطع میشد که خرس از یاد آدم میرفت. کمطالعی شاخ و دُم دارد؟
خود من در عرصهی همسایه هیچطالع ندارم. بختمان من در عرصهی این گفتمان خیلی بد است. از همسایههای گذشته بگذریم؛ جزئیات این که یکیشان در عید قربان گوشت خر فرستاده بود و ما شوربا کردیم خوردیم، به چه درد شما میخورد؟ اینکه یک همسایهی دیگر رسما پرورشگاه موش داشت و هر روز ده بیست تایشان را به حویلی ما میفرستاد، هم بماند. همین حالا یک همسایه دارم به اسم «تاتا» که کارش شده مداخله در امور حویلی ما. البته همسایه نیست، مدتی است این جا پهلوی گوش ماست و اگر خاموش بمانم، قریب است صاحب خانه شود. آخر دیروز مجبور شدم وادارش کنم چیزی بنویسم و او در پای آن امضا کند:
«درست است که من یک سگ خانوادگی نسبتا خشن دارم و این سگ از دست من ناراحت است. درست است که هر روز شایعه است که سگ ما شکم این و آن را میدرد؛ هرچه هست، سگ ماست، نور چشم ماست. به آقای تاتا چه؟ تا چند روز پیش همین تاتا نان و استخوان میفرستاد که به سگمان بدهیم. حالا نزدیک است مرا پیش قاضی ببرد. آقای تاتا باید به من قول بدهد که دیگر کاری به سگ ما نداشته باشد. در ضمن، تا حالا هیچکس نتوانسته نشان بدهد که سگ ما شکم کسی را دریده باشد. هر شایعهای را که نباید باور کرد. اصلا ما کجا سگ داریم؟ کو؟ نشان بدهید. من با تمام مردم قریه چلنج میدهم. اگر شما در حویلی ما سگ پیدا کردید، من نامم را بدل میکنم. البته ما یک گوسفند داریم که دُم دراز و پنجههای گرگی دارد و به جای بع بع، عف عف میکند. دندان هم میگیرد. اما سوال من این است که آیا هر گوسفندی که ناراحت شد و گوشت خورد، سگ میشود؟
امضای من:
امضای آقای تاتا:
و منالله توفیق».
با ابن خندون
با دیگران به اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه
بدون دیدگاه
